تاریخ انتشار : دوشنبه 11 خرداد 1405 - 9:16 - دوشنبه 1 ژوئن 2026 - 9:16
6 بازدید
کد خبر : 28015

مردمیاری (دکتر نریمان)

مردمیاری (دکتر نریمان)
مردمیاری (دکتر نریمان)


21 ماه مبارک رمضان سال 1358 [24 مردادماه سال 58] بود که به خاطر شدت گرفتن درگیری های کردستان، فراخوانی داده شد تا کسانی که آمادگی دارند به کردستان اعزام شوند. من هم همراه با گروهی از نیروها، پشت مدرسه فیضیه قم، سوار هلی کوپتر شدم و به سنندج رفتم. از این جمع فقط من اصفهانی بودم. سپاه شهر سنندج تشکیل شده بود، اما چون شهر هنوز دست گروهک های مسلح غیرقانونی بود، هنوز کسی نمی توانست از ساعت 3 بعدازظهر به بعد ترددی در سطح شهر داشته باشد. تمام این ساعات را همه در ساختمان سپاه جمع می شدند و هیچ ترددی انجام نمی شد، کار ما در سنندج تا زمان اخراج پاسدارن از شهر، انتقال مجروحین، شناسایی شهدا و خدمات پزشکی بود.
سال 59 برای بار دوم به کردستان رفتم. در همین رفت و آمدها بود که در تپه های حسن آباد سنندج با آقای مصدق فر آشنا شدم. از لهجه‌ام متوجه شده بود اصفهانی هستم. سراغ آمد و گفت: اصفهانی هستی؟ گفتم: بله. گفت: ما در اصفهان ستاد مشترک امداد و درمان جنگ را تأسیس کرده‌ایم، حاضری با ما کار کنید؟ گفتم: البته، مشکلی وجود ندارد. به این ترتیب به ستاد مشترک امداد و درمان جنگ که در هلال احمر اصفهان دایر بود، آمدم. آن موقع دکتر مهرداد معمارزاده، نماینده جهاد در ستاد مشترک بود. حاج رضا خانی، نماینده دانشگاه علوم پزشکی، آقای مصدق فر نماینده سپاه بود و من نماینده گروه امداد حضرت امام بودم. بعد از آن ما گروه امداد و درمان هجرت را با حمایت‌های بی‌دریغ آیت‌الله ناصری و مردم در بُرخوار شکل دادیم. خودم هم مسئول امداد و درمان هجرت منطقه شدم و دوره‌های آموزشی امدادگری را برای داوطلبین در دبیرستان‌های، حبیب‌آباد، دولت‌آباد، دستگرد و سایر مناطق برخوار راه انداختم.

در همان شرایط، به روستاییان منطقه خدمات‌رسانی هم می‌کردیم. مثلاً یک روستا ممکن بود ده یا هشت خانوار جمعیت داشته باشد و به امکانات پزشکی و بهداشتی دسترسی نداشته باشد. ما با همكاري هلال‌احمر، ستاد مشترک امداد و درمان جنگ و كميته امداد، پزشکان داوطلب را جمع می‌کردیم و در این مناطق، خدمات درماني به مردم ارائه می‌دادیم. داوطلبینی که دوره‌های آموزشی ما را با موفقیت پشت سر می‌گذاشتند برای تأیید به ستاد مشترک امداد و درمان جنگ که در هلال‌احمر مستقر بود، معرفی می‌شدند و بعد از تأیید به عنوان کادر درمانی به کردستان اعزام می‌شدند. خودم هم همراه دو نفر از نیروهایی که آموزش داده بودم، از مرکز توپخانه اصفهان به کردستان رفتم.
مقصد نهایی ما شهر بانه بود، اما اول به سنندج و از آنجا به سقز رفتیم. سپاه سقز بهداري نداشت. کارم را از همان‌جا شروع کردم. از اصفهان دارو و تجهیزات پزشکی تهیه کردم. بهداری را تجهيز و تحويل نیروهای مشهد دادم؛ سقز دست مشهدي‌ها بود. بعد به بانه رفتیم. بيشتر نیروهای مستقر در بانه، اصفهاني بودند، البته مشهدي، كاشاني و تهراني هم بودند، اما تعدادشان نسبت به اصفهانی‌ها خیلی کم بود. سپاه بانه هم بهداري نداشت. بهداری سپاه بانه را راه‌اندازی و نیروهایش را از بچه‌های آموزش دیده دولت‌آباد تأمین کردم. در ظاهر من سرپرستی بهداری سپاه بانه را به عهده داشتم، اما در عمل، دیواندره، کامیاران و سقز را هم از نظر دارویی و درمانی تغذیه می‌کردم. بانه دكتر نداشت. فقط يک دندان‌پزشك داشتیم به اسم دكتر ونكي. ايشان آن زمان سربازی‌اش را می‌گذراند. درخواست دادم و تعدادی دکتر عمومی و جراح از دانشکده علوم پزشکی و بیمارستان عیسی‌بن‌مریم اصفهان فرستادند.

مدتی در بانه کار فرمانداری هم به عهده من بود. فرماندار فرار كرده بود و کارهایش روی زمین مانده بود. از من خواسته شد تا سرپرستی فرمانداری را موقتاً به عهده بگیرم و من علاوه بر مسئولیت‌هایی که در بهداری به عهده داشتم، روزی دو ساعت هم به فرمانداری می‌رفتم و کارهای مربوط به آنجا را انجام می‌دادم. تا این یک روز بعدازظهر که برای ویزیت بیمارانم به بیمارستان صلاح‌الدین‌ایوبی می‌رفتم، نزدیک بیمارستان ماشینم را به رگبار بستند. من که آن روز تنها بودم، درِ سمت راست ماشين را باز كردم و پريدم داخل جوي آب کنار خيابان که پُر از آب لجن و گندیده بود. پرستارها دیده بودند که من پریدم داخل جوی. به نیروهایی که محافظت از بیمارستان را به عهده داشتند، اطلاع داده بودند، آنها هم آمدند من را از داخل گل و لای و لجن بیرون کشیدند.
کار دیگری که ما در بانه با کمک جهاد و آقای [شهید] قهرایی انجام می‌دادیم، شناسایی خانواده‌هایی بود که از نظر اقتصادی ضعيف بودند. ما در بهداری یک ماشین جیپ و یک فولكس قدیمی از نوع هلال‌احمری‌ها در اختیار داشتیم. نسخه بیماران با وضعیت مالی ضعیف را می‌گرفتیم، داروهای آنها را مي‌پيچيديم و با بسته‌های غذایی شامل 5 كيلو برنج و يک كيسه 12 کیلویی آرد، داخل ماشین می‌گذاشتیم و در خانه تحویل‌شان می‌دادیم؛ این یک مردم‌یاری پزشکی بود و احترام و محبوبیت خاصی برای ما، بین مردم ایجاد کرده بود. اين كار ما دهان به دهان می‌چرخید و به گوش همه می‌رسید. بعضی روزها هم عصرها از سپاه به محله‌های محروم شهر می‌رفتیم. برای خانواده‌های ضعیف و محروم آرد، روغن، برنج و… می‌بردیم و در کنارش همان‌جا کنار کوچه یا اگر مدرسه بود، داخل مدرسه، مردم را ویزیت می‌کردیم و نسخه‌هایشان را می‌پیچیدیم، تمام داروها را بهداری سپاه تأمین می‌کرد. البته تعداد محدودی هم از این کار سوء استفاده می‌کردند؛ اعضای گروهک‌ها داخل مردم می‌شدند، داروهایی که ما با زحمت زیاد از اصفهان تأمین می‌کردیم، می‌گرفتند و می‌بردند برای ضدانقلاب. ما هم نمی‌توانستیم مردم را غربال و دسته‌بندی کنیم.
سال 60 که اوضاع قدری آرامتر شد، ما هم در تدارک بیمارستان و کارهای درمانی بودیم. در بهداري سپاه مردم را پذیرش می کردیم و كارهاي درماني‌شان را انجام می‌دادیم. برای این که هزینه درمان آنها پایین بیاید، از ساعت 9 صبح تا موقع نماز ظهر، وقت بهداری سپاه را آزاد می‌گذاشتیم تا عموم مردم بتوانند برای درمان مراجعه کنند. همه را هم بدون استثناء قبول می‌کردیم و به کسی نه نمی‌گفتیم. حتي دارو هم رايگان مي‌داديم. اوایل اعزام به بانه آقای خادم آن موقع فرمانده ی سپاه بانه بود که یک روز صبح ایشان را در مسیر حمام ترور کردند. خود من بالای سر ایشان رفتم و بعد کارهایش را انجام دادیم و اعزام کردیم به شهرشان. بعد از ایشان آقای تقی زاده فرمانده سپاه شد. که در زمان ایشان آقای جزی در زندان دوله‌تو بود. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که ایشان از زندان بیرون آمد. یا مبادله‌ای انجام شد و یا فرار کرده بود، نمی‌دانم فقط این را می‌دانم که ایشان بعد از آزادی آمد بانه؛
اکبر جزی را اواخر سال 58 یا اوایل سال 59 گرفته بودند و شش ماه هم در اسارت اینها بودند. حالا آمار دقیقش را نمی توانم بدهم. ایشان آمد به سپاه. آن موقع عباس کاظمی که بچه جماران بود. اطلاعات – عملیات سپاه بود. کارها و وظایف را تقسیم کردند و مشغول به کار شدند. عملیاتهایی مثل پاکسازی بوئین علیا و سفلی و اینها انجام شد.

یک شب ایشان [اکبر جزی] آمد داخل اتاق ما. من یک کلت داشتم، استار 9 م.م بود. این را از من گرفت و گفت چقدر خوش‌دست است . گفتم: این را دوستان از اشرار غنیمت گرفته‌اند و به ما داده‌اند. همین‌طور که با کلت بازی می‌کرد، شلیک کرد، تیر به دیوار خورد و در بازگشت کف دست ایشان را سوراخ کرد و ازآن طرف بیرون آمد. بنده خدا نمی‌دانست پر است. روی زخمش را بستم و او را به بیمارستان الله‌اکبر سنندج بردم. در راه برگشت؛ من، اکبر جزی، عباس کاظمی و شهید علی عباسی نزدیک پل دیدیم یک جیپ آهو متعلق به سپاه ایستاده است. سؤال کردیم چه اتفاقی افتاده است. گفتند اینجا درگیری بوده است یکی از بچه های سپاه را گرفته‌اند و پوست سرش کَنده‌اند. اما چون توی برف‌ها افتاده بوده، خونریزی‌اش متوقف شده و زنده است. اکبر جزی هم از سر شوخی می‌گفت خوبه من را هم چند روزی بیاندازید اینجا تا خون‌ریزی دستم بند بیاید.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.