تاریخ انتشار : دوشنبه 8 دی 1404 - 9:16 - دوشنبه 29 دسامبر 2025 - 9:16
27 بازدید
کد خبر : 25386
شهید سرافراز محمود کریمی ورتونی
محمود کریمی * محمود 5 دی ماه 1341 در روستای ورتون به دنیا آمد. از همان اول با بچه های دیگر فرق می کرد. علی کریمی: ما در خانه مان یک سایبان داشتیم. تابستان ها که هوا گرم بود، آنجا را آب می پاشیدیم تا خُنَک شود و می نشستیم. یکی از همین روزها بود

شهید سرافراز محمود کریمی ورتونی
نام : محمود
نام خانوادگی: کریمی ورتونی
نام پدر: محمد
تاریخ تولد: 1341/05/01
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت گلوله در کمین ضدانقلاب
تاریخ شهادت: 1365/02/28
شهرشهادت: بوکان – شاهین دژ
محل شهادت: بوکان – شاهین دژ
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
محمود کریمی
* محمود 5 دی ماه 1341 در روستای ورتون به دنیا آمد. از همان اول با بچه های دیگر فرق می کرد.
علی کریمی: ما در خانه مان یک سایبان داشتیم. تابستان ها که هوا گرم بود، آنجا را آب می پاشیدیم تا خُنَک شود و می نشستیم. یکی از همین روزها بود که مادرم برای انجام کاری از خانه رفت بیرون. ما هم از محمد غافل شدیم. سینه خیز، خودش را رسانده بود سر کوچه. همسایه ها می گفتند، این بچه ی حاجی با بقیه فرق دارد.
* پدرش هیئتی بود. از قدیم نوحه خوانی و روضه خوانی می کرد. تعزیه هم می خواند. برای همین بچه هایش با دستگاه امام حسین(ع) گره خورده بودند. شغلش اول نساجی بود. اما بعد گلیم باف شد.
علی کریمی: محمود و بقیه ی بچه های کوچک خانواده، می آمدند در کارگاه گلیم بافی به حاجی کمک می کردند. وسایلی که می خواست می آوردند. گلیم ها را جا به جا می کردند و کارهای دیگری که بود و از عهده شان بر می آمد، انجام می دادند.
* کم کم بچه ها بزرگ شدند و باید به مدرسه می رفتند. ورتون امکانات چندانی برای تحصیل بچه ها نداشت، برای همین حاج محمد مجبور شد، دست زن و بچه اش را بگیرد و برود اصفهان. آنجا کارگاه گلیم بافی اش را راه انداخت. هم خودش توی کارگاه کار می کرد و هم بچه هایش. محمود بیشتر از همه هوای حاجی را داشت. هم درس می خواند و هم کار می کرد.
* چهارده، پانزده ساله بود که وارد مبارزه شد. با برادرش مهدی که چهارسالی از او کوچک تر بود می رفتند توی خیابان ها، شعار می دادند و لاستیک آتش می زدند. همیشه وسط معرکه بودند. ترسی هم از ساواک و تیر و تفنگ ارتش نداشتند.
علی کریمی: خانه ی ما در خیابان کمال بود. محمود و مهدی علاقه ی عجیبی داشتند که در راهپیمایی ها شرکت کنند. پیشنماز مسجد سارتقی، حاج آقا خراسانی بود. منبر که می رفت، آخر سخنرانی اش اسم علمای در حد مرجعیت را می برد. آخرین اسمی که می گفت، اسم امام بود. وقتی اسم امام را می آورد، از همان جا راهپیمایی شروع می شد. محمود و مهدی هم دنبال جمعیت می رفتند.
یک شب که رفتیم تظاهرات، محمود و مهدی را گم کردیم. صدای تیراندازی و درگیری بلند شده بود. من و پدرم خیلی نگران شدیم. آمدیم سر خیابان کمال. دیدیم دو نفری دارند، می آیند. گفتیم کجا بودید؟ گفتند: ما رفتیم شیشه های بانک را شکستیم.
بعدها فهمیدیم آن شب رفت بودند، خیابان ولی عصر و شیشه های بانک را شکسته بودند. یک آتش سوزی هم به پا کرده بودند. مأمورها دنبال شان کرده بودند. محمود در شرایط بدی گیر کرده بود، اما با ترفند های خاصی، خودش را نجات داده بود.
یکی، دو بار دیگر از این اتفاق ها برای شان افتاد، اما دست بردار نبودند. کارشان شده بود، تظاهرات و درگیری با مأمورها.
* بعد از انقلاب، مدرسه ها که باز شد، محمود هم برگشت سر کلاس درس. هم درس می خواند و هم کار می کرد. حالا دیگر کارگاه گیم بافی حاج محمد تبدیل شده بود به کفاشی. آنها رویه های کفش را درست می کردند و پَس دوز می زدند. محمود در کفاشی کمک خوبی برای حاجی بود.
بسیج که در مدرسه ها وارد شد، محمود از اولین دانش آموزانی بود که در دبیرستان چمران بسیجی شد. بسیج با روحیاتش سنخیت داشت. دوست داشت بسیجی باشد. بیشتر فعالیت های بعد از انقلابش هم در قالب بسیج مدارس بود.
* شاه رفته بود. انقلاب پیروز شده بود. مردم رأی آری به جمهوری اسلامی داده بودند. همه دست به دست هم داده بودند تا روی پای خودشان بایستند و ایران اسلامی شان را بسازند. بدون اتکا به شرق و غرب. اما آنها دست از سر ایران بر نداشته بودند. مردم از در بیرون شان کرده بودند، اما می خواستند از پنجره وارد شوند. اوضاع در تهران و بقیه ی شهرهای بزرگ چندان خوب نبود. منافقین یا بمب می گذاشتند و یا ترور می کردند. گنبد، آمل، کردستان، سیستان و خوزستان هم ناآرام شده بود. دشمن دست گذاشته بود روی تفاوت های قومی و مذهبی. به قول خودشان این ها اهرم فشارشان بود. می خواستند انقلاب را به زانو در بیاورند.
محمود هنوز درسش تمام نشده بود، چیز دیگری نمانده بود دیپلمش را در رشته ی تجربی بگیرد، اما دیگر تاب ماندن نداشت. سال 1360 بود که از طریق بسیج مدارس رفت تهران. از تهران هم رفت قرارگاه ؟؟؟؟. از آنجا اعزام شد سردشت. یکی، دو سالی که سردشت بود، کار بازپرسی می کرد.
* آذرماه 1362، مهدی شهید شد. مهدی در جبهه ی پنجوین مریوان با عراق می جنگید. سن و سالی نداشت و خانواده هم چندان راغب نبودند به جبهه برود…………
علی کریمی: هفت، هشت روز طول کشید تا جنازه ی مهدی را به اصفهان بیاورند. مراسم هفته اش هم تمام شده بود که محمود آمد. وارد خانه که شد، پدرم بلند شد، محمود را در آغوش کشید و شروع کرد به گریه کردن. محمود با دست می زد پشت حاجی و خیلی آرام می گفت چرا گریه می کنید. مهدی به آرزویش رسید. دی شب تازه خبر شهادت مهدی را به من دادند، حرکت کردم و آمدم. نگذاشت حاجی زیاد گریه کند، خیلی زود آرامش کرد.
* اواسط سال 1363، پاسدار شد. در همین روزها بود که در تيپ بوكان، به عنوان مسئول اطلاعات – عمليات محور مشغول شد. چیزی نگذشت که مسئول واحد اطلاعات تيپ در بوکان شد.
حسن قربانی: محمود در اطلاعات بوکان بود. آقای ملا محمدی هم آنجا بود. آقای کریمی از سردشت آمد برای بوکان و کار اطلاعات را شروع کرد. اطلاعاتی ها اسم های مستعار داشتند. محمود هم اسم مستعار داشت. ملا محمدی را هم فقط بخش اول فامیلش که ملا بود به عنوان اسم مستعارش صدا می زدند و این باعث شده بود ضدانقلاب فکر کند این که می گویند مُلا، آخوند است.
آقای کریمی با ملا محمدی می رفتند برای جمع آوری اطلاعات. آنها برای این کار باید از شهر می رفتند بیرون و از مخبرهایی که آنجا داشتیم، خبر می آوردند.
قهوه خانه ای بود در روستای امیر آباد. اینجا ما یک مخبر داشتیم. ملامحمدی و محمود کریمی با یک لندرور دو، سه بار رفته بودند و اطلاعات از این مخبر گرفته بودند. یکی از این مخبرهای خود فروخته، زمان رفت و آمد این ها را به ضدانقلاب داده بود. آنها هم کمین گذاشته بودند تا موقع وارد شدن این دو نفر به قهوه خانه آنها را ترور کنند. حالا آنها منتظر یک مُلا یا روحانی بودند. برای همین این ها را نشناخته بودند. محمود و ملا محمدی رفته بودند به قهوه خانه، اطلاعات شان را جمع کرده بودند و برگشته بودند. اتفاقی هم برای شان نیفتاده بود.
* هفت روزی از عید سال 1365 می گذشت که محمود آمد مرخصی. دو، سه روز بیشتر اصفهان نماند. زیاد مرخصی نمی آمد، وقتی هم می آمد خیلی زود بر می گشت. این آخرین دیدار محمود با خانواده اش بود.
علی کریمی: محمود دو، سه روزی بیشتر اینجا نبود. این مدت را هم به فامیل سرکشی کرد و این طرف و آن طرف بود. اعتراض کردم و گفتم: چرا دیر به دیر به ما سرکشی می کنی؟ گفت: می خواهم کم کم به نبودنم در خانواده عادت کنید.
* 28 اردیبهشت ماه 1365، محمود در جاده ی بوکان – شاهین دژ به شهادت رسید.
علی کریمی: آن شب که شهید شده بود یک پیشمرگ کُرد به اسم ابوبکر همراهش بوده. او برای ما تعریف کرد: آن شب حسین آمده بود در خانه ی ما. من خانه ی یکی از اقوام مان بودم. از همسرم آدرس را گرفته بود و آمده بود دنبال من. گفت ابوبکر بیا برویم یک دوری بزنیم. گفتم: من اسلحه همراهم نیست. گفت: اسلحه نمی خواهد. من هم اسلحه ندارم. سوار شدم و همین طور که آرام آرام می رفتیم با هم صحبت می کردیم. یک دفعه متوجه شدم، خیلی از شهر بیرون رفته ایم. گفتم: ما مسلح نیستیم، درست نیست این قدر از شهر دور شویم. ایستاد، دور زد و برگشتیم. در پیچ کمربندی بوکان وقتی سرعت ماشین کم شد، ما را بستند به رگبار.
حسین به من گفت بخواب کف ماشین. کمی که از محدوده ی کمین رد شدیم، ایستاد و از ماشین پیاده شد. تیر خورده بود. گفت ابوبکر کار من تمام است، نگذار جنازه ی من دست این ها بیفتد. من پریدم پشت تخته سنگی که آنجا بود. داد زدم و گفتم: اگر جلو بیایید سرخ تان می کنم. نمی دانستند ما اسلحه نداریم. یکی از آنها گفت: یکی از آنها زنده است. بیا برویم. وقتی مطمئن شدم رفتند، حسین را رساندم بیمارستان.
بردنش داخل اتاق عمل. گفتند خون لازم دارد. تا آمدیم آماده ی خون دادن بشویم، دکتر آمد، گفت دیگر نیازی به خون نیست، شهید شد. یک گلوله به دستش خورده بود. دوتا گلوله هم به پاهایش خورده بود. اما گلوله ای که کار محمود را تمام کرده بود، گلوله ای بود که خورده بود زیر کِتفش و بعد از پشت خارج شده بود.
* علی کریمی: ماه رمضان بود. ما خانه ی پدرمان مهمان بودیم. تا آخر وقت هم آنجا بودیم. مدت زیادی نگذشته بود که آمده بودیم خانه ی خودمان. دیدم یک نفر آرام با کلید به در می زند. خانمم در را باز کرد. وقتی برگشت داخل، با یک حالت خاصی گفت آقای قاسمی بیرون منتظر شماست. برو ببین چه کار دارد؟ آقای قاسمی، داماد عموی مادرم بود. رفتم دم در گفتم آقای قاسمی چه خبر شده؟ بی مقدمه گفت بیا برویم، محمود شهید شده. از خود بیخود شدم. برگشت داخل خانه، لباس هایم را عوض کردم و آمدم بیرون.
یک طلبه ی جوان هم کنار آقای قاسمی ایستاده بود. آقای قاسمی گفت: حاج آقا، ایشان برادر بزرگتر شهید هستند. رو به من گفت: شما امشب را بروید پیش پدرتان. بعد ساعت 8 صبح بروید، پزشکی قانونی. پیش خودم گفتم پزشکی قانونی برای چی، شهدا را که آنجا نمی برند. برایم قابل درک نبود. محمود خیلی تند و تیز رانندگی می کرد، با خودم گفتم شاید تصادف کرده و کشته شده که بردند پزشکی قانونی.
شب را خانه ی پدرم ماندم. صبح ساعت 8 خودم را رساندم پزشکی قانونی. گفتم: آمدم شهید محمود کریمی را ببینم. گفت: اینجا شهید نمی آورند. ما چنین کسی را این جا نداریم. رفتم سردخانه ی خیابان کهندژ. شهدا را می بردند آنجا. اما آنها هم گفتند شهیدی با مشخصات محمود را نداریم.
رفتم سپاه، گفتند ما اینجا چنین کسی را نمی شناسیم. چون محمود مستقیم از بسیج مدارس رفته بود تهران و با سپاه اصفهان خیلی رابطه نداشت. آنجا حتی پرونده هم نداشت. یک نفر آنجا به ما گفت: خیلی از منافقین هستند که در لباس روحانیت می آیند و خانواده ی رزمنده ها را اذیت می کنند. شاید این خبر دروغ باشد.
دست خالی برگشتیم خانه. خانه ی پدرم پُر بود از اقوام و آشنایانی که خبر شهادت محمود را شنیده بودند. به همه گفتیم خبر دروغ است. آنها هم رفتند سراغ کار و زندگی شان.
اما خودم آرام نشده بودم. به برادرم گفتم بیا برویم، من یک شماره تلفن دارم، زنگ بزنیم و از محمود خبری بگیریم. رفتیم، اما هر چه تلاش کردیم نتوانستیم تماس بگیریم. رفتیم سراغ یکی از رفقای محمود. جریان را برایش گفتیم. گفت بیایید برویم تا این بار من زنگ بزنم. چندتایی شماره گرفت تا بالاخره موفق شد. مقداری صحبت کرد و بعد گوشی را گذاشت. آمد بیرون و گفت خبر درست بوده. محمود شهید شده است. فردا صبح هم یک مینی بوس از کردستان می آیند، اصفهان.
برگشتیم خانه ی حاج آقا. مانده بودم چه طوری خبر را بدهم. با برادرم، احمد آقا رفتیم بیرون و مقداری خودمان را سرگرم کردیم. فردا صبح همه خواب بودند. رفتم بیدارشان کردم. حاجی گفت چه خبره اول صبحی؟ مادرم نارحتی قلبی داشت. گفتم: مادر اگر گریه نکند، می گویم. همین طور که مادرم آرام آرام اشک می ریخت، گفتم: خبری که آورده بودند، درسته.
هفت، هشت روزی طول کشید تا پیکر محمود به دست مان رسید. کُردها ماندند تا مراسم تشییع و تدفین که تمام شد، رفتند.
ناگفته ها
با اخلاق، فروتن و خوش اخلاق بود
محمود اعتقادات محکمی داشت. خیلی با اخلاق، فروتن و خوش اخلاق بود. به پدر و مادرمان خیلی احترام می گذاشت. برادر کوچک مان را به نماز خواندن تشویق می کرد. خود من را هم تشویق به داشتن حجاب می کرد. وقتی من را با حجاب می دید، خیلی خوشحال می شد.
نمی توانم منطقه را رها کنم
پدر و مادرم خیلی دل شان می خواست، محمود ازدواج کند. حتی یک نفر را هم برایش در نظر گرفته بودند. اما محمود سرش را پایین می انداخت و می گفت من نمی توانم منطقه را رها کنم تا افرادی که به منطقه وارد نیستند، بروند و شهید بشوند. مهم تر این که من می دانم، ماندنی نیستم و آن خانمی که می آید در زندگی من، اذیت می شود.
شروع کرد به نوحه خواندن
محرم بود. محمود آمده بود اصفهان. عاشورا با هم رفتیم ورتون. ظهر بود که رسیدیم مسجد. مردم دور هم حلقه زده بودند، می چرخیدند، به سر و روی شان می زدند و می گفتند وای حسین کشته شد. محمود هم رفت وسط جمعیت. یک دفعه از خود بی خود شد. فریاد می کشید و می گفت: وای حسین کشته شد. شما نبودید ببینید که بچه های مردم پاهای شان کَنده شد. نبودید ببینید دست شان بریده شد. بعد شروع کرد به نوحه خواندن. نوحه ای خواندن که تا آن موقع هیچ کس حتی یک کلمه از آن را هم نخوانده بود.
فکر نمی کردیم، فرمانده باشد
آنجا همه محمود را با نام حسین نادری می شناختند. بعد از این که شهید شده بود و کُمد شخصی اش را باز کرده بودند، فهمیده بودند، اسم اصلی اش محمود کریمی و بچه ی اصفهان است. حتی معاونش هم نمی دانست، محمود اصفهانی است. نیروهایش می گفتند ما اصلاً فکر نمی کردیم که ایشان فرمانده باشد. البته می دیدیم مرتب با فرماندهان در ارتباط است و با آنها صحبت می کند. اما چون خیلی خاکی و خوش اخلاق بود، حتی با سربازها هم بسیار رفیق و صمیمی بود، فکر نمی کردیم، فرمانده باشد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0