تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 دی 1404 - 10:25 - چهارشنبه 31 دسامبر 2025 - 10:25
23 بازدید
کد خبر : 26101
شهید سرافراز سید مجید متولی
* سید مجید 6 تیرماه 1341 در اصفهان به دنیا آمد. با آمدن سید مجید، جمع شش نفره ی خانواده ی سادات متولی، هفت نفره شد. كودكياش را با فراز و نشيبهاي خاص آن روزها پشت سر گذاشت. از همان ابتدا، شجاعت و دليري خاصي در رفتارش بود. بچهي صادق و رازداري بود که عشق

شهید سرافراز سید مجید متولی
نام : سید مجید
نام خانوادگی: متولی
نام پدر: سید مصطفی
تاریخ تولد: 1341/04/06
محل تولد: نجف آباد
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت گلوله در کمین ضدانقلاب
تاریخ شهادت: 1363/04/05
شهرشهادت: مریوان
محل شهادت: سه راه حزب الله
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
* سید مجید 6 تیرماه 1341 در اصفهان به دنیا آمد. با آمدن سید مجید، جمع شش نفره ی خانواده ی سادات متولی، هفت نفره شد. كودكياش را با فراز و نشيبهاي خاص آن روزها پشت سر گذاشت. از همان ابتدا، شجاعت و دليري خاصي در رفتارش بود. بچهي صادق و رازداري بود که عشق به نماز و خواندن قرآن او را از بقیه ی بچه ها متفاوت می کرد. خیلی دل سوز بود. به همه کمک می کرد، اما بیشتر از همه هوایِ پدر و مادرش را داشت.
درس و مدرسه را در دبستان مکینه خواجو شروع کرد. شاگرد درس خوان و زرنگی بود. از درس و مدرسه که فارغ می شد، کار می کرد. شاگرد یک مغازه ی طلا فروشی در بازار بود. پدرش راننده ی ماشین نفت کش بود. بین اصفهان و شیراز سوخت جابه جا می کرد. سید مجید گاهی هم جای شاگرد راننده می نشست و با پدر به شیراز می رفت.
* سال 1357، یکی، دو سالی می شد که سید مجید در رشته ی برق هنرستان رازی درس می خواند. از همان ماه های اول سال، به خاطر اعتصاب های قبل از انقلاب، مدرسه شان نیمه تعطیل بود. سيد مجيد هم كه نميخواست از اين خير عظيم جا بماند، به پخش اعلاميهها و پيام هاي حضرت امام(ره) و شركت در تظاهرات و درگيريهاي خياباني مشغول شد.
برادر بزرگش سرباز بود. امام که پیام داد سربازها از پادگان ها فرار کنند، سید مرتضی هم از پادگان فرار کرد و آمد خانه. حالا دیگر سید مجید با برادرش برای تظاهرات به خیابان می رفت.
* بهمن ماه 1357 بود. همه جا پیچیده بود امام می خواهد بیاید. مردم از همه جا برای استقبال از امام رفته بودند تهران. سید مجید هم رفت، اما امام نیامد. عده ای از مردم و روحانیون برای اعتراض به تأخیر ورود امام در مسجد دانشگاه تهران تحصن کردند. سید مجید هم جزء متحصنین بود. امام که آمد، آنها هم دست از تحصن برداشتند.
* انقلاب كه پيروز شد، کمیته های دفاع شهری شکل گرفت. جوانان انقلابی همت کردند تا خودشان در کوچه و خیابان های شهر، نظم و امنیت را برقرار کنند. سید مجید و رفقایش هم مسجد محل را کرده بودند پایگاه. شب ها در محل پست های ایست و بازرسی می گذاشتند و گشت می زدند. بعداً همان مسجد شد پایگاه بسیج و سید مجید هم بسیجی آن پایگاه. کارشان در بسیج زیاد بود. هم کارهای فرهنگی می کردند و هم آموزش نظامی می دیدند.
* کردستان که نا امن شد، سید مجید به عنوان نیروی جهادی به آنجا رفت. چون رشته ی درسی اش برق بود، در قسمت برق رسانی جهاد مشغول به کار شد. کارشان برق رسانی به روستاها بود. ضدانقلاب، جهادی ها را خیلی اذیت می کرد. چون آبادانی کردستان مساوی بود با پایان عمر ضدانقلاب و آنها این را نمی خواستند. سید مجید یک بار تا مرز اسارت هم پیش رفت، اما خدا خواست آزاد بماند تا وارد جهادی بزرگ تر شود.
* سال 1360، عضو سپاه شد و به جمع رزمنده ها پیوست. مدتی در اطلاعات – عملیات سپاه بوکان بود. شجاعت و مسئولیت پذیری اش باعث شد تا برای حفاظت از حاج آقا موسوی، نماینده ی حضرت امام در کردستان انتخاب شود. مدت زیادی را محافظ نماند، چون با روحیه ی رزمندگی اش سنخیت چندانی نداشت. خیلی زود به سنندج برگشت. آنجا در کنار فرماندهانی مثل حاج اکبر آقابابایی، سید حسین روح الامین، محمدرضا افیونی و مهدی هشتمردی نقش مهمی در پاکسازی روستاها و محورهای مواصلاتی منطقه داشت.
* سید مجید سه سالی را که کردستان بود، هر بار طوری به مرخصی می رفت که کسی متوجه رفت و آمدش نشود. نمی خواست برای کسی زحمت درست کند. اما بار آخری که آمد، رفتارش تغییر کرده بود، انگار می دانست آخرین دیدارش با خانواده است.
برادر شهید: آخرین باری که آمد مرخصی از رفتارش معلوم بود که آخرین باری است که داریم می بینیمش. صحبت ها و رفتارش بوی شهادت می داد.
پدر شهید: دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود، گفت همه باید برای بدرقه ی من بیایند. عصر بود، همه را سوار ماشین کردیم رفتیم مسجد سید و آنجا ماندیم تا این که سوار ماشین شد و رفت.
* 5 تیرماه 1363، سید مجید با محمدرضا افیونی و مهدی هشتمردی برای جمعآوري اطلاعات و شناسايي منطقه راهی مریوان شدند. قرار بود یک عملیات برون مرزی را اجرا کنند. بين راه در سه راه حزب الله به ماشيني برخوردند كه به ظاهر تصادف كرده بود. هر سه نفر براي كمك به سرنشينان خودرو پياده شدند، غافل از اين كه ضدانقلاب براي آنها تله گذاشته و در كمينشان نشسته است. درگيري شروع شد. در همان لحظات اول، هشتمردی شهید شد. سید مجید و محمدرضا آخرین گلوله های شان را هم شلیک کرده بودند و چاره ای غیر از عقب نشینی نداشتند. موقع عقب نشینی سید مجید تیر خورد. تیر به پایش خورده بود و زمین گیرش کرده بود. نمی توانست راه برود. افیونی جلوتر بود. برای کمک به سید برگشت. اما تیری به سرش خورد و او هم شهید شد. هر سه شهید شدند.
ناگفته ها
اسفندماه سال 60 یا 61 بود. برف زیادی آمده بود. من توی جهاد مشغول کار بودم. آقا مجید با چند رزمنده ی دیگر وارد اتاق شد. خسته و مستأصل بود. گفت: دایی کمک می خواهم. می خواهیم محور سنندج – کامیاران را پاکسازی کنیم. چند روز است بچه ها غذا نخوردند.
با اصرار من، قرار شد بیایند خانه ی ما. خانمم برنج و مرغ پخته بود. سفره که پهن شد، این دو، سه نفر هیچ کدام دست به غذای شان نزدند. می دانستم آقا مجید، چلو مرغ خیلی دوست دارد، گفتم دای جان شما که مرغ دوست داری، چرا نمی خوری؟ سه تایی به هم دیگر نگاه کردند. نگاه شان به هم گره خورد، اشک توی چشم شان حلقه زد. سید مجید گفت: چند روزه بچه ها توی محور نان خشک را با آب وَرز می کنند و می خورند، آن وقت ما چه طور این جا چلو مرغ بخوریم. هیچ کدام شان مرغ نخوردند. خوراک آن روز سید مجید و دوستانش فقط نان و ماست و سبزی بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0