شهید سرافراز منصور عبدالهی کوشکی

شهید سرافراز منصور عبدالهی کوشکی
نام : منصور
نام خانوادگی: عبدالهی کوشکی
نام پدر: قربانعلی
تاریخ تولد: 1337/05/13
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: شهادت با شکنجه و له کردن سر با سنگ در جریان عملیات آزادسازی روستای آویهنگ
تاریخ شهادت: 1362/01/11
شهرشهادت: سنندج
محل شهادت: ارتفاع شیانه بین هویه و سرهویه
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: بسیج
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
فرازهایی از وصیتنامه شهید
خدایا به مقام امام عصرت قسم چشمهایم را روزی در جهت گناه به گردش در میامده است اینک به جهان نورانی حضرت باری تعالی امام مهدی(عج)روشن بگردان.خدایا آنقدرقدرت واراده به من بده تا بادستهایم که روزی برای گناه حرکت میکرده است ومشتهایم راروزی ذلت وخواری بوده عاری از گناه کن وپاکی واخلاص را از لطف بیکرانت به من هدیه کردی تا بامشتهایم آنقدر بر سرصدامیان بکوبم تا استخوانهای دستهایم خورد شود.خدایا آنقدربه من استواری عنایت کن تاباپاهایم که روزی درمسیرگناه میرفته است اینک از کوههای یخ زده کردستان یااز بیابانهای جنوب به کربلای حسین توبشتابیم وحتی اگرامامم امرفرمایدتا قدس هم با پای برهنه خواهم رفت.خدایاچنان قدرتی به من عنایت کن تابتوانم بالبهایم که روزی برای فسادوبراثرجوغربگرائی آن زمان برای هرزگی حرکت میکرده است اینک برای تووبرای عشق تووبرای رسیدن به توآنقدرفریادبکشم تا کاخهای سفیدوکرملین ازرعشه صدایم برسرجهانخواران فرو ریزد.خدایا بنده گناهکاری هستم که به درگاه توروآوردهام توخودت مراعفوکن وتوبهام را بپذیر
اصل سند:
11 فروردين ماه 62، در حالي كه عمليات آویهنگ طولاني شده بود و نيروها با كمبود تجهيزات و تداركات روبهرو بودند. منصور عبداللهي، مسئول محور توریور با چند نفر از اهالی هشميز براي رساندن تجهيزات و تداركات به نيروهاي مستقر در آويهنگ حركت كرد. محسن بدیعی درباره حرکت منصور عبداللهی به طرف آویهنگ میگوید: صبح بود که منصور عبداللهی مسئول محورمان گفت: ميخواهم براي نيروها تداركات ببرم. گفتم: صبر كن تا با هم برويم. محمد افيوني با يك نيروي بسيجي كه بيسيم مادر دستش بود، داخل چادری پلاستيكي بين هشميز و آويهنگ مستقر بود. من رفتم سري به آنها بزنم. وقتی برگشتم منصور با 12 نفر از مردم روستا و يكي از پيشمرگها به اسم مرتضي بيگدلي حركت كرده بودند. بيگدلي از ناحيه پا عاجز بود. آنها بین هویه و سرهویه کمین خورده بودند. منصور عبداللهي را همانجا روی قله و به طرز فجیعی به شهادت رسانده بودند. سرش را روی تخته سنگی گذاشته و با سنگ دیگری طوری به سرش کوبیده بودند که مغزش متلاشی شده بود. انگشتش را هم قطع كرده بودند و انگشتر عقيقش را درآورده بودند.مردم را هم اسیر کرده و با خودشان برده بودند، اما بهمن بيگدلي كه بسيجي کُرد بود، داخل دره کشیده، شکنجه کرده و همانجا اعدامش کرده بودند.🕊🌱
منصور عبداللهی آن زمان مسئول پایگاه توریور و محور هشمیز بود. وقتی ما برای عملیات آماده میشدیم، منصور گفت: من هم میخواهم بیایم. گفتم: شما باید همینجا بمانی و پایگاه را حفظ کنی؛ اما او که از طریق بیسیم متوجه شده بود، نیروها از نظر غذا و مهمات در مضیقه هستند، مقداری غذا و مهمات تهیه کرده، وصیتنامهاش را نوشته و به هشمیز آمده بود، غسل شهادت کرده و گفته بود، شیر باید وارد عمل شود؛ چون از نظر قد و قامت ورزیده، زیبا و رشید و از نظر شجاعت بینظیر بود، بچهها او را «شیر» صدا میزدند. بعد از پاكسازي آويهنگ گروهي از نیروهای ضدانقلاب متواري شده و پشت ارتفاع شیانه بین هویه و سرهویه كه ما گرفته بوديم، کمین کرده بودند تا در فرصتی مناسب به روستای هشمیز یا آویهنگ حمله کنند و اگر نشد، از داخل شیاری خودشان را از مهلکه نجات بدهند. همانها منصور عبداللهی را به کمین انداختند. منصور براي فريب دشمن اورکتش را یك جا و كلاهش را جای دیگری گذاشته بود و چند موضع ایجاد كرده بود تا آنها نتوانند تشخیص بدهند که چند نفر آنجا هستند. به همين ترتيب ساعتها مقاومت کرده بود تا این که در نهایت وقتی مهماتش تمام شده بود، با تنی مجروح به دست دشمن اسیر شده بود. بيگدلي هم به همین ترتیب.
راوی: عبدالکریم عسگری
عصر بود و تازه از درگیریهای پراکنده هنگام پاکسازی روستای آویهنگ فارغ شده بودیم که آقای وطنخواه اعلام کرد. منصور عبداللهي شهيد شده، برويد جنازهاش را برگردانید عقب. كسي نبود، فقط من بودم و تعدادی از پيشمرگها. ما برای پیدا کردن پیکر منصور از آویهنگ حرکت کردیم و از یک مسیر سخت و طولانی عبور کردیم. از یک دره بالا رفتیم تا خودمان را به محل شهادت او برسانیم. غروب بود که به ارتفاع رسیدیم. اولین نفری که بالای سر جنازه منصور رسید، من بودم. اینها آنقدر نسبت به منصور بغض و کینه داشتند که سرش را روی سنگی گذاشته و با سنگ دیگری، کاملاً لِه کرده بودند. سر مثل کتاب صاف شده بود. آرام آرام، سر را از روی سنگ جدا کردم. پوست و گوشتش با سنگ یکی شده بود. ساعت 4 صبح بود که جنازه را به روستای هشمیز رساندیم، پیکر شهید عبداللهی را تا صبح در مسجد گذاشتیم و بعد به سنندج و از آنجا به اصفهان منتقل کردیم.
راوی: غلامعلی طاهری
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0