تاریخ انتشار : دوشنبه 11 خرداد 1405 - 13:05 - دوشنبه 1 ژوئن 2026 - 13:05
5 بازدید
کد خبر : 28114

خاطرات(نعمت الله صفاهانی)

خاطرات(نعمت الله صفاهانی)
خاطرات(نعمت الله صفاهانی)

سال 61 با محسن صفوی در سپاه شهرضا خداحافظی کردم و به اتفاق عده دیگری به کردستان رفتم. حدود یک ماه بعد، آقا محسن هم آمد و مسئولیت قرارگاه صراط مستقیم را به عهده گرفت. ما در قسمت پشتیبانی جهاد مشغول شدیم و مسئولیت راه‌سازی، ماشین‌آلات راه‌سازی جهاد و کمیته عمران جهاد به ما واگذار شد و ما در تمام مناطق استان راه‌سازی می‌کردیم. البته کار ما پشتیبانی جهاد و جنگ بود، نه راه‌سازی، ولی بعد با راه‌سازی ارتباط پیدا کرد. زمانی مسئولیت راه‌سازی جهاد کردستان به ما سپرده شد که مجیدزاده، مسئول قبلی‌اش اسیر شده بود؛ مجیدزاده، همراه مهندس لعل که مشهدی بود، در منطقه مریوان اسیر شده بودند. بعد از شش ماه محل اسارتشان شناسایی شد. آنها در یک منطقه کوهستانی داخل آغل گوسفندان و در شرایطی بسیار بد و غیرانسانی زندانی شده بودند. تحت شرایطی خاص و ارتباطاتی که پیدا کردیم این دو نفر آزاد شدند. مهندس لعل از بس داخل طویله با گوسفندها نگه‌داری شده بود، چشم‌هایش تراخم گرفته بود و اصلاً جایی که نور بود، نمی‌توانست چشم‌هایش را باز کند. یکی از شرط‌های گروهک‌ها برای آزادی آنها این بود که هر چه زودتر منطقه را ترک کنند و هرگز برنگردند. آنها هم از منطقه رفتند.
دفتر جهاد استان در خیابان شریف بود. دفتر جهاد شهرستان سنندج هم در خیابان شیخان بود. ما در دفتر فنی که متعلق به جهاد استان و در خیابان استانداری و دقیقاً روبروی استانداری و دفتر نماینده امام در غرب کشور بود، کار می‌کردیم. ساختمانی که در اختیار ما بود، دو طبقه بود. طبقه پایین دفتر فنی و طبقه بالا سیستم اداری عمران ارتباط استانی بود. سرپرست کمیته عمران آقای یارجم بود. ما هم 4 نفر بودیم، من و سه نفر دیگر از بچه‌های اصفهان؛ مهندس قضاوی که خوراسگانی بود، مهندس معمارزاده و مهندس سادات. این عزیزان کار نقشه‌برداری راه‌ها را انجام می‌دادند. کار ما خیلی زیاد بود، چون در سطح استان کار می‌کردیم. مرتب تماس‌هایی از شهرستان‌ها داشتیم و مجبور بودیم مرتب دفتر را ترک کنیم و به این شهرستان‌ها برویم. واقعاً کار سختی بود، چون تردد در بین جاده‌های استان از ساعت 3:30 بعدازظهر ممنوع می‌شد. از طرف دیگر شرایط جاده‌ها، شرایط خوبی نبود. مثلاً جاده‌ای که از سنندج به مریوان می‌رفت، یک جاده شوسه بود. حدود 100 کیلومتر راه در یک مسیر کوهستانی که سه ساعت راه بود. پیچ‌های زیادی داشت که کمین‌گاه‌های خوبی برای دشمن بود. البته چند کیلومتر، به چند کیلومتر نیروهای تأمین جاده بودند و جاده را زیر نظر داشتند، خودمان هم مسلح بودیم.
راه‌سازی را از منطقه وسیعی به نام اورامانات شروع کردیم. منطقه اورامانات از سروآباد مریوان شروع می‌شد تا پاوه که در خط مرزی بود، ادامه پیدا می‌کرد. راه‌سازی در این منطقه صعب‌العبور کوهستانی و مرزی بسیار سخت و مشکل بود، با این وجود تعداد زیادی از روستاهای این منطقه را با راه‌سازی به هم وصل کردیم. بعد از آن به منطقه تخت‌سلیمان در تکاب رفتیم. در تخت‌سلیمان ظرف شش ماه یک راه طولانی با پل‌های متعدد زده شد. در روستای حسن‌آباد بعد از تکاب که رودخانه بزرگی داشت، پل گسترده‌ای زده شد. در حسن‌آباد علاوه بر پل، حمام و بهداری هم ساختیم. البته سختی زیادی داشت، چون گروهک‌ها خیلی مانع تراشی کردند و سد راهمان شدند؛ دستگاه‌های راهسازیمان را منفجر کردند و از بین بردند؛ آنها داخل موتور لودر و بلدوزر ما سیمان ریخته بودند. مردم آمدند کمک کردند تا بلدوزر را به تعمیرگاه منتقل کردیم. اما ما کوتاه نیامدیم و با همت برادران جهاد این جاده را به اتمام رساندیم.

در منطقه تخت سلیمان هم دو تا از برادران جهاد که در کمیته کشاورزی بودند، به اسارت گروهک‌ها درآمدند. اینها یک طرح مرتع‌داری را از استرالیا آورده بودند که کشت گیاه برای مرتع و توسعه مرتع در دیواندره، بیجار و تکاب با گیاهی به نام صنوبر یک و صنوبر دو بود. جسد این دو نفر را در دریاچه‌ای که در تخت سلیمان بود، انداخته بودند. منطقه‌ای داشتیم به نام توریور، آنجا را که جاده‌سازی می‌کردیم، یکی از دستگاه های بلدوزر ما را شبانه گروهک‌ها برده بودند. زنبیل جلوی بلدوزر و ریپر عقبش را باز کرده بودند و دستگاه را برده و به عنوان نفربر از آن استفاده می‌کردند. توریور تقریباً آزاد شده بود و ما راه‌سازی می‌کردیم. آقای مهندس بزرگی در این مسیر رفته بود و اتفاقاً اسیر شد. مردم روستای توریور تحصن کردند که چرا گروهک‌ها مهندس بزرگی را که جهادی است و به مردم خدمت می‌کند، اسیر کرده‌اند. این تحصن‌ها باعث شد که مهندس بزرگی را آزاد کنند. مردم کُرد از نظر فرهنگ مردم با فرهنگی هستند و. از جهاد و فعالیت های نیروهای جهادی استقبال می کردند.
ما در منطقه گریزه در حاشیه شهر سنندج یک کارگاه ریخته گری ایجاد کردیم و ادوات راه سازی را آنجا تولید می کردیم. اهالی بومی منطقه را هم به کار گرفتیم. کارگاه بزرگی بود؛ ادوات کشاورزی هم تولید می کردیم. یک کارگاه دیگر هم همان نزدیکی داشتیم به نام پلی اتیلن که لوله های پلی اتیلن برای آب رسانی تولید می کرد. در توریور که زمین زیادی زیر کشت توت فرنگی داشت، یک کارخانه تولید مربای توت فرنگی راه اندازی کردیم. جهاد در قسمت زنبورداری در کامیاران و سنندج خیلی کار کرد، استقبال خوبی هم از طرف مردم شد. در دیواندره استارت راه اندازی کارخانه سیمان را زد و بعد استانداری آن را تکمیل کرد. با شروع به کار این کارخانه تعداد زیادی از مردم منطقه به کارگیری شدند و اینها واقعاً اثرگذار بود. مهندس بزرگی که عضو شورای استان بود در ارتباط با ایجاد شوراهای اسلامی در مناطق روستایی خیلی تلاش کرد. این شوراها خیلی با ما همکاری می کردند. چون که قبل از آن شورای کومله و شورای دمکرات بر روستاها حاکم بود و شرایط بسیار سخت بود.
ما زیاد تهدید می شدیم. حتی یک شب ساختمان جهاد در خیابان شیخان سنندج بود، محاصره شد و درگیری شدیدی راه افتاد. به صورتی که ما حتی نمی توانستیم سرمان را جلوی پنجره ببریم.آن شب تا صبح درگیر بودیم. تمام بچه های جهاد مسلح شدند و دفاع کردند و اجازه ندادند ساختمان به دست گرهک های محارب بیفتد.ما یک تعمیرگاه ماشین آلات راه سازی داشتیم در محلی که از خیابان شیخان وصل می شد به ابتدای خیابان استانداری، ما را تهدید می کردند که اینجا نیایید وگرنه هر بلایی ممکن سر شما بیاید. به همین ترتیب چند نفر از نیروهای جهاد را اسیر کردند و با خودشان بردند. اما این تهدیدها چیزی نبود که بخواهد ما را از هدف مان باز بدارد. ما سفیران انقلاب در کردستان بودیم.

چهارسال از عمر من در هنرستان شهید نمکی سنندج گذشت که به اندازه ده سال من را پیر کرد. از روزی که وارد این مدرسه شدم تا چند هفته همکارانم حتی با من دست نمی دادند. من دستم را جلو می بردم، ولی آنها به من می گفتند ما شما را قبول نداریم، چرا به اینجا آمدی. من راه بسیار سختی پیش رو داشتم؛ چون باید با رفتاری موجه و به دور از حاشیه با دانش آموزان و کادر هنرستانی روبرو می شدم که شاید پایگاه 10 گروهک ها ضدانقلاب بود. دبیر ما سر کلاس از دانش آموزان و خانواده های آنها برای گروهک کومله پول جمع می کرد. حالا من باید چه کار می کردم که در این محیط دوام بیاورم و به آنها ثابت کنم که من فقط برای خدمت آمده‌ام. هنرستان شهید نمکی 8 رشته فنی و حدود 800 نفر دانش آموز داشت. پسرهایی درشت هیکل و سرکش که بعضاً با کلت و مسلح به مدرسه می آمدند. مهار کردن آنها کار سختی بود. هنرجویی داشتیم که مسلح بود و با کلت در ترورها شرکت می کرد. اسلحه اش را خودم در هنرستان گرفتم. شاگردی داشتم که پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌هایش را در اردوگاه کومله در عراق می‌گذراند. آن وقت سر صبحگاه مدرسه قرآن می‌خواند.
ابتدای کارم درگیری زیاد بود. می گفتند شما باید از اینجا بروید وگرنه جلوی همین در دفنت می کنیم. دبیری که برای گروهک ها کار می کرد من را تهدید به مرگ کرد. اما من چون دو سال در جهاد کار کردم با مردم کرد آشنا شده بودم و همین زمینه ای شد برای فعالیتم در هنرستان. به این ترتیب اولین چیزی که از مدیر آموزش و پرورش خواستم، این بود که اختیارات بیشتری به من بدهد تا من با تشخیص خودم عمل کنم. با توجه به اختیاراتی که به من داده شد، جلسات متعددی با همکارانم برگزار کردم و درباره مشکلات آنها صحبت شد. اولین مشکلی که در این جلسات مطرح شد، مشکل تجهیزات زندگی و لوازم خانگی بود. ما از طریق بازرگانی حواله گرفتیم و به دبیرها و اساتیدمان لوازم خانگی، مثل رادیو و تلویزیون، چرخ گوشت، جارو برقی و … به عنوان تشویق، هدیه دادیم. یکی از هنرجوهایم به اسم عثمان حبیبی، من را تهدید به مرگ کرد. من چندباری به او صحبت کردم و کسی که اصلاً به هیچ چیز اعتقاد نداشت، تغییرات زیادی کرد و حتی متمایل به نظام شد. مورد دیگر، شاگردی بود که رشته عمران درس می خواند، او هم بعد مدتی به مهندسی رزمی سپاه معرفی و مشغول کار شد.

آقای فانی طراح مهندسی و طراح سرباز معلم در کردستان بود. خیلی از هنرجوهای من بعد از فارغ‌التحصیلی سربازی‌شان را به عنوان سرباز معلم در سپاه گذراندند. یکی از آنها در مهندسی رزمی سپاه جذب شد. حالا او از آن دسته دانش‌آموزانی بود که افکارش منحرف و متمایل به گروهک کومله بود. از همان سالی که من وارد هنرستان شدم، او هم به هنرستان وارد شد. طی دو، سه تا بازدید که بچه‌ها را به مناطق مختلف از جمله اصفهان بردم، همراهمان آمد و به کلی افکارش عوض شد. تغییر زیادی پیدا کرد و با معدل بالا فارغ‌التحصیل شد. او از نظر طراحی و نقشه‌برداری خیلی توانمند بود و با انواع دوربین‌های نقشه‌برداری خیلی مسلط کار می‌کرد و محاسبات راه‌سازی و پروفیلی طولی و عرضی جاده را انجام می‌داد. چنین فردی با این سطح از توانایی جذب مهندسی سپاه شد. در بازدید صنعتی هنرجویان هنرستان شهید نمکی سنندج از اصفهان از بنیاد شهید اصفهان تقاضا کردم که دیداری با خانواده شهیدان یزدان‌پناه داشته باشیم. بنیاد شهید شرایط را فراهم کرد و ما بعد از بازدید از چند کارخانه با خانواده این شهدا دیدار کردیم. مادر این شهیدان شیرزنی بود، خوش سخن که بعد از خوش‌آمدگویی به این جوانان با لحنی شیوا و بسیار زیبا برایشان صحبت کرد. تا حدی اثرگذار بود که همه به گریه افتادند.
یکی دیگر از کارهایی که ما برای جذب بچه ها انجام می دادیم این بود که کارگاه های مختلفی که داشتیم؛ تراشکاری، ریخته گری، برق، عمران، صنایع چوب، مکانیک و … تجهیزات مورد نیاز هنرجوها را تأمین کردیم و با مشارکت خودشان یک کارگاه بزرگ در هنرستان ساختیم. بچه ها نقشه برداری کردند، دیوار ساختند، جوشکاری کردند و کارگاه را راه انداختند. بچه ها این حرکت را خیلی دوست داشتند و به همین ترتیب جذب ما شدند. در همین کارگاه در قسمت ریخته گری ما قطعه انتهایی خمپاره را تولید کردیم. حتی پوسته خمپاره را هم ساختیم و تحویل سپاه دادیم. ولی من به بچه ها بابت کاری که انجام می دادند، حقوق پرداخت می کردم. میز و صندلی دبیرستان ها و مدارس دیگر را می‌آوردیم و تعمیر می‌کردیم. این در واقع یک جور کارآفرینی بود. یک محیط صرف آموزشی را به یک واحد تولیدی و خدماتی تبدیل کردیم و از ماحصل آن به خود بچه‌ها حقوق دادیم. چیزی که گروهک‌ها را می‌ترساند.
سال 63 اولین نمایشگاه دهه فجر را راه انداختیم. وزیر آموزش و پرورش، آقای اکرمی را هم دعوت کردیم. بازتاب خیلی خوبی داشت. از تمام ادارات برای بازدید دستاوردهای ما آمدند. آقای اکرمی به خاطر آن نمایشگاه یک پیکان به ما هدیه کرد. ما هم فروختیم و با پولش برای همکاران لوازم خانگی گرفتیم. به این ترتیب دبیری که ابتدای ورودم به هنرستان با من دست نمی داد، در منزل من سر سفره غذای من نشست و من به عنوان مهمان سر سفره او نشستم.
منزل ما در بلوار شبلی و نزدیک کوه آبیدر بود. بیشتر وقت ها فاصله منزل تا هنرستان را پیاده طی می کردم. یکی از این روزها که از خانه به محل کارم می رفتم، نزدیک میدان اقبال صدای تیراندازی شنیدم. سرعتم را بیشتر کردم تا زودتر خودم را به مدرسه برسانم، 500 متری تا هنرستان فاصله داشتم که متوجه فردی شدم که کنار خیابان افتاده بود. خودم را به او رساندم، [محمددلفان] آذری مدیر کل ارشاد سنندج بود که خانه‌اش همان حوالی بود. او شمالی و اهل چالوس بود و ما هر روز هم دیگر را می‌دیدیم. ایشان هم پیاده به محل کارش که در میدان اقبال بود می‌رفت. آن روز صبح دو نفر موتور سوار به طرفش تیراندازی کرده بودند. گلوله به سرش خورده و شهید شده بود.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.