تاریخ انتشار : چهارشنبه 3 دی 1404 - 8:49 - چهارشنبه 24 دسامبر 2025 - 8:49
31 بازدید
کد خبر : 24671

شهید سرافراز احمدرضا نعمتی

شهید سرافراز احمدرضا نعمتی

زندگینامه: * احمدرضا در صبح اولین روز از بهار سال 1339 به دنیا آمد. آن روز دوشنبه بود و روز ميلاد پیامبر(ص). مادرش که عاشق پیامبر و اهل بیت بود. فرزندش را امانتی الهی می¬دانست و سعی کرد احمد را چنان تربیت کند که آنها سفارش کرده بودند. روزها سپری شد و احمدرضا، بزرگ و

شهید سرافراز احمدرضا نعمتی

شهید سرافراز احمدرضا نعمتی
نام : احمدرضا
نام خانوادگی: نعمتی
نام پدر: اکبر
تاریخ تولد: 1339/01/01
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت ترکش در درگیری با ضدانقلاب
تاریخ شهادت: 1359/05/05
شهرشهادت: سنندج
محل شهادت: باینچوب
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان


زندگینامه:
* احمدرضا در صبح اولین روز از بهار سال 1339 به دنیا آمد. آن روز دوشنبه بود و روز ميلاد پیامبر(ص). مادرش که عاشق پیامبر و اهل بیت بود. فرزندش را امانتی الهی می¬دانست و سعی کرد احمد را چنان تربیت کند که آنها سفارش کرده بودند.
روزها سپری شد و احمدرضا، بزرگ و بزرگ¬تر شد. حرکات و رفتار دور از انتظار او، اطرافیانش را مطمئن کرده بود، که احمد از بندگان برگزیده¬ی خداوند است.
فاطمه اثنی عشری: همیشه در دوران بارداری¬ام خیلی مراقب رفتارم بودم. این که خدایی ناکرده مرتکب اعمال خلاف یا حتی مکروهی نشوم که روی بچه¬ام اثر بگذارد. هر جایی نمی¬رفتم.، هر خوراکی را هم نمی-خوردم. چه بسا خوراکی¬هایی به من تعارف می شد و یا نذری می¬آوردند، ولی من نمی خوردم. می ترسیدم شُبه ناک باشد یا همسران خانم¬هایی که نذری می¬آورند، ناراضی باشند. سعی می¬کردم با انجام واجبات و مستحباتم، فرزند مومنی را در وجودم پرورش بدهم که مورد رضایت خداوند باشد.
همین طور هم شد.؛ یک سالش بود که می خواستم نماز بخوانم، آمد نشست کنار جانمازم و دست¬هایش را به طرف آسمان بلند کرد. و با حرکت لب¬هایش، جملاتی را زمزمه می¬کرد که برای ما نامفهوم بود.

* برای رفتن به مدرسه سر از پا نمی شناخت. دلش می خواست هر چه زودتر بتواند بخواند و بنویسد. اما ورودش به مدرسه و رو به رو شدن با وضعیت نامناسب معملش از نظر حجاب و پوشش، تمام رویاهای شیرینی که از مدرسه در ذهنش ساخته بود، خراب کرد. دیگر از آن شور و اشتیاق خبری نبود. صبح ها به زور خانواده می¬رفت مدرسه، اما ساعتی نمی¬گذشت که از مدرسه تماس می گرفتند تا بروند دنبالش. از بس گریه می کرد، مسئولین مدرسه را کلافه می کرد می¬شدند، آنها هم چاره ای نداشتند غیر از این که بفرستندش خانه.
فاطمه اثنی عشری: «هفت سالش که شد ما این را گذاشتیم مدرسه. اما پس این بچه بر نمی¬آمدیم که برود کلاس. بچه ها بغلش می¬کردند می¬بردندش، بعد دوباره می¬رفتند می¬آوردندش خانه. زار می زد و قهر می کرد و نمی خواست برود.
یک روز ازش پرسیدم مادر تو چرا این طور می روی مدرسه؟ » گفت: «من نمی خواهم معلمم زن باشه. این خانم¬هایی که هستند بی¬حجابند و من را حرص می¬دهند. » من رفتم پیش خانم معلمش و ماجرا را برایش گفتم. گفت من باهاش صحبت می کنم. فردا دوباره رفت مدرسه. باهاش صحبت کرده بودند، اما فایده ای نداشت دوباره با گریه آوردندش خانه. رفتم مدرسه گفتم پسرم نمی خواهد بیاید مدرسه. گفتند اشکالی ندارد، پرونده¬اش را بگیرید ببریدش مدرسه¬ی صائب. پرونده¬اش را بردیم و اسمش را آنجا نوشتیم.
* کلاس اول را که تمام کرد و توانست بخواند و بنویسد، رفت سراغ قرآن. دوست داشت خواندن قرآن را هم یاد بگیرد. هر روز از مدرسه که بیرون می¬آمد می¬رفت سراغ مغازه دارها. از آ¬ن¬ها می خواست قرآن یادش بدهند. تلاش هایش نتیجه داد. صاحب یکی از مغازه¬ها حاضر شده بود خواندن قرآن را به او یاد بدهد، اما به شرطی که اجازه¬ی مادرش را بگیرد. مادرش که اجازه داد هر روز بعد از مدرسه می¬رفت کلاس قرآن. تا کلاس ششم کارش همین بود. در کارش که استاد شد، بچه¬های محل را جمع می¬کرد و برای آنها کلاس می-گذاشت. خیلی ها در محل از احمدرضا، قرآن خواندن را یاد گرفتند.
فاطمه اثنی عشری: کلاس دوم بود که يک روز از مدرسه آمد و از من خواست همراهش به بيرون از خانه بروم. دنبالش رفتم تا به يک فروشگاه لوازم خانگي رسيدم. صاحب مغازه تا من را ديد جلو آمد، بعد از سلام و تعارف گفت: «خانم اين آقا پسر فرزند شماست؟ » گفتم: «بله» گفت: «اين پسر از مغازه دارها مي¬پرسيد که آيا مي‌توانند قرآن بخوانند يا نه؟ من گفتم به تو خواندن قرآن را ياد مي‌دهم، اما بايد با مادرت بيايي. » خوشحال شد و موافقت کرد. حالا من آماده¬‌ام تا در صورت موافقت شما قرآن یادش بدهم. از آن روز به بعد احمد هر روز به مغازه¬ی لوازم خانگی فروشی مي‌رفت. تا کلاس ششم اين برنامه را ادامه داد. پس از آن که تسلط کامل بر قرآن و مفاهيم آن پيدا کرد، در محل شروع به تشکيل کلاس قرآن و آموزش به بچه‌هاي محل کرد. آن¬ها می برد روی پشت بام خانه و برای¬شان کلاس می¬گذاشت. در حالی که 14 سالش بیشتر نبود.

* وارد دبیرستان که شد، اوضاع و احوال جامعه دست خوش تغییر بزرگی بود. انگار که همه فهمیده بودند پیروزی نزدیک است. هر کس به هر طریقی که می توانست برای آزادی می جنگید. احمدرضا هم روی آورده بود به خواندن کتاب های مذهبی و سیاسی.
حالا دیگر احمدرضا سعی می کرد زندگی اش را با قرآن و نهج البلاغه تطبيق بدهد. رساله ی امام را هم می خواند. خانواده اش مقلد امام خمینی بودند، برای همین رساله ی امام را در خانه داشتند.
فاطمه اثنی عشری: با توجه به اين که ما از حضرت امام تقليد مي‌کرديم احمدرضا از وقتي توانست بخواند، رساله ی امام را سرمشق قرار داده بود و آن را مرتب مي‌خواند. سال‌هاي قبل انقلاب داشتن اين کتاب ها جرم بود، چون از کتاب‌ هاي ممنوعه بود. از ترس اين که از طرف رژيم مشکلي براي خانواده‌ام پيش بيايد، رساله را جايي بيرون از خانه پنهان کردم.
یک روز احمد سراغ رساله را از من گرفت. گفتم رساله را از خانه بيرون برده‌ام. اصرار داشت برایش بیاورم. من هم مخالفت می کردم. وقتی مخالفت من را دید گفت: «اگر رساله ی امام را به من ندهيد از اين خانه مي‌روم و دگر بر نمي‌گردم. آن وقت بود که رفتم و رساله را آوردم. »
به حضرت علی(ع) علاقه ی خاصی داشت. هر روز نهج البلاغه می خواند و عمل هم می کرد. می گفت: «من باید ببینم امام علی(ع) چه طور زندگی می کرده، من هم همان کار را بکنم. من هم باید مثل ایشان باشم. »

* اول سال تحصیلی که می شد، وقتی کتاب هایش را می گرفت، اولین کاری که می کرد عکس شاه را پاره می کرد. تا جایی که می توانست روی برگه مرگ بر شاه می نوشت و می برد توی مدرسه پخش می کرد. این شده بود کار هر روزش. اما این فعالیت ها باعث نمی شد که درس نخواند. درسش را می خواند و همیشه نمره هایش عالی بود.

* چهارم آبان ماه روز تولد شاه بود. برای همین در مدرسه جشن مفصلی گرفته بودند. احمدرضا برای به هم زدن جشن، کتش را در آورد و همین طور که بالای سرش می چرخاند با حالتی خاص از مدرسه زد بیرون. همین کارش جشن تولد شاه را به هم ریخته بود.

* سال 1355، سر کلاس انشاء، مطلبی را با عنوان امامت خواند و بعد آن را به نهضت امام خميني پيوند داد. بعد هم از بچه ها خواست برای سلامتی امام بلند صلوات بفرستند. با انشای احمدرضا، برای اولین بار و بی پروا نام امام خمینی در کلاس درس مدرسه برده شد. مسئولين مدرسه به ساواک خبر دادند. آنها هم برای دستگيري احمدرضا به مدرسه آمدند، اما او با زيرکي خاصي فرار ‌کرد و مدتی مدرسه نرفت.

* تیرماه 1357، براي اولين بار ساواكی ها دستگيرش كردند. آن روز از یک جلسه ی محرمانه بر می گشت. احمدرضا که نام و شماره ی تلفن تعدادی از دوستانش را روی کاغذ داشت، سریع کاغذ را از جیبش در آورد و خورد. ساواکی ها آن قدر با باتوم به سر و صورتش کوبیدند که اعصاب چمشش آسیب دید.
احمدرضا را در زندان كميته ی مشترک شهربانی و ساواک زندانی کردند. 15روز آنجا بود و شکنجه می شد. دقت عمل و زیرکی احمدرضا و تلاش های مادرش باعث خلاصی اش از زندان شد. بعد از آن بود که چشم های احمدرضا هر روز ضعیف تر شد.

* اواسط شهریور ماه سال 1357 و اواخر ماه مبارک رمضان بود که دوباره دستگیر شد. نزديک غروب آفتاب و موقع افطار بود. داشت اعلاميه‌ هاي امام را پخش می کرد که دستگيرش کردند. يکي از دوستانش که دیده بود احمدرضا را گرفتند، به خانواده اش خبر داده بود. آنها هم مدارک مبارزاتی اش را جای امنی بیرون از خانه پنهان کردند. ساواکی ها خانه شان را زير و رو ‌کردند، اما چیزی دستگیرشان نشد. احمدرضا 20 روزی را در كميته زندانی بود.
فاطمه اثنی عشری: هشت روز و هشت شب بود که از بچه¬ام خبری نبود. کسی هم جرأت نمی کرد با من بیایید تا دنبالش بگردیم. هر چه بیمارستان بود سر زدم. هر جا زندان بود رفتم. حتی این زندانی هم که داخل کوه ساخته بودند، رفتم. اما از بچه ام خبری نبود. یک روز، یک نفر آمد و به من گفت پسرت را بردند کلانتری 4.
صبح هنوز آفتاب نزده بود رفتم دم رو به روی در کلانتری ایستادم. احساس کردم صدای احمد می آید که الله اکبر می گفت. خبردار شدم که آنجاست. فردا دوباره همان وقت رفتم آنجا ایستادم، اما کسی را نمی شناختم. کاری از دستم بر نمی آمد. آمدم خانه و فردا دوباره رفتم. نگاه کردم دیدم یک پاسبانی آن عقب ایستاده بود. بهش اشاره کردم گفتم بیا. وقتی که آمد گفتم: شما بچه دارید؟ گفت: دارم. گفتم: تا حالا گم شده؟ گفت: نه. گفتم: اگر گم شود چه کار می کنید؟ گفت: دنبالش می گردم. گفتم: منم دنبال بچه ام می گردم. تو را به خدا اگر می دانی بچه ی من این جاست. صدایش را خودم شنیدم، من را راهنمایی کن. انگار دلش به حالم سوخت. گفت: اسمش چیه؟ گفتم: احمدرضا نعمتی. گفت: من می روم اگر بود می ایستم آن آخر با سرم اشاره می کنم به طرف پایین. اگر هم نبود به طرف بالا اشاره می کنم. رفت داخل و بعد از چند دقیقه آمد ایستاد آنجا و با سرش اشاره کرد رو به پایین. یعنی احمد این جاست.
فردا صبح یک مقدار غذا پختم برداشتم و رفتم کلانتری. به پاسبان گفتم من آمدم بچه ام را ببینم. هوا هنوز تاریک بود. گفت: باشه می برمت. تو از این کنار برو . من هم می روم کُتم را باز می کنم و جلوی سرباز می ایستم. من آمدم یواشکی از این کنار رفتم، اما سرباز چادر من را دید و گفت کی داره می رود. پاسبان گفت: داره می ره آب بخورد. رفتم داخل زندان یک زیرزمین بود. احمد از زیرزمین آمد بالا. من را که دید گفت مامان آمدی اینجا چه کار؟ گفتم: آمدم ببینمت. من پریروز که آمدم داشتند تو را شلاق می زدند. گفت: مامان این چه حرفیه می زنی. من اصلاً شلاق نخوردم. بچه ها شلاق می خوردند. دروغ می گفت که من ناراحت نشوم.
احمدرضا آنجا توی یک اتاق تاریک زندانی بود و روزی سه بار می توانست از این اتاق بیاید بیرون. تا وقتی این بچه آنجا بود، من غذا می پختم، بر می داشتم و می رفتم آنجا.
بعد از بیست روز شکنجه و بازجویی، احمد را برای صدور حکمش به دادگاه بردند. آنجا به 6 ماه حبس محکوم شد. روز محاکمه رئیس دادگاه به مادرش گفت: این پسر خرابکار و وطن فروشه. با این سن کمش چند بار به زندان افتاده، برای شما بهتره که هر چه زودتر از بین بره و زنده نماند. مادرش در جواب رئیس دادگاه گفت: احمدرضا افتخار ماست و ما به داشتنش افتخار می کنیم.
دوران حبسش را در بند زندانیان سیاسی گذراند. زندانیان سیاسی که اعتصاب غذا کردند، احمدرضا هم با آنها بود. اعتصاب شان 21 روز طول کشید.
فاطمه اثنی عشری: قرار بود تعدادی از زندانیان سیاسی را آزاد کنند، اما با شدت گرفتن انقلاب، بدون هیچ دلیلی محکومیت شان را شش ماه دیگر تمدید کردند. آنها می خواستند زندانیان سیاسی را به بند زندانیان عادی منتقل کنند. آنها هم اعتصاب غذا کرده بودند. روز بعد از اعتصاب غذای شان من برای ملاقات احمدرضا به زندان رفته بودم زندان. گفت ما از دیروز اعتصاب غذا کردیم، برای ما خوراکی نیاورید. آن روز چهره ی احمدرضا از روزهای قبل از اعتصاب، شاداب تر و نورانی تر شده بود. آنها 21 روز تمام فقط یک استکان آب جوش خورده بودند.
خواهر شهید: این مسئله مطرح شده بود که همسر محمدرضا پهلوی می خواهد به زندانیان سیاسی عفو بدهد. یک بار که به دیدن احمدرضا رفته بودیم، موضوع را با خوشحالی برایش تعریف کردم و گفتم با عفو فرح تو از زندان آزاد می شوی. اما احمدرضا نه تنها خوشحال نشد، بلکه با قاطعیت تمام گفت من هرگز عفو این خاندان را قبول نمی کنم. من برای مبارزه با این افراد به زندان آمدم و تا نابودی کامل¬شان دست از مبارزه بر نمی دارم.
* آبان ماه 1357 بود. چهار ماهی از دستگیری احمدرضا می گذشت گذشته بود. مردم تظاهرات می کردند و شعار می دادند، زندانیان سیاسی باید آزاد شوند. رژیم برای ساکت کردن مردم، زندانی های سیاسی را آزاد کرد. نیمه شب یکی از این روزها، احمدرضا هم آزاد شد.

* از وقتی از زندان آزاد شده بود، بدون جوراب در خانه راه نمی رفت. حتی پنهانی وضو می گرفت. خانواده اش علت این کارش را نمی دانستند. وقتی شهید شد تازه فهمیدند چرا احمدرضا در این مدت پاهایش را از آنها پنهان می کرد. ساواکی ها کف پاهایش را با سیخ داغ سوزانده بودند.
فاطمه اثنی عشری: داخل زندان کف پایش را سیخ داغ گذاشته بودند. از موی سرش آویزانش کرده بودند. اما به من نگفته بود. بعد که شهید شده بود از سپاه به برادرش گفته بودند. یک وقتی داشت نماز می خواند جوراب هایش را در آورده بود. تا صدای من را شنید سریع جوراب هایش را پوشید. گفتم: مگر من نامحرمم تا چشمت به من می افتد جوراب هایت را می پوشی. گفت: «این حرف ها چیه که می زنید. » نگذاشت من بفهمم.
خواهر شهید: احمدرضا تازه از زندان آزاد شده بود. تب شدیدی داشت و حالش خوب نبود. آن روز قرار بود مردم از مسجد حکیم به طرف حسین آباد راهپیمایی کنند. صبح مادرم بدون این که احمدرضا را بیدار کند رفت راهپیمایی. از من هم خواست مواظب احمدرضا باشم. وقتی از خواب بیدار شد هنوز تب داشت. سراغ مادرم را گرفت. گفتم رفته راهپیمایی. با دلخوری گفت چرا مرا صدا نکرد و آماده شد تا از خانه بیرون برود. سریع در را قفل کردم و گفتم تو مریضی نباید از خانه بیرون بروی. یک کتری آب برداشت و توی حیاط گذاشت دنبالم تا کلید را بگیره. دنبال هم کرده بودیم که صدای تیراندازی بلند شد. احمدرضا با ناراحتی گفت: »مگه نمی شنوی همه را کشتند. » چرا نمی گذاری من بروم. ناراحتی اش را که دیدم، کلید را دادم.

* عاشورای سال 1357 بود. ارتش شاهنشاهی تظاهرات مردم را به گلوله بست. عده ی زیادی کشته و زخمی شدند. چون تعداد مجروح ها زیاد بود، بیمارستان ها آنها را پذیرش نمی کردند. اگر هم بستری می شدند رسیدگی چندانی به آنها نمی شد. برای همین احمد به بیمارستان می رفت. روپوش دکترها را می پوشید و به زخمی ها رسیدگی می کرد.
فاطمه اثنی عشری: این ها آن¬ها که تیر می خوردند می بردند بیمارستان کاشانی. احمد لباس دکتری پوشیده بود و در بیمارستان کنار دست یک دکتر و مواظب اینها آن¬ها بود.
یک روز آمد خانه گفت: ما یکسری تیر خورده داریم و این ها آن¬ها داروی بیهوشی ندارند. 11 هزار تومان هم داروی این ها آن¬ها می شود. گفتم غصه نخور الآن الان بهت می دهم برو بخر. پول را گرفت رفت داروی بیهوشی گرفت و رفت بیمارستان.
یک شب ساعت 12 بود، دیدم احمد از خانه زد بیرون. چادرم را سرم کردم و یواشکی رفتم دنبالش. نگرانش بودم. ساواک دنبالش بود. دیدم یک اتوبوس کنار بیمارستان کاشانی ایستاده بود. صندلی هایش را جمع کرده بودند و کف اتوبوس تشک پهن کرده بودند. مجروحانی را که نمی شد داخل اتوبوس معالجه کنند و حال شان وخیم بود، می انداختند روی شانه های شان و می بردند داخل بیمارستان.
چندتایی هم که تیر خورده بودند و حال شان بد بود و نمی خواستند کسی بفهمد من شده بودم مادرشان. روزها به عنوان مادر این ها زخمی¬ها می رفتم بیمارستان سرشان می زدم. می گفتم تصادف کرده است تا ساواک دستگیرشان نکند.

* بهمن 1357 بود. انقلاب به پیروزی، نزدیک و نزدیک تر می شد و نفس های رژیم ستم شاهی پهلوی به شماره افتاده بود. در همین روزها بود که امام در اطلاعیه ای از سربازها خواست پادگان ها را ترک کنند. سربازها که فرار کردند جوانان انقلابی برای این که آنها شناخته نشوند همه سرهایشان را تراشیدند. احمدرضا هم آن روز با سر تراشیده به خانه آمد.
خواهر شهید: يک روز احمدرضا با سر تراشيده به خانه آمد. گفتم چرا سرت را تراشیده ای؟ گفت: امام به سربازها گفته از سرباز خانه‌ها فرار کنند. مأموران رژيم هم دنبال آنها هستند. با دوستانم قرار گذاشتيم سرها مان را بتراشيم تا مأمورها نتوانند، سربازان فراري را شناسایی کنند.

* بعد از انقلاب، احمدرضا در امامزاده ستي فاطمه(س)، یک مرکز فرهنگی راه انداخت. عضو کمیته ی محله هم شده بود و پاسداری از کوچه، پس کوچه های محل را هم در برنامه اش داشت.
نعمت الله نعمتی: برای محافظت از محل و جلوگیری از اقدامات ضدانقلاب و سرسپردگان رژیم، مردم شبانه از محله ها پاسداری می کردند. در محله ی ما هم کمیته ایی برای نگهبانی تشکیل شده بود. هر شب نوبت یک نفر بود که نگهبانی بدهد. وقتی نوبت به من می رسید، احمدرضا جای من نگهبانی می داد. می گفت شما خسته هستید، بروید استراحت کنید. من هستم.
فاطمه اثنی عشری: بعد از انقلاب که مأموران ساواک به دادگاه های انقلاب معرفی و آنجا محاکمه می شدند، نامه ای برای احمدرضا آمده بود. از او خواسته بودند کسانی که شکنجه اش کرده بودند معرفی کند و بگوید چه بلایی سرش آورده اند. اما احمدرضا این کار را نکرد. وقتی با اصرار خواستم این کار بکند. گفت: مادر این حرف ها چیه که شما می زنید. من شکنجه نشدم که حالا انتقام بگیرم. آنها باید در آن دنیا جواب بدهند. من در پیشگاه فاطمه زهرا (سلام الله علیها) از آنها شکایت می کنم. فقط به ایشان می گویم که این ها با من چه کار کردند.

* 15 فروردین ماه 58، احمدرضا با یک گروه راهی سیستان و بلوچستان شد. او از اولین کسانی بود که در دبیرستان های زاهدان و چابهار آيات قرآن را تلاوت كرد و پيام انقلاب را براي بچه هاي آنجا برد. گروهی از جوانان زاهدانی را دور هم جمع کرده بود و در گوشه گوشه ی شهر نماز جماعت و جلسات قرائت قرآن راه می انداخت.
احمد حرف های امام را فقط گوش نمی کرد، بلکه سعی می کرد تا جایی که می تواند به آن ها عمل کند. امام گفته بود بهترین راه مبارزه با آمریکا، خدمت به مردم است. برای همین تمام تلاشش را می کرد تا به مردم کمک کند. شب ها بعد از یک کار روزانه ی سخت، برای مردم آب آشامیدنی می برد. با آنها، با این که اهل سنت بودند، ارتباط خوبی برقرار کرده بود. در نماز هایشان شرکت می کرد. حتی به خانه هایشان می رفت. با رئیس و ریش سفید هر قوم و محله ارتباط برقرار می کرد و با آنها حرف می زد. برای مستمندان و فقرا مواد غذایی می برد و می گفت این ها را امام خمینی برای شما فرستاده است.
پافشاری روی وحدت شیعه و سنی و برجسته کردن مشترکات مذهبی از احمد بین مردم منطقه، چهره ای قابل احترام و دوست داشتنی ساخته بود. چهره ای که حتی بقیه ی پاسدارها هم، آن را الگوی خودشان قرار داده بودند.
رسول ياحي: بنده در سيستان و بلوچستان فرمانده ی سپاه چابهار بودم. تعدادی نیرو از اصفهان اعزام شدند چابهار که احمدرضا نعمتی هم جزء آنها بود. احمدرضا را از قبل انقلاب می شناختم. در جلسات تیمی که داشتیم. شهید نعمتی در آن جلسات شرکت می کرد. ایشان بچه ی قابلی بود و به نظرم توانمندی های خوبی داشت. یک مدت هم زندان رفته بود و تقریباً در آنجا هم زمینه هایی برای شکوفایی ایشان فراهم شده بود. برای همین ارتباطم را با ایشان نزدیک تر کردم.
چابهار آن موقع فقط به دلیل این که یک منطقه ی مرزی بود، نام شهرستان را رویش گذاشته بودند، اما در واقع هیچ کدام از امکانات شهرستان را نداشت. جمعیت زیادی نداشت. امکانات شهری در آنجا نبود. حتی آب لوله کشی نبود. یک آبی می آمد که آب دریا بود، پمپ می کردند در خانه ها که برای شست و شو استفاده می شد. آب شُرب هم توسط تانکر هایی می آوردند و در بشکه هایی که در سطح شهر گذاشته بودند، می ریختند که خود این بشکه ها خیلی کثیف و غیر بهداشتی بود.
ما به عنوان پاسداران انقلاب اسلامی رفته بودیم آنجا. عده ای کارهای امنیتی می کردند، عده ای هم کارهای عمرانی. بچه هایی که آمده بودند، با همکاری بچه های جهاد، بشکه ها را تبدیل کردند به مخزن های سیمانی که مقداری بهداشتی تر بود.
آقای نعمتی هم با محمد علی جعفری که ایشان هم آدم بسیار توانایی بود و بعداً مسئول اطلاعات – عملیات لشکر 14 امام حسین(ع) شد، مسئول تبلیغات سپاه چابهار شدند. می آمدند، تهران و اصفهان و یک سری اقلام تبلیغاتی با خودشان می آوردند چابهار. فیلم های 16 میلی متری بود که با یک دستگاه سیار به اسم آپارات می آوردند در مساجد شهر و فیلم نشان می دادند.
زمان شاه طرحی بود تحت عنوان تغذیه ی رایگان که به مدارس می دادند. یک بخشی از آن شیر خشک بود. این ها بدون استفاده مانده بود. شیرها را آوردند در سپاه چابهار. آقای نعمتی و آقای جعفری آنها را بین مردم توزیع می کردند. بچه ها هم یاد گرفته بودند، صبح که می شد می آمدند در سپاه می گفتند به ما شیر بدهید. کار احمدرضا درآمده بود.
آقای نعمتی قبل از انقلاب که در زندان بود، مقداری نهج البلاغه را کار کرده بود. بعضی وقت ها برای بچه های پایگاه، کلاس نهج البلاغه برگزار می کرد و خیلی خوب هم ارائه می داد.

* از وقتی رفته بود مناطق محروم، سبک زندگی اش عوض شده بود. کم تر غذا می خورد. سر سفره ای که دو نوع غذا در آن بود، نمی نشست. لباس نو نمی پوشید. روی زمین می خوابید.
فاطمه اثنی عشری: هیچ وقت روی رختخواب نمی خوابید. می گفت مستضعفین نمی توانند روی چنین رختخوابی بخوابند. حتی گوشت و میوه هم نمی خورد. میوه ها را پوست می گرفتم می گذاشتم بخورد، اما یک تکه از آنها را هم نمی خورد.
همیشه می گفت باید از مردم آموخت و به آنها یاد داد. باید حرکت کنیم تا چشمه های وجودمان زنده شود. باید واقعیت ها را از نزدیک لمس کنیم تا پرده های حقارت از چشمان مان کنار برود. باید ننگ روزمرگی و وابستگی و جانور زیستن را در فکر و عملمان نابود کنیم. باید بفهمیم غم نان خوردن و گرسنگی، بی عدالتی و استثمار چه هست؟

* بهار سال 59 بود که از چابهار آمد اصفهان. قصدش ماندن نبود، آمده بود که برود کردستان. 9 ماهی را چابهار بود. اوضاع آنجا قدری سامان گرفته بود. حالا باید می رفت جای دیگری که حضورش آنجا ضروری تر بود. وضعیت کردستان حاد بحرانی شده بود. اوضاع کردستان از اولین روزهای پیروزی انقلاب آشفته شده بود. سال 58 یک بار نیروها کل منطقه را از ضدانقلاب پس گرفته بودند. اما مذاکرات هیئت حسن نیت و توافقات آنها با نمایندگان خلق کُرد باعث شده بود، نیروهای سپاه منطقه را ترک کنند، ارتش هم در پادگان ها محصور بشود و دوباره شهرها بیفتد دست دمکرات و کومله. حالا دوباره با فرمان امام نیروها رفته بودند تا شَر ضدانقلاب را از سر مردم کردستان کم کنند. احمدرضا هم با سید رسول یاحی، فرمانده اش در سپاه چابهار و محمد علی جعفری یکی از هم رزمانش 7 اردیبهشت ماه 1359 راهی کردستان شدند.
سید رسول یاحی: چون ديديم قضيه ی كردستان يك مقداري حاد بحرانی هست و حدود 8-9 ماه بود كه ما در چابهار مستقر شده بوديم و در حقيقت مأموريت مان هم تمام شده بود از چابهار حركت كرديم آمديم به سمت اصفهان. با دو نفر از همرزمانم، يكي شهيد ا حمد نعمتي و يكي شهيد محمد علي جعفري آمديم اصفهان و قرارشد برويم كردستان.
فاطمه اثنی عشری: وقتی می خواست برود کردستان صبح ساعت 8 آمد پای میز خیاطی من نشست و گفت می خواهم با شما حرف بزنم. گفتم: بفرما. گفت: اولا که گوش به حرف هیچ کس نمی دهید غیر از امام. حرف هر کسی را قبول نمی کنی، فقط حرف امام را قبول کنید. من می روم و معلوم نیست کِی برگردم.
از 8 صبح تا ساعت 11:30 با من حرف زد و وصیت کرد. وصیت نامه ننوشت، گفت می خواهم گمنام باشم. وقتی من را می آورند با کفش و لباس سپاه من را خاک کن. گفتم: این حرف چیه می زنی. امکان ندارد شما شهید بشوی. گفت: نه، شهید که نمی شوم، اما حالا اگر شهید شدم. می خواهم بروم جلوی حضرت زهرا(س) بگویم من با چکمه و لباس مثل ابوالفضل(ع) شهید شدم. به خواهر و برادرهایش هم وصیت کرد.
ساکش را بسته بودم و یک زیرپوش نو گذاشته بودم داخل ساکش. وقتی آمد دید. گفت برای چی این زیرپوش را گذاشتید. زیرپوش را درآورد و از ساک گذاشت بیرون.
موقع خداحافظی، خواهرهایش دور و برش بودند و قرآن آوردند. قرآن را باز کرد و شروع کرد به خواندن. دیدم بچه ها گریه افتادند. گفتم: «مگه چی گفته توی قرآن. » گفتند: هیچ چیز ما برای این که می خواهد برود گریه می کنیم. بعد که شهید شد گفتند: سوره ای که احمد آن روز خواند سوره ای بود که در آن حضرت ابراهیم باید حضرت اسماعیل را قربانی می کرد.
رسول ياحي: از اصفهان راه افتادیم رفتيم به سمت تبريز و اروميه. آنجا يک امنيت نسبي داشت. با يك سري از فرماندهان كه از دوستان قديمي آقا رحيم بودند مثل آل اسحاق و سردار اعلايي صحبت كرديم و بعد آمديم كرمانشاه. قصد كرديم كه بيايم براي سنندج. راه زمینی از کرمانشاه به سنندج ناامن بود. تنها راه رسیدن به سنندج فقط از طریق هوا بود. یک هلي كوپتر عازم سنندج بود، اما فقط به اندازه ی من جا داشت. من رفتم، اما شهیدان نعمتي و جعفري ماندند كرمانشاه و زماني كه راه باز شد، از طريق زميني آمدند، سنندج.

* گروه ضربت که در سنندج راه اندازی شد، احمدرضا هم یکی از اعضای این گروه شد. رسول ياحي: شنيديم قرار است يک گروهي به اسم گروه ضربت ايجاد شود به مسئوليت آقاي مرتضي صفوي، برادر آقا رحيم. ما هم رفتیم توی گروه ضربت. حسين خرازي بود. حسين كوهرنگي بود. كدخدايي بود. مظفر، برادرم بود. تنباكو زاده بود. جعفر پيشه بود. احمد رضا نعمتي بود. حسن ارکدستاني بود كه شهيد شد. خيلي ها بوديم. مسئول كاليبر 50 حسين كوهرنگي بود، يعني حسين پشتش بود.
مرتضی صفوی: به بچه های اصفهان که باهاشون آشنا بودم، مثل آقای قجه ای که مال زرین شهر بود و حسین خرازی و چندتای دیگه از بچه ها گفتم تعدادي نيروي زِبِل، زرنگ و حرف گوش كن جمع كنيد تا گروه ضربت تشكيل بدهيم. بچه هایی که آمدند و گروه ضربت را تشکیل دادند، تقريباً همه اصفهاني بودند. گروه خوبی بود.
سید رحیم صفوی: مأموریت گردان ضربت، اجرای عملیات نسبتاً وسیع برای آزادسازی روستاهای مهم و ستون های ارسال تدارکات به شهرهای مختلف بود.
اولین فرمانده ی این گردان برادرم سید مرتضی بود که مردی قبراق و سرزنده بود. حضور او در بدترین شرایط در کردستان و به آب و آتش زدن برای این که کاری برای برقراری امنیت در جمهوری اسلامی بکند نشان دهنده ی خلوص او بود. خصلت های ذاتی او باعث گردید بیش از دیگران با برو بچه های سپاه همراه شود تا جایی که به فرماندهی مهم ترین یگان عملیاتی، یعنی گردان ضربت انتخاب شد.
نیروهای گردان هم با وسواس و دقت انتخاب و پذیرش می شدند. در سنندج این طور شده بود که نیروها برای پرسنل گردان مانوری ضربت احترام خاصی قائل بودند و آنها را چریک همه فن، حریف می دانستند. خلاصه هر نیرویی تلاش می کرد خودی نشان دهد تا وارد گردان ضربت شود. اسامی چند نفر از نیروهای گردان را به ذهن دارم بیان می کنم تا متوجه شوید این ها چه نیروهای توانمند و اثر گذاری بودند. حسین خرازی یکی از آنها بود که بعداً فرمانده ی لشکر امام حسین(ع) شد. احمد فروغی که از فرماندهان اصلی دفاع مقدس شد و فرمانده ی حسین خرازی در جبهه ی دارخوئین بود. عباس محسنی، حمید عقیلی، علی موحد دوست، حسین کوهرنگی، حسین بالایی، رضا رضایی، محمود شالباف و ده ها نفر دیگر که همه فرمانده ی تیپ شدند و در دفاع مقدس به شهادت رسیدند.
یعنی حداقل پنجاه، شصت نفر از نیروهای این گردان به درجه ی فرماندهی رده بالا در دوران دفاع مقدس رسیدند و به شهادت هم رسیدند. این گردان افتخار ما بود و هنوز هم به آن افتخار می کنیم.

* اواخر اردیبهشت ماه 59، شهر سنندج پاکسازی شد. پاکسازی شهر که کامل شد، ستاد مشترک شکل گرفت. ستاد مشترک را نیروهای ارتش و سپاه با هم اداره می کردند. فرمانده ی نیروهای سپاه در ستاد مشترک سید رحیم صفوی بود. سید رسول یاحی هم شد معاون ایشان. آقای یاحی که از قبل احمدرضا را می شناخت او را هم در ستاد مشترک به کار گرفت. با این که احمدرضا علاقه ی زیادی داشت در عملیات ها شرکت کند، اما نظر فرمانده اش این بود که در ستاد بماند و کارهای ستادی بکند.
سید رسول یاحی: در سنندج آقای رحیم صفوی به عنوان فرمانده ی عملیاتی بودند و من به عنوان جانشین ایشان. نگاه ما به شهید نعمتی، همان نگاه سابق بود. سعی می کردم به نوعی از ایشان محافظت کنم. چون آدمی بود که خیلی علاقه مند بود که برود و در عملیات ها شرکت بکند، اما من نظرم این بود که ایشان در عملیات شرکت نکند. خوب ما هم در قرارگاه بودیم بعضاً بچه ها می آمدند و مرتب به مأموریت می رفتند، آقای نعمتی می گفت: من هم یکی از این مأموریت ها را بروم، اما من اجازه نمی دادم. احمدرضا برای من یک جور مشاور بود.

* سید مرتضی صفوی: یک روز، یکی از خان های دهات اطراف سنندج با سه نفر از برادرانش آمده بودند، با فرمانده ی لشکر 28 صحبت کرده بودند، که مسلح شوند. گویا فهمیده بودند ما در نظر داریم، برای ایجاد امنیت پایدار منطقه از کُردها استفاده کنیم.
آنها اسلحه می خواستند برای حفاظت از منطقه ی بعد از سد قشلاق، مقابل تونل اول و دوم. منطقه ی بسیار وسیعی با حدود 40 روستا. می گفت امنیت اینجا با من، اگر دیدید گلوله ای از تفنگی شلیک شد.
از طرف ستاد مشترک به ما مأموریت دادند و گفتند 200 تا اسلحه بگذارید داخل ماشین تان بروید آبادی ها را ببینید. این ها تضمین کرده اند که داخل آبادی ها ضدانقلاب نیست. شما برای جنگ نمی روید، برای بررسی می روید. اگر منطقه مناسب بود سلاح ها را به این ها بدهید و با مردم صحبت کنید.
دستور ستاد مشترک بود و ما باید اجرا می کردیم. ماشین ها را اسلحه و مهمات زدیم و با تعدادی حدود 50 نفر از بچه ها راه افتادیم. این آقایان هم یکی، دو تا لاندیور سوار بودند. حرکت کردیم. بعد از سد قشلاق رفتیم به سمت سقز. تقریباً 30،40 کیلومتر که رفتیم، دست راست رفتیم روی ارتفاعات. بعد از آن ارتفاعات، دشت بازی بود و روستاها مشخص بود. تقریباً 100 متری روستای اول بودیم. خان ها گفتند همین جا بایستید، یکی از روستاهایی که می خواهیم مقر بزنیم همین روستاست. 10 دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم تعدادی زن که سبدهای بزرگی روی سرشان بود، آمدند و سبدها را چیدند جلوی ما. داخل سبدها پر بود از نان خشک، کره، عسل و ماست.
با تعجب گفتیم قضیه چیه، ما که از شما تقاضای نان و غذا نکرده بودیم؟ اگر این ها را برای ما آورده اید ما پولش را به شما می دهیم. ما آمده ایم سلام امام را به شما برسانیم. اوضاع تان را ببینیم. جنگ هم با شما نداریم.
گفتند: ما این ها را برای خان آوردیم. فهمیدم این ها خان را می شناسند و او سال هاست که این جا حکومت کرده است.
رو به آنها گفتم: خان ها دیگر مُردند. خانی دیگر نیست. خان خود شما هستید. پیرمردها خان هستند. زحمت کش ها خان هستند. انقلاب کردیم که دیگر خانی وجود نداشته باشد. این ها(خان ها) را هم آوردیم به شما خدمت کنند. با صحبت های من، خان ها ناراحت شدند و گفتند جلوي مردم ما را خراب كرديد.
مقداري پول داشتیم، داديم به مردم بابت چیزهایی که آورده بودند و حرکت کردیم طرف روستای بعدی. اما دیگر خان ها را با خودمان نبردیم. سه، چهار کیلومتر دورتر بود. تعدادی زن و پیرمرد بیشتر داخل روستا نبودند. گفتیم پس جوان ها کجا هستند؟ گفتند رفته اند کوه. به یکی از این پیرمردها گفتم این خان را می شناسید؟ بنا کرد به گریه کردن و گفت: شما از طرف امام آمدید می خواهید این خان ها را دوباره به ما تحمیل کنید. لباسش را زد بالا، پشتش را نشان داد گفت این جای ضربه های شلاقی است که این خان ها به من زدند. اين ها زمان شاه این جا پادشاهی می کردند، حالا شما مي خواهید همين ها را مسلح کنید و روی سر ما مسلط کنید؟
متوجه شدیم خان ها می خواهند، ما را فریب بدهند. برگشتیم آمدیم و خان ها را خلع سلاح كردیم. دست های شان را بستیم.
از این به بعد دیگر خان ها را با دست بسته بردیم داخل روستاها. گفتیم: همین ها بودند به شما ظلم می کردند، گفتند: بله، همین ها بودند که روزگار ما را سیاه کردند.
خلاصه سفت و سخت اين ها را مهار كرديم و برگشتیم سنندج توی ستاد مشترک.
تمیزی: این ها با سر و صورت خاكي برگشتند آمدند داخل ستاد مشترك که آن موقع داخل پادگان لشگر 28 بود. شهید احمدرضا نعمتی هم جزء آنها بود. آمد جلو و گفت: اگر قرار است اين حرف‌ها باشد، اصلاً من ديگر اینجا نمی مانم.
گفتم: مگه چي شده؟
گفت: این ها که می خواهند مسلح بشوند، همه شان خان هستند. اين ها به درد ما نمي‌خورند. ما با خان كاري نداريم. ما با آدم‌هايي كه هفتاد سال است در این منطقه شاه بودند كاري نداريم. اين ها که ما رفتيم سراغ شان به درد پيش‌ مرگ شدن، نمي‌خورند. ما خودمان يكي، يكي مي‌رويم، مي‌جنگيم، ولي خان ها را مسلح نمي‌كنيم.

شهادت
* 5 مردادماه 1359، احمد نعمتي در حوالي باينچوب در درگيري با حزب منحله ی دمكرات به شهادت رسيد. منطقه ي عمقي باينچوب در شمال‌ شرقي سنندج واقع شده است. ضدانقلاب قرارگاه ‌هايي آن جا داشت و مرتب مي‌آمد و روي جاده ي سنندج به ديواندره اجراي كمين مي‌كرد.
تيرماه سال 59 نیروها باینچوب باینگان را پاكسازي کردند، اما چون هنوز طرحی برای ماندن نیروها در منطقه نبود، ضربه می زدند و دوباره به پایگاه های شان بر می گشتند، برای همین باینچوب باینگان باز هم در اختیار ضدانقلاب بود. فرماندهان برای پاکسازی دوباره ی باینچوب باینگان و روستاهای اطراف، عملیاتی را طرح ریزی کردند. عملیات 5 مردادماه 59، اجرا شد.
سید رسول یاحی: یک روز صبح که بچه ها می خواستند بروند برای عملیات، دیدم احمدرضا لباس هایش را پوشیده، سلاح و وسایلش را هم برداشته و می گوید که من امروز با این ها بروم برای عملیات؟
روزهای دیگر که از ما می پرسید، برود عملیات یا نه؟ آماده نبود، اما آن روز کاملاً آماده بود من هم گفتم برو. البته نظر ما این نبود، ولی هر کسی را تا یک وقتی می شود، نگه داشت. ما در آن عملیات فقط یک شهید داشتیم و آن هم احمد رضا نعمتی بود. یعنی اولین باری بود که می رفت برای عملیات و در همان اولین عملیات هم به شهادت رسید.

ناگفته ها
سه نوع باشد، من می روم
غذایی که می پختم، اگر سه نوع بود سر سفره نمی نشست. یک روز مهمان داشتم. برنج پخته بودم با دو نوع خورشت. آمد داخل آشپزخانه، گفتم: امروز ناهار جایی نرو مهمان داریم.
گفت: چی پخته اید؟ نشانش دادم و گفتم: این ها را پخته ام.
گفت: اگر دو نوعش را می گذاری سر سفره من می مانم، اگر می خواهی سه نوع باشد، من می روم. یکی از خورشت ها را بر داشتم گذاشتم کنار.

چشمش که به سفره افتاد از خانه رفت بیرون
جایی دعوتمان کرده بودند برای شام. گفت من خانه ی این ها نمی روم. این ها کارشان درست نیست. گفتم: تو از کجا می دانی کار این ها درست نیست. گفت: می دانم. گفتم: این حرف را نزن. شما باید بروی، من هم می آیم. وقتی رفتیم گوسفند کشته بودند و درسته کباب کرده بودند، گذاشته بودند داخل سفره. همه رقم غذایی سر سفره بود بود. تا چشمش به سفره افتاد، گفت من جایی قرار دارم و از خانه رفت بیرون.
بگذار برایت کتاب بخوانم
شب ها من را می برد داخل صندوق خانه و می گفت بگذار برایت کتاب بخوانم. کتاب ها مال جنگ فلسطینی ها بود. می گفت این ها بیست سال است که دارند می جنگند. داخل صندوق خانه می ماندم تا این کتاب برای من بخواند.
پاکت پول
شب که می شد از خانه می رفت بیرون. اگر پول داشت می برد می داد این طرف و آن طرف. یک روز یک خانمی آمد به من گفت حضرت علی(ع) یک شب در میان یا دو شب در میان می آید و یک پاکت پول می اندازد داخل خانه ی ما. گفتم: مگه می شود؟! گفت: به خدا!
احمد که آمد، ماجرا را برایش گفتم. گفت: اگر به کسی نمی گویی، به شما می گویم چه کسی این کار را می کند. گفتم: نمی گویم. گفت: پاکت ها را من می اندازم.
اسکناس پانصد تومانی
در یکی از شب ها که مردم در اعتصاب علیه رژیم بودند با احمدرضا در محل کشیک می دادیم. در یکی از خانه ها که رسیدیم، احمدرضا یک اسکناس پانصد تومانی از جیبش درآورد، داخل پاکت گذاشت و از لای در انداخت توی حیاط. گفت: صاحب این خانه، عیالوار است و توی کارخانه کار می کند. ممکن است به خاطر اعتصاب کارگرها، احتیاج به پول داشته باشد.
باید با طاغوت مبارزه کنیم
قبل از انقلاب در منزل مان جلسات قرآن برپا می کردیم. احمدرضا هم می آمد. همیشه به من می گفت ما باید با طاغوت مبارزه کنیم. من از حرف هایش سر در نمی آوردم. نمی دانستم منظورش چیست. بعدها که نهضت امام خمینی آشکارتر شد و گسترش پیدا کرد، تازخ ه متوجه شدم که این جوان با آن سن و سال کمش چی می گفت.
بخاری را برد
زمستان بود. یک بخاری داخل اتاق مان روشن بود. آمد داخل خانه و گفت رفتم یک جایی، وسیله ای برای گرم کردن نداشتند، آن وقت شما بخاری جلوتون روشن است. بخاری را برداشت و برد برای آنها.
روی حجاب حساس بود
همیشه به ما تذکر می داد که پیرو امام باشیم. مواظب باشیم که خلاف امر امام کاری نکنیم. نسبت به حجاب هم خیلی حساس بود. با وجودی که ما خودمان مقید به حجاب بودیم، اما مرتب به ما گوشزد می کرد.
ما سرباز امام زمانیم
یک شب خواب دیدم احمد از در خانه آمد داخل. با یک سرباز بود. خودش هم لباس سربازی پوشیده بود. گفتم: مامان تو چرا حالا سرباز شدی؟ گفت: ما حالا سربازیم، سرباز امام زمان(عج). کمی نشستند برایم حرف زدند و رفتند.
کلاس قرآن
یادگیری قرآن را برای همه واجب می دانست. در سپاه کلاس قرآن راه انداخته بود. کنار قرآن مسائل سیاسی و اجتماعی روز را هم برای پاسدارها می گفت.
هر کاری می توانست می کرد
ریشه ی ضعف فرهنگی مردم در کردستان را در ضعف آموزش و پرورش می دید. برای همین خودش وارد مدرسه شد. هر کاری می توانست می کرد. تدریس، مربیگری و ساخت و ساز. احمدرضا برای اولین بار کتابخانه های کوچکی در مدرسه های شهر راه انداخت.
شهید که شد پارچه را دادم دوختند
هر کاری می کردم که برایش لباس بدوزم قبول نمی کرد. این قدر همه بهش گفتیم تا راضی شد لباس بدوزد. بردمش مغازه ی پارچه فروشی و یک قواره پارچه ی کت و شلواری برایش خریدم، اما اجازه نداد برویم خیاطی تا برایش بدوزد. گفت: پارچه باشد، خودم می آیم به شما می گویم که کِی بِبُرید. شهید که شد پارچه را دادم دوختند و هدیه دادم به یک مستضعف.
چرا گل خریدی
یک روز که می خواستم بروم سر مزار احمد، رفتم گل فروشی یک گلدان گل شمعدانی گرفتم و گذاشتم بالای سرش. فردا صبح خواهرش زنگ زد گفت: مامان چه کار کردی احمد ناراحت شده است؟
گفتم: هیچ چی. هر کاری که خدا و پیامبر(ص) و احمد دوست دارند من انجام می دهم.
گفت: نه، گل خریدی.
گفتم: کی بهت گفته.
گفت: احمد.
شب در خواب احمدرضا را دیدم که جلوی یک مغازه ی گل فروشی ایستاده بود. مادرم از پله های گل فروشی بالا رفت و یک گلدان گل خرید. احمدرضا به من اشاره کرد و گفت: به مادر بگو چرا این گل را خریدی. بعد با دستش اشاره کرد به باغ بزرگ و زیبایی که کنار گل فروشی بود و گفت: این همه گل و این باغ مال من است. به مادر بگو برای من گل نخرد. منظورش این بود که پول گل را به محرومین بدهید. بعد از آن مادرم دیگر گل سر مزار احمدرضا نبرد.
یاد خدا
یاد خدا ستون ایمان و مصونیت از شیطان است. نماز را سبک نشمارید. چرا که اگر اهمیت نماز زیاد شود، یاد خدا در شب و روز از دل انسان بیرون نخواهد رفت. از شما می خواهم که چنگ به ریسمان الهی بزنید و دست از امام امت این ابرمرد با تقوا بر ندارید و گوش به فرمان او باشید.
در راه خدا، با کسانی که در مقابل راه خدا ایستادگی می کنند به نبرد و جهاد برخیزید. ولی نبرد و جهاد ما نباید بهانه ای برای تجاوز از حدود الهی گردد. یعنی برای رسیدن به هدف، به هر وسیله ی نامشروعی دست زدن از نظر مکتب ما عمل غیر صالحی است. جهاد ما تا زمانی ادامه دارد که ستم و شکنجه و فتنه از روی زمین برداشته شود و حاکمیت خدا تحقق یابد.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.