تاریخ انتشار : چهارشنبه 7 مرداد 1405 - 10:32 - چهارشنبه 29 ژوئیه 2026 - 10:32
8 بازدید
کد خبر : 35483
شهید سرافراز علیرضا فرشادفر
* علیرضا فروردین ماه 1349 به دنیا آمد. اولین فرزند خانواده بود و برای همه عزیز و دوست داشتنی. بچه ی آرامی بود. احترام به پدر و مادر را از والدینش آموخته بود. پدر شهید: همان گونه که ما با پدر و مادرمان رفتار کردیم، ایشان هم همین طوری رفتار می کرد. یک بار نشد

شهید علیرضا فرشادفر
نام پدر: حسین
تاریخ تولد¬: فروردین ماه 1349
محل تولد: اصفهان
میزان تحصیلات¬: ششم ابتدایی
مسئولیت:
تاریخ شهادت: 7 بهمن ماه 1365
محل شهادت: جنوب
نحوه ی شهادت: درگیری با متجاوزین بعثی
* علیرضا فروردین ماه 1349 به دنیا آمد. اولین فرزند خانواده بود و برای همه عزیز و دوست داشتنی. بچه ی آرامی بود. احترام به پدر و مادر را از والدینش آموخته بود.
پدر شهید: همان گونه که ما با پدر و مادرمان رفتار کردیم، ایشان هم همین طوری رفتار می کرد. یک بار نشد که خود ما با پدرمان بلند حرف بزنیم، نتیجه اش هم همین شد که فرزندان مان مثل خودمان شدند. علیرضا خیلی خوب بود. نه با ما بلند حرف می زد و نه اذیتی به ما می کرد. خیلی سر به راه بود.
* هفت ساله که شد به مدرسه رفت. با این که دانش آموز درس خوانی بود، اما تا ششم بیشتر درس نخواند. می خواست کار کند. عمویش تراشکار بود، شاگرد عمویش شد تا تراشکاری یاد بگیرد.
* سن و سالش به مبارزات انقلابی قَد نداد، هشت ساله که بود، انقلاب پیروز شد. از این که انقلاب شده بود، خیلی خوشحال بود. بسیج مسجد فاطمیه که راه افتاد، هر شب به مسجد می رفت و تا دیر وقت آنجا می ماند. علیرضا دوران نوجوانی اش را در فضایی انقلابی – اسلامی گذراند و به بلوغ فكري و سياسي رسید.
* علیرضا می دید که ضدانقلاب در شمال، جنوب، شرق و غرب دست به کار شده است. اوضاع در سیستان و بلوچستان، گنبد، اهواز و کردستان به هم ریخته بود. مهم تر از همه ی این ها جنگ بود. دولت عراق با توهّماتی که صدام حسین در ذهنش پرورانده بود، به ایران حمله کرده بود. پاسدارها، ارتشی ها، جهادی ها، ژاندارم ها با کمک نیروهای مردمی، هم با ضدانقلاب داخلی می جنگیدند و هم با دشمن خارجی.
از خانواده ی علیرضا هم پسر عمه هایش مهدی و محسن کاظمی، توی کردستان رزمنده بودند. علیرضا و محسن خیلی با هم رفیق بودند. محسن 5 سالی بزرگتر از علیرضا بود و برای رفتن به جبهه مشکلی نداشت، اما علیرضا را به خاطر سن کمش اعزام نمی کردند. هر بار که محسن به مرخصی می آمد، علیرضا با التماس می خواست که او را هم با خودش ببرد. دیگر تاب ماندن نداشت. کارهای پشت جبهه و فعالیت های بسیج، برایش جای جنگ و جبهه را نمی گرفت.
مادر شهید: 15سالش بود که رفت جبهه. شناسنامه اش را دست کاری کرده بود. سنش را برده بود بالا تا بتواند برود. با پسر عمه اش حاج محسن کاظمی، با هم بودند.
* حاج محسن توی تیپ 110 شهید بروجردی، فرمانده ی گردان امام حسن مجتبی(ع) بود. علیرضا را هم برد پیش خودش.
اصغر احمدی: اوایل سال 1363 بود که تیپ شهید بروجردی آمد مهاباد و تغییر و تحولی در فرماندهی شد. شهید حاج اکبر آقابابایی و چند تا از دوستان دیگر مثل شهید حاج محسن کاظمی که آرامش امروز از آنهاست، آمدند تیپ. حاج اکبر شد فرمانده و حاج محسن هم آمد توی گردان ما. در کنار این قضیه، شهید فرشادفر که پسر دایی حاج محسن بود ولی ما آن موقع نمی دانستیم و بعداً متوجه شدیم، هم آمد توی گردان ما. یک نوجوان خوش خنده و خوش رو که بیشتر توی کادر گردان بود.
* 26تیرماه 1364، علیرضا یکی از نیروهای سپاه شد. مهارتهاي نظامي اش را به ويژه در رزم كوهستان بالا برد و توانست قابليتهايش را نشان دهد. برای همین حسابی توی تیپ جا افتاد. آن قدر که فرمانده ی گروهان شد.
اولین عملیاتش را با تیپ در منطقه ی چوارته ی عراق تجربه کرد. عملیات والفجر9 که 5 اسفندماه 1364 اجرا شد. حاج محسن در این عملیات شهید شد.
مادر شهید: بعد از شهادت حاج محسن، علیرضا با خانه تماس گرفت و از ما حلالیت طلبید. انگار شهادت را احساس کرده بود.
* 10 تیرماه 1365، علیرضا با تیپ 110 شهید بروجردی که حالا دیگر بیت المقدس نام گرفته بود، در عملیات کربلای 1 شرکت کرد. عملیات در مهران اجرا شد.
دو ماه بعد در شهریور 1365، کربلای2 اجرا شد. این بار در منطقه ی حاج عمران پیرانشهر. علیرضا در این عملیات مجروح شد و 25 درصد جانبازی گرفت.
مادر شهید: در عمليات منطقه ی حاج عمران بازویش ترکش خورده بود. ما هیچ خبری نداشتیم. به ما خبر نداده بودند که زخمی شده است. سنندج یا یک شهر دیگری توی بیمارستان بستری بود. من شب خواب دیدم آمده خانه و دستش به شکمش بود. صبح که علیرضا آمد، دیدم همان طور است که توی خواب دیدم. مثل این که دستش ترکش خورده بود. گفتم: مامان چی شده؟ گفت: نمی دانم مثل این که یک ترکش راهش را گم کرده بود آمد خورد به من، زیاد ناراحت نباشید.
بعداً دوستانش که در آن عملیات با علیرضا بودند برای ما گفتند: آن روز رفته بود بالای تپه. یک مرتبه دیدیم دستش را گرفته و با خنده می دَوَد پایین. گفتیم: چی شده؟ گفت: چیزی نشده و همین طور که می خندید، رفت به طرف بهداری.
پدر شهید: درمان دستش یک ماهی طول کشید. بیمارستان صدوقی خوابیده بود. وقتی به یبمارستان رفتیم، می خواستند پانسمان هایش را عوض کنند، باندها را که باز کردند من دلم یک حالی شدم. نتوانستم تحمل کنم از اتاق آمدم بیرون.
* دستش هنوز کاملاً خوب نشده بود که دوباره برگشت کردستان. این بار در واحد اطلاعات – عملیات تیپ مشغول شد.
مادر شهید: ما نمی دانستیم علیرضا آنجا چه کاره است. حتی لباس هایش را در خانه نمی پوشید. با لباس شخصی به جبهه می رفت. آنجا لباس هایش را عوض می کرد. بعد از شهادتش که دوستانش آمدند دیدن ما، گفتند علیرضا در اطلاعات – عملیات بوده است.
* 3 دی ماه 1365، علیرضا برای عملیات کربلای 4 به جنوب رفت. عملیات موفقیت آمیز نبود. ستون پنجم خبر عملیات را به عراق داده بودند و نیروهای دشمن آماده بودند. آنها غواص ها را تارو مار کردند. عده ای از آنها را شهید کردند، عده ای را هم اسیر کردند و زنده زنده دفن کردند. در این حال ادامه ی عملیات امکان پذیر نبود. عملیات متوقف شد تا قوا حفظ شود و عملیات دوباره طراحی شود.
مادر شهید: برای عملیات کربلای 4 رفته بود جنوب اما ما نمی دانستیم. عملیات که تمام شد، زنگ زد. گفتم: کجایی، ما هیچ خبری از شما نداریم؟ گفت: من جنوب هستم. گفتم: عملیات بودی؟ گفت: نه من همین پشت ها بودم. هیچ وقت به ما نمی گفت چه کار می کند.
* دو هفته بعد از عملیات کربلای4، عملیات دیگری طرح ریزی و اجرا شد. علیرضا هم در این عملیات بود. برخلاف کربلای 4 که به خانواده اش اطلاع نداده بود، قبل از عملیات زنگ زد خانه ی همسایه شان. با همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید. یک عکس جالب هم در غروب پادگان غدیر سوار جیپ گرفته بود.
عملیات با نام کربلای5، نوزدهم دی ماه، شروع شد. رمز عملیات یازهرا(س) بود. هدف، تصرف شلمچه و پیشروی به سوی بصره بود. عملیات شصت روزی طول کشید و علیرضا روز نوزدهم شهید شد.
مادر شهید: 7 بهمنماه 1365 در عملیات کربلای 5 شهید شد. سه روز جنازه اش تو خاک دشمن بود. بعد که نیروها پیشروی کردند، موفق شدند جنازه اش را به عقب برگردانند. جنازه اش 10 روز هم توی سردخانه مانده بود و ما خبر نداشتیم. یکی از پسر عمه هایش آنجا با علیرضا بود. به او گفته بودند علیرضا زخمی شده است. آمده بود اصفهان سری به علیرضا بزند. وقتی دید خبری از علیرضا نیست، رفته بود تمام بیمارستان ها را گشته بود. بعد هم رفته بود سردخانه. در تابوت ها را یکی یکی باز کرده بود و علیرضا را پیدا کرده بود.
آمدند به ما گفتند علی زخمی شده و یکی از پاهایش قطع شده است. دوتا از خواهراش آن موقع ده و دوازده ساله بودند. از خواب بیدار شدند و شروع کردند به جیغ و داد کردن. به آن ها گفتم: ما وقتی علیرضا را فرستادیم جنگ، آمادگی هر چیزی را داشتیم. این را که گفتم عمویش زد تو سرش گفت علیرضا شهید شده است. رفتیم سردخانه، آنجا بچه های مثل دسته گل مردم را یکی یکی نگاه کردیم تا رسیدیم به علیرضا.
ناگفته ها
من اینجا کاری ندارم
وقتی می آمد، مرخصی اگر 5 روز مرخصی داشت، دو روزش را می ماند. همان دو روز را هم به فامیل سر می زد. خیلی با محبت بود. وقتی می خواست، برود می گفتم برگه ی مرخصی شما که بیشتر است، چرا می خواهی زودتر بروی؟ می گفت: من اینجا کاری ندارم. این جا به من نیاز نیست. بهتر است به جایی بروم که به من بیشتر احتیاج است.
حقوق نمی گرفته است
شش سالی از شهادت علیرضا می گذشت، نامه ای برای ما آمد که ایشان مقداری پول طلبکار است بیایید بگیرید. وقتی رفتیم، متوجه شدیم این بچه سه سالی حقوق نمی گرفته است.
بر مصيبت اباعبدالله(ع) گريه كنيد
بار پروردگارا! از كردههاي خويش كه مرتكب شدهام شرمسارم و از درگاهت اميد لطف و بخشش دارم. از اين كه نتوانستم آن چنان كه ميبايد دِينِ خود را به پدر و مادرم ادا كنم طلب بخشش دارم. بدانيد كه در همه حال به ياد شما بودم. از پدر و مادرم ميخواهم كه براي من گريه نكنند و اگر خواستيد گريه كنيد، بر مصيبت اباعبدالله(ع) گريه كنيد.
از انقلاب به خوبي نگهباني كنيد
امت مسلمان ايران! از اين انقلاب به خوبي نگهباني كنيد. چرا كه ملت هاي ستم ديده ی جهان چشم به اين انقلاب دوختهاند. همچنين از شما برادران ميخواهم كه از اختلاف ها و شايعه پراكنيها دوري كنيد كه خداي نكرده، خدا اين نعمتش را كه همين انقلاب است از ما نگيرد و شما مردم شهيد پرور از خانوادههاي شهدا دلجويي كنيد و فرزندان شهدا را نوازش كنيد. به اميد زيارت كربلاي حسيني.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0