خاطرات (محسن بدیعی)

ما حدود 270 نفر بودیم که بعد از اتمام دوره آموزشیمان در سال 61 با اتوبوس به اسلامآباد غرب رفتیم. به خاطر فعالیت هایی که قبلاً در زمینه آموزش کار با سلاح در مساجد داشتم، ارشد گروهان بودم. مهدی بابایی، اهل سیچان مسئول گردان مان بود و من معاونش بودم. آقای محمدزاده منشی ما و علی آقای فشارکی هم روحانی مان بودند. سه، چهار روز اسلام آباد بودیم تا این که مسلح مان کردند و از آنجا به سنندج اعزام شدیم. دو، سه روزی در پادگان توحید بودیم تا این که [محمد]تقی ابراهیمی که مسئول اعزام نیرو بود. من، مهدی، محمدزاده و یک نفر دیگر به نام قاسم را به مجید مقیمیان مسئول عملیات سنندج معرفی کرد. ایشان هم ما را از پادگان به باشگاه افسران برد و بعد از خواندن نماز و خوردن ناهار هر کدام مان را به عنوان مسئول به پایگاهی فرستاد؛ آقامهدی و قاسم را به روستای گلین، آقای محمدزاده را به روستای اندر و من را هم به هشمیز. در هشمیز مسئول پایگاهی شدم که 175 نفر نیرو داشت؛ 85 نفر پيش مرگ و 90 نفر بسيجي. من چون سربازی رفته بودم، فرمانده پایگاه شدم و باید این نیروها را در مقرها و پایگاه ها دور تا دور آبادی را مستقر میکردم. حدود هفت ماه از حضورم در هشمیز میگذشت و در این مدت حسابی با اهالی روستا صمیمی شده بودم.
هشمیز اصلاً جاده نداشت. باید ده، پانزده کیلومتر پیاده از توی کوه و دره راه می رفتی تا به روستا برسی. اگر خانمی می خواست وضع حمل بکنه و نیاز به بیمارستان پیدا می کرد، باید این ده، پانزده کیلومتر را با قاطر تا سر سه راهی قهوه خانه می آمد بعد منتظر می ماند تا شاید ماشینی پیدا بشود و آنها را به سنندج برساند. از سه راهی تا سنندج هم سی، چهل کیلومتر راه پر فراز و نشیب بود که حرکت در آن جاده هم سختی های خودش را داشت. به همین دلیل اکثر این افراد تا قبل از رسیدن به بیمارستان از دست می رفتند. اولین کاری که ما در هشمیز دنبال کردیم احداث جاده برای روستا بود. برای این کار سراغ آقای قاسم منش که در مهندسی رزمی بود رفتم و کار جاده کشی برای روستا کلید خورد. تا زمانی که من هشمیز بودم، بخشی از جاده کشیده شده بود. یک حمام درست کردیم، دیوارکشی کردیم و آبگرمکن آوردیم. مسجد روستا را سرو سامان دادیم. البته اهالی روستای هشمیز مردمان خوب، محترم، مؤمن و متدینی بودند. ما برای انجام این کارها از آنها هم کمک می گرفتیم.

یکی از روزهای بهمن ماه سال 1361، حاج اکبر آقابابایی و حاج محسن زهتاب به اتفاق چند نفر دیگر به هشمیز آمدند و گفتند: ما می خواهیم برای شناسایی به آويهنگ برویم. ما يک پيشمرگ داشتيم به نام حاج احمد قرباني که اهل هویه و سرهویه بود و منطقه را خوب می شناخت. با راهنمایی او ساعت 6 صبح حركت كرديم و رفتيم بالاي سر کلاته. از آنجا با دوربین به خوبی آویهنگ را می دیدیم. كومله و دمكرات در آبادي بودند چون هنوز پاکسازی نشده بود. تا ظهر حاج اکبر، آقای زهتاب و احمد قربانی منطقه را از روی نقشه بررسی کردند و بعد برگشتیم. در مسیر برگشت، یکی از نیروها که صرامی نام داشت و اهل خمینی شهر اصفهان بود، برای رفع تشنگی، شروع کرد به خوردن برف ها. هر چه گفتیم این کار را نکن مریض می شوی، گوشش بدهکار نبود. بعد از شناسایی در بیمارستان بستری شد، به خاطر برف هایی که خورده بود، صورتش وَرَم کرده بود و به همین خاطر مجبور شد یک ماهی را در بیمارستان بماند.

تابستان سال 1362، به من مأموریت دادند از هشمیز به روستای دولاب در محور کامیاران به سنندج بروم. اولین فرمانده ای که به این روستا رفته بود شهيد محمد افيوني بود. بعد شهید علي مصدق فر، بعد از آن رضا ملكي، بعد علي صادقي بود. صادقی كه شهيد شد، من پنجمین نفری بودم كه به عنوان فرمانده پایگاه به این روستا می رفتم. شصت نفر پيشمرگ و 40 نفر نیروی بسيجي داشتیم. روستای دولاب در استان كردستان نمونه بود. چون مردمانش خیلی با ادب، با فرهنگ و اسلام دوست بودند. ملا[محمد]رشيد، روحاني روستا هم مرد بسیار خوبی بود. مردم را درک می کرد و اجازه نمی داد، اختلاف و دو دستگی بین مردم پیش بیاد. در جلسات ما شرکت می کرد، پيشمرگ ها را پند مي داد و مي گفت: اين بچه های اصفهان فقط به قصد كمك آمدند اينجا و ما بايد به آنها محبت كنيم. یک روز عصر، متوجه شدم عده ای ناشناس از داخل شيار به طرف روستا می آیند. سریع نیروها را جمع و داخل سنگرها تقسیم کردم. وقتی نزدیک شدند، متوجه شدیم بسيجي های پایگاه تنگي سر هستند. ضدانقلاب به پایگاه تنگی سر حمله كرده بود و آنها سه روز بدون غذا مانده بودند. وقتی ماجرا را برایم تعريف كردند، خيلي ناراحت شدم آن قدر گرسنه بودند که نمی فهمیدند چطور غذا بخورند. توی دولاب کارهای عملیاتی نداشتیم، ولی جاده کشیدیم. منبع آب درست كرديم و با کمک مهندسی رزمی لوله کشی کردیم. آن زمان دولاب تنها روستایی بود که موتور برق داشت. ما موتور برق آوردیم و تیر برق نصب کردیم. البته خود اهالی هم خیلی کمک می کردند.
بعد از پایگاه دولاب به پایگاه گردنه صلوات آباد رفتم. پایگاهی با 100 نفر نیرو که هیچ امکاناتی نداشت. قرار بود با امنیتی که ما آنجا برقرار می کنیم، تردد در جاده شبانه روزی شود. شب دومی که من به صلوات آباد رفتم؛ سرهنگ بهرامپور، سرگرد پناهی و حاج رهنما به پایگاه آمدند. در مذاکراتی که آن شب انجام گرفت، قرار شد چهار قبضه کالیبر50، چهار خودروی تویوتا و یک سری سلاح به ما بدهند. چهار، پنج روزی طول کشید تا ما اطلاعات مان را تکمیل کردیم و به حاجی رهنما دادیم. ایشان هم به سرهنگ بهرام پور و سرگرد پناهی اطلاع دادند.جاده صلوات آباد جاده تدارکاتی و جاده اصلي استان بود و ما اولين كاري كه برای تأمین امنیتش كرديم راه انداختن گشت شبانه بود. هوا که تاریک می شد، دوتا تويوتا از سيلو و دو تا هم از بالاي گردنه مخالف جهت هم حرکت می کردند تا ساعت 12 شب. بعد راننده ها عوض می شدند و دوباره تا ساعت 6 صبح کار را ادامه می دادند.
یک بار به خاطر جلسه ای که قرار بود در ناحیه برگزار شود و از سراسر استان میهمان داشت، برای تأمین امنیت جاده شهید رسولی که بعداً در محور توریور شهید شد و تعداد دیگری از نیروهای پایگاه در سه، چهار نقطه کمین گذاشتند. ساعت حدود یازده و نیم، دوازده شب بود که صدای تیراندازی بلند شد. بي سيم زدم به شهيد رسولي و پرسیدم: چه خبره؟ گفت: ما يكي را زديم. گفتم: شايد حيوان بوده. گفت: نه. گفتم: تا من خودم را می رسانم از كمينگاه بيرون نيايید. وقتی رسیدم متوجه شدم که چيزي داخل شيار افتاده است. شال های بچه ها را گرفتم، به هم بستم و رفتم پايين.حدود 30 متر عمق شيار بود. وقتی رسیدم پایین، جنازه ای آنجا افتاده بود. با خودم گفتم شاید تله باشد. يكي از شال گردن ها را باز کردم و به پای جنازه بستم و مقداری روی زمین کشیدم. وقتی مطمئن شدم تله ای در کار نیست، به بچه های گفتم بکشید بالا.
بچه ها را جمع کردیم و برگشتیم پایگاه. محتویات جیبیش را در پايگاه بیرون ریختیم و متوجه شدیم اسمش بیگدلی، اهل صلوات آباد و پیشمرگ دمکرات است. نامه ای همراهش بود که در آن درخواست مهمات خمپاره شده بود. پس فهمیدیم که تنها نیست و هم دست هم دارد. همان شب دو تا خمپاره از بالا سر پایگاه از سمت هانيس و خياره به طرف پایگاه شلیک شد. من خودم بر اثر موج انفجار آسيب ديدم. فهميديم کسي كه بالاي سر ما خمپاره مي زد، همكار همان کسی است که بچه ها زده بودنش. ما به سپاه اطلاع دادیم و آنها هم آمدند ودستگیرش کردند. فرد دستگیر شده کاک علی اکبر قشقایی، ستوان 2 بود ارتش بود. بعد از آن دیگر محور آرام شد و ماشین ها شبانه روزی در جاده تردد داشتند.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0