تاریخ انتشار : چهارشنبه 3 دی 1404 - 13:38 - چهارشنبه 24 دسامبر 2025 - 13:38
27 بازدید
کد خبر : 24954

شهید سرافراز حمیدرضا(یوشع) فولادگر(شهیدی)

شهید سرافراز حمیدرضا(یوشع) فولادگر(شهیدی)

* حمیدرضا در روزهای پایانی سال 1342 به دنیا آمد. حمیدرضا اسم شناسنامه ای اش بود، پدر و مادرش محمد صدایش می زدند. اولین فرزند خانواده بود و برای شان خیلی عزیز بود. مادر شهید: شب دومی بود که محمد را زایمان کرده بودم. در عالم خواب دیدم دو تا خانم آمدند که روبنده زده

شهید سرافراز حمیدرضا(یوشع) فولادگر(شهیدی)

شهید سرافراز حمیدرضا(یوشع) فولادگر(شهیدی)
نام : حمیدرضا(یوشع)
نام خانوادگی: فولادگر(شهیدی)
نام پدر: محمدعلی
تاریخ تولد: 1342/12/01
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابتگلوله قناسه به قلب در کمین ضدانقلاب
تاریخ شهادت: 1362/08/13
شهرشهادت: سقز – بانه
محل شهادت: تموغه
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان


* حمیدرضا در روزهای پایانی سال 1342 به دنیا آمد. حمیدرضا اسم شناسنامه ای اش بود، پدر و مادرش محمد صدایش می زدند. اولین فرزند خانواده بود و برای شان خیلی عزیز بود.
مادر شهید: شب دومی بود که محمد را زایمان کرده بودم. در عالم خواب دیدم دو تا خانم آمدند که روبنده زده بودند به من گفتند: ما می خواهیم این بچه را ببریم. گفتم: من هیچ وقت نمی گذارم که شما بچه ی من را ببرید. گفتند: می بریم و دوباره می آوریمش. گفتم: من نمی توانم. گفتند: برای چند لحظه.
دو تا مو، مثل موی سر به این ها آویزان بود، همین طور که بچه خواب بود، این موها را کشیدند به بچه. محمد رفت به آسمان و ناپدید شد. گریه افتادم و گفتم یا ابوالفضل(ع) بچه ام را به من برسان. همین طور که گریه می کردم، دیدم بچه ام را آوردند. بچه را گذاشتند روی پاهایم و گفتند: بچه را به تو پس دادیم، ولی بچه ی تو آخرش می رود.
یک ساله شده بود. اما کارهایش به بچه های یک ساله نمی خورد. چیز هایی درون این بچه می دیدم که آن موقع نمی فهمیدم، معنایش چیست، ولی الآن متوجه می شوم.
* اعتماد به نفس بالایی داشت. استعدادش هم درخشان بود. برای همین سال اول و دوم دبستان را جهشی در یک سال خواند. درس های اول دبستان را در نیمه ی اول سال و درس های دوم را در نیمه ی دوم سال خواند. برای ادامه ی تحصیل به دبیرستان هراتی رفت. رشته ی درسی اش ریاضی فیزیک بود.
یکی، دو سالی بیشتر از دبیرستانش نمی گذشت که اعتصابات سراسری، مدارس را هم به تعطیلی کشاند. محمد و دوستانش که حالا فراغت بیشتری پیدا کرده بودند یک گروه مبارزاتی تشکیل دادند. آنها شب هایی که حکومت نظامی بود از روی پشت بام ها داخل خانه ها اعلامیه می انداختند. اعلامیه ها را هم خودشان دست نویس، منتشر می کردند. کار هر شب شان همین بود.
مادر شهید: حکومت نظامی که بود. شب ها وقتی پدرش می خوابید، می رفت روی پشت بام. پدرشان مقید بود بچه ها سر شب خانه باشند. این ها یک گروه بودند. هم دیگر را خبر می کردند. اعلامیه ها را می نوشتند و می انداختند توی کوچه ها و خانه ها.
* نفس های پهلوی به شماره افتاده بود. از دست بختیار هم کاری بر نیامد. امام که آمد، نَفَس پهلوی در سینه حبس شد. 22 بهمن، انقلابی ها ضربه ی نهایی را به پیکر پوسیده ی پهلوی زدند و اُبهت تو خالی 2500 ساله اش را فرو ریختن.
انقلاب که پیروز شد، محمد رفت سراغ درس و مدرسه اش. دیپلم گرفت و رفت سر کار. کارش تدارکات امور جنگ زدگان بود. عراق به کشورمان حمله کرده بود و مرزنشین ها آواره شده بودند. آنها خانه و زندگی شان را از دست داده بودند. حتی بعضی شان ابتدایی ترین امکانات زندگی را هم نداشتند. محمد تمام وقتش را گذاشته بود برای کمک به جنگ زده ها.
مادر شهید: يک سال و چهارماه برای جنگ زده ها کار می کرد. همه ی وقتش را آنجا بود. ما پنج، شش ماه یک بار این بچه را می دیدیم. تلفن و موبایل نبود و من همیشه نگران بودم. وقتی می آمد، چندتایی عکس از خودش به من می داد. می گفتم تو الآن کجایی؟ می گفت: من بین جنگ زده ها هستم. اگر بیایید و این ها را ببینید، روزی هزار بار خانه ات را می بوسی و روی چشمانت می گذاری. این ها همه آواره شده اند.
می گفت: هر چیزی اضافه بر نیازتان دارید جمع کنید تا من ببرم. می گفتم: مگر آنجا چه خبر است؟ می گفت: آنها لباس، خانه، غذا و حمام ندارند. همه این زمستان را به سختی می گذرانند. من هم هر چه که در توانم بود از لباس، پوشاک، حبوبات و … جمع می کردم، می دادم ببرد.
* محمد مدتی را پشت جبهه کار کرد. اما مثل کبوتری که در قفس باشد، به هر دری می زد تا رضایت پدرش را بگیرد. می خواست به جبهه برود. اما امضای رضایت نامه، برای پدری که جانش به جان محمد بسته بود، خیلی سخت بود. محمد ختم چهل روزه برداشت تا خدا به دل پدرش بیاندازد و رضایت بدهد.
مادر شهید: یک سالی که گذشت آمد خانه و گفت می خواهم بروم جنگ. گفتم: من نمی توانم به شما اجازه بدهم. باید از پدرت اجازه بگیری. خیلی خجالتی و کم رو بود. چند روزی که گذشت گفتم: محمد به پدرت گفتی؟ گفت: نه، نمی دانم چه عکس العملی نشان می دهد. یک روز به پدرش گفتم: این بچه مثل یک کبوتر است که ما در قفسش کردیم. این را آزاد کن که برود جنگ. ما که نمی توانیم به زور این جا نگهش داریم. اما باز پدرش اجازه نداد. می گفت بچه ام می رود و شهید می شود.
یک ماهی گذشت. یک شب دیدم نوری از زیر در اتاق محمد بیرون می زند، بلند شدم از سوراخ کلید در اتاق نگاه کردم دیدم سر جانماز نشسته، دست هایش را رو به آسمان بالا برده و گریه می کند. خیلی ناراحت شدم. آمدم پدرش را صدا کردم و گفتم: بیا ببین محمد چه طور دارد با خدا راز و نیاز می کند. می خواهد برود. پدرش هم خیلی ناراحت شد. گفت: صبح بگو بیاید استانداری برایش رضایت نامه بنویسم.
صبح محمد که بیدار شد، گفتم: محمد چرا دیشب چراغ اتاقت روشن بود، چرا این قدر گریه می کردی؟ گفت: دیشب چهلمین شبی بود که من دعای توسل می خواندم. گفتم: خوب حاجتت را گرفتی. پدرت گفته بروی استانداری رضایت نامه برایت بنویسد. چهار تا پله را پرید پایین، زمین را بوسید و خدا را شکر کرد. بعد سریع رفت سراغ پدرش.
* سال 1361 بود. رضایت نامه را که گرفت، فرصت را از دست نداد. همان روز کارهای اعزامش را کرد. باید می رفت سنندج. ساعت 10 شب ساک دستی اش را برداشت و رفت. 19 اردیبهشت ماه 1361، رسماً پاسدار شد.
خیلی زود شایستگی هایش برای فرماندهان روشن شد. محمد اسم و فامیل مستعار گرفت و رفت برای اطلاعات سپاه سقز. حالا دیگر همه، محمد را در کردستان به یوشع شهیدی می شناختند.
محمدرضا پور عصار : من بعد از شهادت مصطفی طیاره، زمانی که شهید حسینی فرمانده ی سپاه سقز بود، رفتم آنجا. آن روزها سقز یکی از پایگاه های کومله و دمکرات بود. روز ظاهراً شهر امن بود، اما شب که می شد، از ساعت 12-11 شب، از گوشه و کنار شهر صدای تیراندازی بلند می شد. حالا یا تیراندازی هوایی می کردند و یا اگر پیشمرگان را شناسایی کرده بودند، این ها را می زدند.
برادر حسینی به من گفتند که با چند تا از این بچه ها از جمله آقای فولادگر که ما به ایشان آقای یوشع می گفتیم، بای کاری کنیم که شهر برای کومله و دمکرات ناامن شود. باید بلایی سرشان بیاوریم که دیگر جرأت نکنند وارد شهر بشوند. طرح شهید حسینی این بود که شب ها ما لباس کُردی می پوشیدیم و به جای کومله و دمکرات می رفتیم در خانه های مردم. چون نیروهای ضدانقلاب به صورت مسلح می آمدند در خانه ی آنهایی که بچه های شان زندانی جمهوری اسلامی بودند و می گفتند ما آمدیم بچه ی شما را از زندان آزاد کنیم، آنها هم مجبور می شدند این ها را به خانه های شان راه بدهند. بعد ضدانقلاب از این خانه ها درگیری ها را در شهر شروع می کرد.
ما هم می خواستیم دقیقاً همین کار را بکنیم. شب لباس کردی می پوشیدیم، اسلحه بر می داشتیم و می رفتیم در همان خانه هایی که مطمئن بودیم که این ها راه می دهند. در را می زدیم و می گفتیم مثلاً ما دوست فلانی هستیم. در را که باز می کردند می رفتیم داخل خانه و تا صبح آنجا می ماندیم. این ها هم به گمان این که ما کومله یا دمکرات هستیم از ما پذیرایی می کردند.
صبح که می شد می گفتیم ما پاسداریم. پول غذاهایی که برای ما آورده بودند را می دادیم و بعد با آنها صحبت می کردیم. یوشع زبان کُردی یاد گرفته بود به آنها می گفت: اگر یک بار دیگر در خانه تان را روی ضدانقلاب باز کنید، به عنوان هوادار ضدانقلاب دستگیر می شوید. این در شهر می پیچید و مردم دیگر جرأت نمی کردند ضدانقلاب را به خانه های شان راه بدهند، همین باعث شد امنیت تا حد زیادی به شهر برگردد.
مادر شهید: اولین باری بود که رفت، تا شش ماه خبری از محمد نداشتیم. پدرش خیلی زنگ زده بود به پادگان های مختلف، ولی پیدایش نکرده بود. شماره ی تلفن همسایه مان را داده بود تا اگر محمد را پیدا کردند به ما زنگ بزند. یک روز محمد زنگ زد. پشت تلفن گفتم: محمد من خیلی نگرانت شدم. خودت حاجتت را گرفتی و رفتی، پشت سرت را هم نگاه نکردی. هر طور هست بیا. من دیگر طاقت ندارم. بعد از این تماس، 10 روزی آمد مرخصی و دوباره برگشت.
* 24 شهریورماه 1362، یوشع از سوی شمس، مسئول اطلاعات ستاد منطقه ی 11 به سمت مسئول اطلاعات 9000 و عمليات قرارگاه شهيد شهرامفر تعيین شد. قرارگاه شهيد شهرامفر از سال 1362 در پايگاه فتح‌آباد ديواندره راه‌اندازي شده بود.
* 11 آبان ماه 1362 ماه جمعی از نیروهای رزمنده درمحل پل چراغ ویس به کمین ضد انقلاب کومله افتادند. به محض اطلاع ساعت 18 يك گروه به سرپرستي برادر رحمتي براي بررسي منطقه و آوردن يك مجروح عازم پايگاه ميرده شدند. دشمن که از قبل، حضور نیروهای کمکی را پیش بینی کرده بود، در روستای تموغه برای آنها کمین گذاشته بود. آنها حوالي روستاي تموغه به كمين گروهك كومله افتادند و برادران يوشع شهيدي، از مسئولين اطلاعات – عمليات قرارگاه شهید شهرامفر؛ رحمتي، مسئول جندالله؛ رحمتي؛ بي‌سيم‌چي؛ جلاليان، كمك كاليبر و 1 نفر از اهالي آبادي شهيد و 3 نفر ديگر مجروح شدند.
محمدرضا پورعصار: آن روز بی سیم دست برادر یوشع بود. آنها یک راننده داشتند و سه، چهار نفر نیرو. یوشع را با قناسه ی دوربین دار که خیلی دقیق است و نشانه گیری دقیقی دارد زده بودند. تیر هم درست به قلبش خورده بود. همان طور که خودش خواسته بود.
محمد سجاد سلیمی: با شهید حمید فولادگر که به نام مستعار یوشع معروف بود و تعدادی از برادران کنار هم نشسته بودیم. از او پرسیدم: دوست داری چگونه شهید شوی؟ با لحنی قاطع و جالب جواب داد: دوست دارم با یک گلوله شهید شوم، به طوری که تیر از وسط دایره ی آرم سپاه روی لباسم عبور کند و به قلبم بخورد و شهید شوم.
از این گفت و گو مدت ها گذشت تا روزی که او به شهادت رسید. برای تشییع پیکر مطهرش به اصفهان رفتم. وقتی می خواستند او را غسل بدهند، پدر و مادرش را برای آخرین دیدار صدا زدند. من هم گوشه ای ایستاده بودم و گریه می کردم. وقتی آنها جلو رفتند من هم نزدیک رفتم. ناگهان آرزوی یوشع در مورد چگونگی شهادتش به یادم آمد، جلوتر رفتم. نگاهی به آرم سپاه که در روی پیراهنش داشت، کردم. سوراخ بسیار کوچکی روی آرم وجود داشت. پیراهنش را کنار زدم. روی سینه اش سوراخ کوچکی، درست بر روی قلب او ایجاد شده بود. فقط چند قطره خون بیرون آمده بود. همان گونه که می خواست به شهادت رسیده بود.
مادر شهید: شبی که محمد شهید شده بود، خیلی پریشان بودم. چندبار رفتم تا سر کوچه و برگشتم. شب که خوابیدم، خواب دیدم جنگ بود. حیاط خانه ی ما خیلی بزرگ بود. تعداد زیادی شهید گذاشته بودند توی حیاط ما. من همین طور وسط حیاط ایستاده بودم و می گفتم این همه شهید کجا بوده؟ یک دفعه دیدم یک کبوتر سفید از آسمان دارد می آید، دستم را دراز کردم، کبوتر روی دست من نشست. گرفتمش و دست روی سرش کشیدم. با خودم گفتم این کبوتر را نمی برم داخل خانه، اگر ببرم بچه ها بال هایش را می چینند و دیگر نمی تواند پرواز کند. دلم نمی آید این کبوتر دیگر پرواز نکند. کبوتر را آزاد کردم. کبوتر پرواز کرد به طرف آسمان. رَدِ کبوتر را در آسمان دنبال می کردم که متوجه شدم یک آرم وسط آسمان ظاهر شد. روی آرم نوشته بود الله، محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین. پرچم ایران هم بود. کبوتر رفت وسط این آرم نشست.
وقتی از خواب بیدار شدم گفتم که امروز یک اتفاقی می افتد. این کبوتر محمد من بود که رفت پیش خدا. بچه ها هنوز نرفته بودند مدرسه. صدای شان کردم و گفتم امروز محمد می آید. حالا نمی دانم میارنش یا پای خودش می آید. همان روز از سنندج زنگ زده بودند به پدرش و خبر شهادتش را داده بودند.
ناگفته ها
این آخر فرار می کند و می رود
بنی صدر که رئیس جمهور بود، محمد علیه او شعار می داد. می گفتم: محمد این حرف ها را نزن. این رئیس جمهور ماست. مال مملکت ماست. می گفت: این هیچ کاری ازش بر نمی آید. این آخر فرار می کند و می رود. این رئیس جمهور ما نیست. بنی صدر قاتل است. با این که سن و سال کمی داشت این چیز ها را خوب می فهمید.
مخالف بی حجابی بود
با بی حجابی و پوشش های نامناسب قبل از انقلاب مخالف بود. آن موقع از تهران برای ما مهمان می آمد، خوب پوشش آنها هم زیاد جالب نبود. به محض این که مهمان ها می آمدند، محمد می رفت خانه ی مادربزرگش. این قدر آنجا می ماند تا آنها بروند. می آمد از همسایه ها می پرسید مهمان های ما رفتند یا نه؟ وقتی مطمئن می شد که رفته اند می آمد خانه.
همه ی روزه هایش را گرفته بود
از وقتی به تکلیف رسیده بود، حتی یکی از روزه هایش قضا نشده بود. وقتی رفت جبهه، ماه رمضان توی تابستان بود و هوا هم خیلی گرم بود. روزه گرفتن خیلی سخت بود، اما محمد همه ی روزه هایش را گرفته بود.
ازخدا خواستم شهید شوم
محرم بود، رفته بود هیئت، آن قدر گریه کرده بود که دندان هایش کلید شده بود. دوستانش با یک سطل آب، به هوشش آورده بودند. چشم هایش را که باز می کند، می گویند محمد چی شد؟ می گوید: من امشب از خدای خودم خواستم که اگر لیاقت شهید شدن دارم، شهید شوم.
فکر کند من خوابم
محمد به یکی از دوستانش گفته بود، دوست دارم وقتی جنازه ی من را برای پدر و مادرم می برند، سالم باشد و هیچ عضوی از بدنم جدا نشده باشد تا وقتی مادرم می آید و من را می بیند، فکر کند من خوابم.
ما فقط و فقط برای اسلام انقلاب کردیم
هم اینک چشم تمام مستضعفان دنیا به انقلاب ما دوخته شده است و پیروزی این انقلاب، مصادف با پیروزی و سرافرازی اسلام در این برهه از زمان است. من به عنوان یک شخص کوچک و ناچیز که می خواهد جان ناقابلش را تقدیم الله نماید، به فرمان حسین زمان خمینی بت شکن لبیک گفته و آگاهانه در راه اسلام می خواهم جزو سربازان الله به فرماندهی امام زمان (عج) قرار بگیرم، ان شاء الله هم که خدا قبول کند.
این را به دنیا بگویید که ما نه برای شکم و نه برای مسکن و پوشاک، انقلاب نکرده ایم. فقط و فقط برای اسلام انقلاب کرده ایم و جان ناقابل مان را در راه خدا و برای اسلام می دهیم.
جان خود را فدای اسلام کنید
پدر و مادر و برادران عزیزم خواهش از شما می کنم که رهبر انقلاب را تنها نگذارید و جان خود را فدای اسلام کنید و در راه اسلام قدم بردارید و در راه خدا جهاد کنید و با منافقین ضد خلق به شدت مخالفت کرده و آنها را نابود سازید.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.