تاریخ انتشار : پنجشنبه 11 دی 1404 - 8:30 - پنجشنبه 1 ژانویه 2026 - 8:30
27 بازدید
کد خبر : 26382

شهید سرافراز علی مصدق فر

شهید سرافراز علی مصدق فر

* علی، اول مهرماه سال 1338 در اصفهان به دنیا آمد. سومین فرزند خانواده بود. خانواده اش، مذهبی و هنرمند بودند. پدرش از هنرمندان رشته ی کاشی معرق بود. او برای معرق کاری گنبد حضرت ابوالفضل(ع) به کربلا سفر کرده بود. برای همین کم تر خانه بود و مادر علی برای آنها، علاوه بر وظیفه

شهید سرافراز علی مصدق فر

شهید سرافراز علی مصدق فر
نام : علی
نام خانوادگی: مصدق فر
نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 1338/07/01
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: انفجار مین ضدانقلاب هنگام خنثی سازی
تاریخ شهادت: 1361/04/07
شهرشهادت: سنندج
محل شهادت: كوه چمرگاه بین روستای دولاب و طای
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
فرازهایی ازوصیتنامه شهید
خدايا! از تو مى‌خواهم راه على و يازده فرزندانش را بروم.خدايا!ازتو مى‌خواهم مرا در اين راه يارى فرمائى. همواره دلم مى‌خواست كه اين آئين محمدى و دين خدا در همه جا رونق پيدا مى‌كرد و پرتو نور اسلام در سراسر جهان نور افشانى مى‌كرد. پس خدايا! ما را در اين راه كه گسترش دين تو در سراسر جهان است، يارى فرما و سستى به دلمان راه نده.خداوندا! دلم مى‌خواست صدها بار به من جان بدهى تا آن را در راه تو بدهم.فداكارى ما و ديگر شهداى اسلام سرانجامى خواهد بود،براى يك جامعه نوين و عارى از ظلم و ستم. پس از شما كه بعد از ما در اين جهان فانى باقى مى‌مانيد،مى‌خواهم كه نه بگذاريد بر شما ظلمى شود،نه بگذاريد بر ديگران ظلمى روا گردد…اى كسانی كه قلب‌تان را سياه و خالى از نور توحيد كرده‌ايد، به خود آئيد و از جوانان به خون تپيده عبرت گيريد.خدايا!تو شاهدباش كه ما قطره خون ناقابل خود را درراه اسلام نثار كرديم.با كمال ميل جانم رافروختم وباز مى‌گردم به سوى او.


* علی، اول مهرماه سال 1338 در اصفهان به دنیا آمد. سومین فرزند خانواده بود. خانواده اش، مذهبی و هنرمند بودند. پدرش از هنرمندان رشته ی کاشی معرق بود. او برای معرق کاری گنبد حضرت ابوالفضل(ع) به کربلا سفر کرده بود. برای همین کم تر خانه بود و مادر علی برای آنها، علاوه بر وظیفه ی خطیر مادری، پدری هم می کرد. تا حدی که اهل محل، خانه شان را با عنوان منزل بادامی، فامیل مادر علی می شناختند، نه مصدق فر.
* علی پسری خوش برخورد و مهربان بود. اُنس عجيبی با قرآن داشت. قرآن را خیلی خوب تلاوت می کرد.
اصغر مصدق فر: علی رفتار خیلی خوبی داشت. با اقوام و با پدر و مادرمان خوب بود. هیچ وقت جلوی پدر و مادرمان، پایش را دراز نکرد. ما هم از علی یاد گرفتیم که جلوی پدر و مادرمان پای مان را دراز نکنیم.
* هفت ساله که شد، درس و مدرسه را شروع کرد. دوره ی شش ساله ی دبستان را به خوبی درس خواند و وارد مدرسه ی راهنمایی شد. استعداد خوبی داشت و درس ها را به راحتی می فهمید. برای ادامه ی تحصیل به دبیرستان هاتف رفت. از همان جا هم دیپلم گرفت.
* به موسیقی علاقه مند بود. در رشته ی سازهای بادی، فولوت کلیدی و ساکسیفون فعالیت داشت. علی بارها در مسابقات استانی رتبه ی اول گرفت و برای شرکت در مسابقات کشوری به اردوی رامسر دعوت شد. در یکی از این مسابقات، برای کوک کردن سازش، اذان را با ساکسیفون نواخت. داورها بدون گرفتن امتحان، علی را نفر اول اعلام کردند. بقیه ی شرکت کننده ها اعتراض کردند. برای همین داورها علی را روی سِن آوردند و از او خواستند سخت ترین آهنگ را بنوازد. وقتی علی شروع به نواختن کرد، دیگر کسی اعتراضی نداشت.
علی با استاد جلال الدین تاج ارتباط نزدیکی داشت. او از استادان به نام این رشته بود و شاگردان زیادی مثل عماد رام داشت.
* قبل از انقلاب، مدتی عضو گروه توحیدی صف و مهدیون بود. ساواک قصد دستگیری اش را داشت. برای همین مجبور شد، ماه های آخر سال 1357 را در خانه های تیمی بگذراند.
اصغر مصدق فر: اواسط سال 1357 بود. ما در خانه خواب بودیم. ساواک اطراف خانه را محاصره کرده بود. می خواستند علی را دستگیر کنند. البته خود من هم سرباز فراری بودم و حتماً من را هم می بردند. مادرم ما را صدا کرد و گفت احتمالاً این ها آمده اند دنبال شما. نگاه کردیم، دیدیم بالای پشت بام هستند. یک سری از مردم را هم بیدار کرده بودند و آدرس دقیق خانه ی ما را از آنها می پرسیدند. خوشبختانه چون در محل ما را به فامیل مصدق فر نمی شناختند، همه می گفتند نه ما اینجا مصدق فر نداریم. به لطف خدا آن شب ساواک نتوانست ما را بگیرد. وقتی ساواکی ها رفتند، هر سه برادر از خانه زدیم بیرون و رفتیم منزل آقای طاهری. ماجرا را برای شان گفتیم. ایشان هم هر سه نفر ما را تحویل خانه های تیمی که برای افراد تحت تعقیب داشتند، دادند. حدود شش، هفت ماهی در این خانه های تیمی بودیم که انقلاب پیروز شد.
علی سر نترسی داشت. با این که می دانست، ساواک دنبالش هست، اما می رفت بین مردم توی خیابان ها. روزی که مردم می خواستند مجسمه ی شاه را در میدان انقلاب(24 اسفند سابق) پایین بکشند. علی از مجسمه بالا رفت و طناب را دور گردن مجسمه انداخت. در حمله ی نیروهای مردمی به پادگان هوانیروز هم شرکت داشت.
* بعد از انقلاب عضو کمیته ی دفاع شهری شد. کار آنها در کمیته، برقراری نظم و امنیت شهر و دستگیری ساواکی ها بود. گردونه ی سرنوشت چرخیده بود. جوانانی که تا دیروز از دست ساواک فراری بودند، حالا در تعقیب آنها بودند. دنبال مخفی گاه شان می گشتند. دستگیرشان می کردند و برای مجازات تحویل دادگاه انقلاب می دادند.
* غائله ی سیستان که راه افتاد با عزت الله شمگانی رفت چابهار. سیستان از مناطق محروم ایران بود. روستاهایش که هیچ، حتی شهری مثل چابهار هم از ابتدایی ترین امکانات رفاهی مثل آب شُرب بی بهره بود. نیروهای سپاه آنجا بیشتر کارهای فرهنگی، تبلیغی و سازندگی می کردند. برای مردم آب می آوردند. حمام می ساختند. برای بچه های شان کلاس قرآن می گذاشتند.
*کارشان در سیستان تمام نشده بود که خبر رسید کردستان ناآرام شده است. همراه با شمگانی، ترک لادانی، علی کفعمی و اکبر آقابابایی رفتند کردستان. مدتی در کامیاران مشغول فعالیت بود. بعد فرمانده ی پاسگاه سیلو شد. پس از آن مسئول اطلاعات – عملیات سپاه در قروه شد.
سال 1360، شمگانی فرمانده ی سپاه دیواندره شد. به واسطه ی آشنایی که از سیستان با علی داشت، او را هم به دیواندره آورد. علی شد، مسئول اطلاعات – عملیات سپاه دیواندره.
علی فرمانده ی دلسوزی بود. در یکی از عملیات هایی که در تپه های اطراف دیواندره انجام داد، نصف افرادش شهید شدند. بقیه هم در سرمایی طاقت فرسا گرفتار شده بودند و هر آن ممکن بود دچار سرمازدگی شوند. علی با زحمت زیاد آنها را به مسجدی رساند و از آنها مواظبت کرد تا حال شان بهتر شد.
* سال 1361، بعد از این که افیونی اوضاع پایگاه روستای دولاب را کمی سر و سامان داد، علی را جای خودش به دولاب فرستاد. کومله اسفند ماه 1360 به دولاب حمله کرده بود. پاسدارها توانسته بودند کومله را از دولاب بیرون کنند. اما روستاهای اطراف هنوز آلوده بود. هم به خاطر ضدانقلاب و هم به خاطر مین هایی که آنجا کاشته بودند. علی باید در دولاب می ماند و روستاهای اطراف را پاکسازی می کرد.
اخلاق و رفتار علی سبب شد تا مردم دولاب خیلی زود با او اُنس بگیرند و به او علاقه مند شوند تا جایی که بعد از شهادتش به جانشینش آقای بدیهی گفته بودند، اگر مانند علی هستی بمان و گرنه برگرد برو.
* از روستاهای همسایه ی دولاب طای و سرچین بود. کومله بین دولاب و سرچین سنگر داشت. در خود روستای طای هم، کومله و دمکرات سه تا مقر داشتند. آنها، هم برای دولاب تهدید حساب می شدند، هم برای نیروهایی که درمحور کامیاران – سنندج رفت و آمد داشتند. برای همین فرماندهان، عملیاتی را طرح ریزی کردند برای پاکسازی ارتفاعات روستاهای نجف‌آباد، كوله‌ساره، سرچین، طاء، اندیمن، فارس‌آباد و فرج‌آباد.
علی نیروهایش را جمع کرد و به آنها گفت: آماده باشید، عملیات پاکسازی است. از سمت کامیاران، می خواهند قله های رو به رو را پاکسازی کنند.
6 تیرماه 1361، عملیات شروع شد. سرچین تقریباً بدون درگیری پاکسازی شد. در طاي مقرهايي از گروهك كومله و حزب دمكرات زده شده بود. نيروها با هدف انهدام 3 مقر آشكار ضدانقلاب وارد عمل شدند. با ورود آنها به روستا، ضدانقلاب به طرف جنگل عقب نشيني كرد. در جنگل درگیری شروع شد. جنگل بین طای و کوله ساره بود. ارتفاعات کوله ساره آخرین جایی بود که باید پاکسازی می شد.
محمود محمدی: بعد از ظهر بود که هلی کوپترهای کُبری آمدند برای پاکسازی در جنگل ها و لابه لای درخت ها. ما با شهید مصدق فر روی قله ی ارتفاع چمرگاه که به دولاب، کوله ساره و اندیمن مسلط بود، مستقر بودیم و عملیات هلی کوپترها را تماشا می کردیم. شهید مصدق فر شروع کرد به درد و دل کردن. گفت خسته شده ام. دلم می خواهد یک باغ سرسبز بزرگ داشته باشم. اینجایی هم که ما نشسته بودیم، چون مسلط بود روی منطقه، منظره ی خیلی خوبی داشت. همه جا سرسبز و زیبا بود. گفتم علی این منظره را دیده است آرزوی باغ می کند.
صحبت به این جا که رسید پیشمرگ ها، صدا زدند، آقای مصدق فر مین پیدا کردیم. مصدق فر شروع کرد به دویدن من هم پشت سرش می دویدم. وقتی به مین رسیدیم به من گفت دیگر جلوتر نیا و خودش راه افتاد. ولی من حرفش را گوش ندادم. یک مقدار که رفت، دوباره برگشت پشت سرش را نگاه کرد. وقتی دید من هنوز دارم دنبالش می روم، شروع کرد داد و فریاد کردن سر من که مگه من به شما نگفتم نیا؟ برگرد برو. من برگشتم عقب تر و در یک گودال خوابیدم. به کُرد ها هم گفت مراقب باشید.
مین، از چند جهت کار گذاشته شده بود. یک قوطی روغن بود. دور آن را خالی کرد. دو تا از چاشنی ها را خنثی کرده بود که یکی از پیشمرگ ها که از جایی خبر نداشت آمد جلو و رفت روی تله ای که گذاشته بودند و مین منفجر شد. شهید مصدق فر پشتش به من بود که مین منفجر شد. تمام بدنش از هم جدا شده بود. یکی از دستانش به پوست بند بود. دست دیگرش هم جراحت شدیدی دیده بود. ولی به بدنش وصل بود. سرش کاملاً متلاشی شده بود. من گریه می کردم. کار دیگری از دستم بر نمی آمد. مصدق فر و آن پیشمرگ شهید شده بودند. خیلی ها هم زخمی شدند. درخواست هلی کوپتر شد تا شهدا و زخمی ها را تخلیه کنیم. هلی کوپتر آمد اما ما را پیدا نمی کرد. هر چه لباس در آوردیم و علامت دادیم فایده ای نداشت. هوا داشت تاریک می شد و ما نگران بودیم که خلبان جای ما را پیدا نکند. هلی کوپتر رفت و دوباره برگشت. این بار ما را پیدا کرد. بعد از شهید شدن شهید مصدق فر، عملیات متوقف شد. نقطه ای که علی به شهادت رسید، شد خط بین نیروهای بسیج و سپاه با کومله و دمکرات.
محمود مرغوبی: ما پنج نفر بوديم. يك برادر بسيجي مال اصفهان. علي مصدق‌فر. يكي مال روستای نشور. من و برادرم. اين پنج نفر گروه مين‌ياب بوديم كه تقريباً حدود 60 عدد مين پيدا كرديم. ما بين خاك دولاب و طای به اسم كوه چمرگاه وقتي مين را پيدا كرديم. علي خدا بيامرز گفت شما دست نزنيد. شما زمين ‌گير شويد. من خنثي مي‌كنم، بعد دستور مي‌دهم، شما آن موقع حركت كنيد. علی فكر كرد این يك مين است. مین را خنثی کرد گرفت توي دستش و گفت حركت كنيد. ما از روي زمين بلند شديم که حرکت کنیم که اول يك صدايي مثل صداي انفجار نارنجك تخم‌مرغي بلند شد بلافاصله صدايي بلند شد كه تمام منطقه را لرزاند. يعني علي يك مين 5 كيلويي زير پايش بود. يك مين 5 كيلويي هم دستش. 10 كيلو تي.‌ان.‌تي كه آن موقع، تی.ان.تی خالی نبود، تكه‌هاي شيشه و آهن هم داخلش مي‌گذاشتند.
در این عملیات با هماهنگی سپاه، ارتش و پیشمرگان مسلمان كُرد، ارتفاعات روستاهای نجف‌آباد، كوله‌ساره، سرچین، طاء، اندیمن، فارس‌آباد و فرج‌آباد تصرف شد. 10 نفر از ضدانقلابیون کشته و حدود 15 نفر زخمی شدند. 41 نفر هم خودشان را تسلیم کردند.
ناگفته ها
کسی حق آب خوردن ندارد
یک بار که برای عملیات رفته بودند. بچه ها حسابی تشنه شده بودند. قمقمه های شان هم دیگر آب نداشت. آن قدر رفتند که به یک تانکر آب رسیدند. علی زودتر از همه رفت قمقمه اش را آب کرد و شروع کرد به آب خوردن. اما اجازه نداد کس دیگری آب بخورد. بچه ها تشنه بودند و شروع کردند به اعتراض کردن. علی اسلحه را گرفت به طرف شان و گفت کسی حق آب خوردن ندارد. نیم ساعتی که گذشت رو کرد به بچه ها و گفت حالا هر کس می خواهد آب بخورد. علی می ترسید آب مسموم باشد. خودش اول از آب خورد تا اگر قرار است اتفاقی بیفند فقط برای او بیفتد. وقتی بچه ها از ماجرا با خبر شدند، همه زدند زیر گریه.
دولاب دو تا پایگاه داشت یکی داخل روستا بود یکی بیرون از روستا روی یک ارتفاع. یک روز بعد از ظهر بود. ما داخل چادر خوابیده بودیم. آقای مصدق فر آمد صدایرمان کرد و گفت: این سه نفر که از همه کوچک ترند سریع بیایند بیرون. رفتیم بیرون. گفت: وضو دارید؟ گفتیم: نه گفت: سریع بروید وضو بگیرید و بیایید. چشمه ی آبی آنجا بود، سریع رفتیم، وضو گرفتیم و برگشتیم. من از همه کوچک تر بودم. یک گلوله ی خمپاره 120 که خیلی هم سنگین بود آورد داد دست من و گفت متوسل شو به حضرت فاطمه(س) و بینداز داخل قبضه. قبضه را تنظیم کردند و شلیک کردند. نفر دوم و سوم هم همین طور. نفری یک گلوله شلیک کردیم. بعداً خبر آمد، بر اثر این سه شلیک 36 نفر از کومله ها کشته شدند.
به بقیه ی مجروحین برسید
یک بار مادرم را برده بودم بیمارستان فارابی برای عمل. دکتری که آنجا بود به من گفت: شما برادر شهید علی مصدق فر هستید. گفتم: بله گفت: من مسئول بیمارستان توحید سنندج بودم. برادر شما مجروح شده بود و ایشان را آورده بودند بیمارستان. یک لباس بسیجی ساده تنش بود. داخل بخش ها جا نبود. برای همین همان جا داخل راهرو بستری اش کردیم. وقت زیادی هم برای رسیدگی به ایشان نداشتیم.
بعد چند روز دیدیم آقای موسوی، نماینده ی حضرت امام(ره) با فرماندهان دیگر آمدند، ملاقات برادر شما. وقتی فهمیدیم ایشان فرمانده است رفتیم سراغش برای رسیدگی بهتر و این که حداقل جایش را عوض کنیم ولی ایشان آن قدر خوش اخلاق و متواضع بود که به ما گفت به جای این که بخواهید به من رسیدگی کنید به بقیه ی مجروحین برسید.
توفیق شهادت
هدف من از رفتن به جبهه دو چیز است. اول لبیک به درخواست هل من ناصر ینصرنی حسین زمان، خمینی عزیز. پس رفتن به جبهه را برای خود امری واجب می دانم. دوم توفیق شهادت در راه خدا و آبیاری دین اسلام با خون خود.
ما دل به این دو روزه ی دنیا نبسته ایم
ما دل به این دو روزه ی دنیا نبسته ایم ما در هوای زندگی بی نهایت هستیم. در انیجا عاشورای حسینی تکرار شده است. پس چرا ما باز آن را تکرار نکنیم تا خمینی باشد برای کشورهای اسلامی دیگر جهان.
همواره دلم می خواست که این آیین محمدی و دین خدا در همه جا رونق پیدا می کرد و پرتو نور اسلام در سراسر جهان نور افشانی می کرد. پس خدایا ما را در این راه که گسترش دین تو در سراسر جهان است یاری فرما و سستی به دلمان راه نده.
خداوندا دلم می خواست صدها بار به من جان بدهی تا آن را در راه تو بدهم. فداکاری ما و دیگر شهدای اسلامی سرانجامی خواهد بود برای یک جامعه ی نوین و عاری از ظلم و ستم پس رسماً از شما که بعد از ما در این جهان فانی باقی می مانید می خواهم که نه بگذارید بر شما ظلمی شود و نه بگذارید بر دیگران ظلمی روا گردد.
اسلام را فدای غرایض دنیوی و شخصی خود نکنید
از شما که در اداره ی این مملکت دست دارید می خواهم که اسلام را فدای غرایض دنیوی و شخصی خود نکنید و بدانید که مال و مقام این دنیا هیچ ارزشی ندارد و ماندنی در آن جهان برای شما عمل نیکو و پسندیده است و از شما پاسداران می خواهم که خدای ناکرده از راه خود که نگهبانی از دین اسلام است منحرف نشوید و اعمال خود را با اسلام منطبق کنید. بیشتر مطالعه کنید تا بهتر بدانید چگونه عمل کنید و همیشه به گوش به فرمان خمینی عزیر باشید.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.