مردمیاری (زینالعابدین بهیار)

نزديك غروب مشغول وضو گرفتن بودیم تا خود را براي نماز جماعت آماده كنیم كه نگهبان فرياد زد: «مردي با اُلاغ به طرف پايگاه ميآيد.» همه بچهها حالت آماده باش به خود گرفتند، من هم به اتفاق شهيد مهدي غلامي به طرف آن مرد حركت کردیم. كمي كه نزديكتر رفتیم، متوجه شدیم فردی روي اُلاغ آويزان است و مردي كه افسار اُلاغ را گرفته بود، فرياد ميزد: «تيراندازي نكنيد، اين پسر را مار گزيده است.»
با احتياط نزديك شديم. آن مرد را شناختم، از اهالي روستاي چرندو بود. پس از بازرسي متوجه شدم كه به راستي آن پسر بچه را مار گزيده و با مرگ فاصله چنداني ندارد. او را به پايگاه آورديم، ولي به خاطر اين كه امكانات معالجه نداشتيم، تصميم گرفتيم او را به سنندج ببريم. با توجه به اين كه هوا تاريك شده و ساعت منع تردد در جاده بود، نيروهاي ارتشي كه در كنار ما مستقر بودند به شدت با اين كار مخالفت كردند، ولي من با مسئوليت خودم آن پسر بچه را همراه آن مرد كه عمويش بود، به سنندج برديم. به ياري حق هيچ اتفاقي در بين راه نيفتاد و پسر بچه در درمانگاه شهيد قاضي سنندج تحت عمل جراحي قرار گرفت و از مرگ حتمي نجات پيدا كرد. شب را در درمانگاه صبح كردم و پس از اطمينان از رفع خطر، با دكتر معالجش صحبت كردم، قرار شد او چند روزي تحت مراقبت پزشكي باشد. به عمويش گفتم: «شما پيش او بمان. من چند روز ديگر براي برگرداندن شما ميآيم.»
سه روز بعد به سنندج رفتم و آنها را به روستا برگردانم. نگاههاي پر معناي آن پسر بچه در بيمارستان، در بين راه و در منزلشان گفتنيهاي زيادي برايم داشت كه هيچ زبان ناطقي قادر نبود به چنان شيوايي و صراحتي آن را برايم بازگو نمايد و هنوز هم حاضر نيستم آن نگاههاي معصوم را با هيچ متاع دنيوي عوض نمايم. موقعي كه ميخواستم برگردم، عموي پسر بچه گفت: «اين بچه از سه سالگي پدرش را از دست داده و من بزرگش كردهام، شما او را از مرگ حتمي نجات دادهايد، من از مال دنيا چيزي ندارم كه در قبال اين كار به شما بدهم، خواهش ميكنم او را به نوكري خود قبول كنيد !!» در جواب گفتم: «من كاري جز انجام وظيفه نكردهام و حالا كه فهميدم، او يتيم است. خدا را شكر ميكنم كه توفيق خدمت به ايتام را شامل حالم كرد، ولي او با اصرار از من ميخواست كه پسر بچه را به نوكري ببرم.»
گفتم: «اول آن كه جان همهي موجودات در دست خداوند لايزال است و ما وسيلهاي بيش نيستيم، دوم آن كه اگر حقي براي من قائل هستيد از اين پسر بچه ميخواهم درس بخواند و باسواد شود و قول بدهد قرآن را ياد بگيرد.» پسر با وجود اين كه شانزده سال داشت؛ اما بيسواد بود. آنها نيز قبول كردند. سه، چهار ماهي از اين ماجرا گذشت و در اين مدت هر از چند گاهي به روستاي چرندو ميرفتم و سري به آن پسر بچه ميزدم و ميديدم با چه جديتي سخت مشغول سوادآموزي است.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0