تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 خرداد 1405 - 8:07 - چهارشنبه 3 ژوئن 2026 - 8:07
5 بازدید
کد خبر : 28217

خاطرات ( نبی الله بهرامی )

خاطرات ( نبی الله بهرامی )
خاطرات (نبی الله بهرامی)

بعد از آزادسازی شهر سنندج، ما حدود 50 نفر بودیم که با هلی کوپتر از سنندج به سقز و از آنجا به بانه اعزام شدیم؛ بیست نفرمان شهرضایی و بقیه از نجف آباد بودند. من به عنوان فرمانده گروهان بودم. حکم فرماندهی گروهان را به من دادند. ما حدود سه روز در سقز معطل ماندیم تا نیروها را با هلی‌کوپتر به بانه ببریم. راه سقز به بانه به خصوص گردنه خان اصلاً امنیت نداشت. قبل از ما یک ستون متعلق به تیپ زرهی قزوین در گردنه خان خلع‌سلاح شده بود. روز سوم حضور ما در سقز هفت، هشت تا ماشین مهمات بود، گفتند: این‌ها را ببرید بانه. من هم شش نفر از نیروهایم از جمله شهید سید ابراهیم میرکاظمی را نگه داشتم و بقیه را با هلی کوپتر فرستادم بانه. بین مهمات عقب ماشین ها به اندازه ای که یک نفر بتواند بنشیند جا باز کردیم و عقب هر ماشینی یک نفر را نشاندیم. یکی از جعبه های نارنجک را هم باز کردیم و به آنها گفتیم اگر درگیری شد، مهمات را منفجر کنید تا به دست دشمن نیفتد. خودم هم عقب یکی از ماشین ها نشستم. به راننده ها که ارتشی بودند، گفتم: به هیچ عنوان در مسیر که به سمت بانه می رویم، حق توقف ندارید، با این ابتکارات، هفت ماشین پر از مهمات را با یکی، دو درگیری محدود، سالم به بانه رساندیم.
این قدر پشت ماشین‌ها خاک خورده بودیم که به غیر از چشم‌هایمان جای دیگری روی صورتمان مشخص نبود. تا حدی که سید ابوالقاسم میرکاظمی که با هلی کوپتر به بانه آمده بود، پیش من آمد و گفت: شما بچه های ما را ندیدید؟! او من را نشناخته بود. هم زمان با آخرین ماشینی که وارد پادگان شد. صیاد شیرازی به محوطه آمد و کنار مهمات ایستاد. همه ی آنها را وارسی کرد و بعد گفت: مهمات را پشت ساختمان پادگان ببرید تا خدایی نکرده توسط ضدانقلاب که از روی قله ی آربابا به پادگان مسلط بودند، منهدم نشود. وقتی رسیدیم بانه، شهر دست دمکرات ها بود. بچه های تهران که آنجا مستقر بودند، می گفتند: اوضاع پادگان تا یک هفته پیش خیلی بد بود. ما مجبور بودیم جنازه های بچه های خودمان را از پنجره بیرون بریزیم، چون کِرم افتاده بود و چاره دیگری غیر از این برایمان نمانده بود. یک هفته ای در پادگان بودیم تا آقای یاحی و آقارحیم آمدند. هماهنگی ها که انجام شد، عملیات آزادسازی شهر شروع شد. 3 روزی طول کشید تا شهر تصرف شود.

اولین مشکل ما برای ورود به شهر ارتفاعات آربابا بود. برای گرفتن آربابا سه اکیپ از سه محور حرکت کردند. ستوان نوری از سمت راست، صیاد شیرازی با سی نفر نیرو از سمت چپ و ما که حدود 28 نفر بودیم از وسط شروع به پیشروی کردیم. حرکت ما ساعت 4 صبح شروع شد. ظهر تقریباً ساعت یک بعدازظهر بود که به قله رسیدیم. ما اولین اکیپی بودیم که به آنجا رسیدیم. دمکرات ها وقتی دیدند ما از سه جناح به سمت قله در حال پیشروی هستیم، قله را تخلیه کرده و رفته بودند. ما قله را تصرف کردیم. آنجا کارد سنگری تکاورهای ارتش، کلاه سبزهایشان و … ریخته بود. ستوان نوری که خودش یک تکاور بود، از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد. پرسیدیم: چه طور شده؟ گفت: قبلاً برای گرفتن قله با دو تا هلی کوپتر تکاورها را به اینجا هلی برن کرده بودند. از داخل پادگان، ستون پنجم عملیات آنها را لو داده بود. ضدانقلاب همه ی آنها را گرفته و تیرباران کرده بودند. ملخ عقب هلی کوپتر را هم زده بودند، آن قدر دور خودش تاب خورده بود تا این که داخل پادگان سقوط کرده بود.
قله آربابا را به ارتشی ها تحویل دادیم و خودمان به پادگان برگشتیم. در مسیر بازگشت بویی توجه مان را جلب کرد. راه مان را به طرف منبع بو کج کردیم؛ پشت یک تخته سنگ، جنازه ی جوانی را که در حالت نشسته بود و سرش روی سلاحش افتاده بود، دیدیم. خیلی وقت بود که شهید شده بود. بدنش تمام چربی اش را پس داده و تفنگش هم سیاه شده بود. از شدت بو نمی شد، نزدیکش بروی. با دستمال جلوی دهانمان را گرفتیم، جلو رفتیم و به سختی اتیکت روی لباسش را خواندیم. محمود آقاسی همشهری خودمان بود. وقتی می خواستم به کردستان بیایم، برادرش احمد نامه ای داده بود تا به دست برادر سربازش محمود برسانم و من حالا با جنازه در حال متلاشی شدن محمود روبرو شده بودم. همان جا ماندیم تا هلی کوپتر آمد، جنازه را از روی ارتفاع پایین آوردیم و به شهرضا فرستادیم. حدود 20 تا 25 روز پادگان بودیم. روزها می رفتیم برای پاکسازی روستاهای اطراف شهر حتی تا مرز هم رفتیم.
در این مدت ما حتی نمی توانستیم غذا به نیروهای مان بدهیم. چون چیزی برای خوردن نبود. بعضی روزها از پادگانِ ارتش، نفری یک نان، آن هم از نوع پادگانی به ما می دادند. بعضی از روزها همین نان هم نبود. آب تصفیه برای خوردن نبود. کثیف ترین آب آنجا بود و ما مجبور بودیم از آن آب بخوریم. اتاق های پادگان نه در داشت و نه بهداشت. شب ها که می خواستیم بخوابیم، دم آستین ها، پاچه ها و یقه ی لباس مان را کِش می زدیم. شب تا صبح کَک ها این قدر بدن مان را می گزیدند که اصلاً کسی خواب نداشت. یکی از بچه ها که ماهر نام داشت و بعداً هم شهید شد. لخت شده بود، رفته بود داخل خاک ها غلط می زد. گفتیم: چکار می کنی؟ گفت: از بس بدنم را گزیده اند، خودم هم نمی دانم چه کار می کنم

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.