تاریخ انتشار : چهارشنبه 3 دی 1404 - 9:26 - چهارشنبه 24 دسامبر 2025 - 9:26
28 بازدید
کد خبر : 24700

شهید سرافراز ابراهیم شجاع

شهید سرافراز ابراهیم شجاع

* ابراهیم 26 تیرماه 1339، در فلاورجان به دنیا آمد. روز تولدش، عید قربان بود، برای همین اسمش را ابراهیم گذاشتند. پدرش مرد زحمت کش و مومنی بود که با زور بازو و عَرَق جبین، زندگی متوسطی را برای زن و بچه هایش فراهم کرده بود. وضع مالی شان نه خیلی خوب بود، نه خیلی

شهید سرافراز ابراهیم شجاع

شهید سرافراز ابراهیم شجاع
نام : ابراهیم
نام خانوادگی: شجاع
نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 1349/07/02
محل تولد: فلاورجان
وضعیت تأهل: متاهل
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت گلوله در حمله ضدانقلاب به شهر بوکان
تاریخ شهادت: 1361/04/26
شهرشهادت: بوکان
محل شهادت: شهر بوکان
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلزارشهدای فلاورجان


* ابراهیم 26 تیرماه 1339، در فلاورجان به دنیا آمد. روز تولدش، عید قربان بود، برای همین اسمش را ابراهیم گذاشتند. پدرش مرد زحمت کش و مومنی بود که با زور بازو و عَرَق جبین، زندگی متوسطی را برای زن و بچه هایش فراهم کرده بود. وضع مالی شان نه خیلی خوب بود، نه خیلی بد. روزگارشان به مدد خدا می گذشت و مهم این بود که آنها در کنار هم زندگی خوبی داشتند.
ابراهیم پسر سخت کوش و با استعدادی بود. اما تا پنجم دبستان بیشتر درس نخواند. درس را که رها کرد، رفت دنبال کار. در یک مغازه ی باطری سازی مشغول به کار شد. نوجواني پرتلاش بود و هر كاري که استادکارش می گفت با جديت و به سرعت تمام ياد مي گرفت.
اوقات فراغتش را با ورزش پر می کرد. کُشتی گیر ماهری بود. حتی چند باری در مسابقات شرکت کرده بود و مدال گرفته بود. مرامش، مرام پهلوانی بود و رفتارش، خدا پسندانه. کسی نمی توانست زودتر از ابراهیم سلام کند. همیشه در سلام کردن اول بود و از اين كار لذت مي برد.

* شروع به کار از بچگی و روی آوردن به کشتی که یک ورزش پهلوانی بود، از ابراهیم یک مَرد ساخته بود. آن قدر مَرد، که در شانزده سالگی آمادگی تشکیل خانواده را پیدا کرده بود. ماه رمضان سال 1355 بود که پدر و مادرش رفتند خواستگاری. پانزده روز بعد از ماه مبارک هم، جشن عروسی شان را گرفتند. خیلی زود هم بچه دار شدند. خدا، در کم تر از دو سال، دو فرزند پسر به ابراهیم داد.
صدیقه نصر آزادانی: شوهرم 16 سالش بود که آمد خواستگاری من. ما شب اول ماه رمضان عقد کردیم. پانزده روز بعد از ماه رمضان هم عروسی کردیم. اصلاً یک ماه و نیم عقد بودیم. شش سال با هم زندگی کردیم. البته از این شش سال، ابراهیم سه سالش را کردستان بود. در واقع ما سه سال کنار هم بودیم.
* در گیر و دارِ مبارزات انقلابیِ سال 1357، ابراهیم جوانی هجده ساله بود که حالا دیگر مسئولیت یک خانواده را به عهده داشت، همسر و دو پسر کوچکش. اما این مانع ابراهیم نمی شد، برای این که مقابل حکومت بایستد. پایگاه شان مسجد اعظم بود. همه ی فعالیت های انقلابی در فلاورجان، از آنجا هدایت می شد. ابراهیم و بقیه ی بر و بچه های انقلابی فلاورجان، شب و روزشان یکی شده بود. شب ها خواب نداشتند و تا صبح یا با اسپری روی دیوارها شعار می نوشتند یا اعلامیه پخش می کردند. اعلامیه ها را چندتا دانشجو از اصفهان برای شان می آوردند. روزها هم کارشان جمع کردن مردم توی مسجد و بعد حرکت توی خیابان ها و شعار دادن بود.
عبدالله قاسمی: فلاورجان مسجدی داشت به نام مسجد حجتیه که بیشتر کسانی که می گفتند جاوید شاه، آنجا جمع می شدند. یک روز دو تا دانشجو از اصفهان اعلامیه آورده بودند برای مسجد اعظم، اما اشتباهی رفته بودند مسجد حجتیه. بیچاره ها را انداخته بودند داخل حوض مسجد و حسابی کتک شان زده بودند. خبر که رسید به بچه های انقلابی، رفتند به پشتیبانی آنها و فراری شان دادند.
* انقلاب که شد، ابراهیم هم بسیجی شد. این بار پایگاه بسیج امام علی(ع) محل فعالیتش بود، نزدیک به یک سال و نیم، دو سال یکی از نیروهای فعال پایگاه بود.
* چند وقتی بود که کردستان ناامن شده بود. چندتایی از دوستان ابراهیم، یک سالی می شد که رفته بودند کردستان. ابراهیم هم بی تاب رفتن بود. دلش نمی خواست از آنها جا بماند. سال 1360 بود که از طریق بسیج اعزام شد کردستان. چهارماهی را به عنوان بسیجی کار کرد. اما بعد از آن، خدمت دوره ی سربازی اش حساب شد. محل خدمتش باشگاه افسران سنندج بود. آنجا کارهای اطلاعات – عملیات را انجام می داد.
عبدالله قاسمی: ما 12 نفر بودیم که سال 1359 از فلاورجان رفتیم کردستان. یک سالی بود آنجا بودیم که آقای شجاع آمد کردستان. اخوی ایشان، آقا کریم هم کردستان بود. سه، چهار ماهی بسیجی بود که سپاه سرباز می گرفت، آقای شجاع هم کارهای سربازی اش را کرد و شد سرباز. یک مدت در باطری سازی باشگاه افسران کار بود. بعد از باطری سازی، سه، چهار ماهی توی گشت شهری بود. توی گشت شهر، فعالیتش خیلی زیاد بود.
* یک سالی را سنندج بود تا این که بهار سال 1361، بعد از پاکسازی کامل شهر بوکان، رفت بوکان. آنجا هم با اطلاعات – عملیات سپاه همکاری می کرد. ابراهیم زبان کُردی را خیلی خوب حرف می زد. طوری که کم تر فارسی صحبت می کرد. برای همین با لباس کُردی بین گروه های ضدانقلاب نفوذ می کرد و خبرها را به مسئولانش می رساند.
کار خوب ابراهیم و بقیه ی بر و بچه های اطلاعات – عملیات سپاه، شهر را حسابی امن کرده بود. بیشتر از یک ماه بود که از ضدانقلاب در شهر خبری نبود. حضور ضدانقلاب هر روز کم رنگ تر و تعداد هواداران شان کم تر می شد. آنها برای این که خودی نشان بدهند، به شهر بوکان حمله کردند.
25 تیرماه 1361، گروهی از نیروهای کومله به شهر بوکان نفوذ کردند. ساعت 11 شب بود که آنها با تيراندازي اطراف مقرها و پخش سرود و سخنراني، آرامش شهر را به هم زدند. کومله می خواست حمله ی وسيعي كه از مدت‌ها قبل به هوادارانش وعده داده بود را عملي کند.
26 تیرماه 1361، به دنبال درگيري های شب گذشته، منطقه ی درگیری محاصره شد و نیروها براي بررسي اعزام شدند. با كمك نيروهاي بازرسي كننده ی منطقه، خانه ‌هایی که کومله ها در آنها پنهان شده بودند، شناسایی شد. به محض ورود يكي از پيشمرگان مسلمان به داخل یکی از این خانه ها، کومله ها او را به رگبار بستند و درگيري شروع شد.
نيروها سریع اطراف محله را محاصره کردند. درگيریِ خانه به خانه تا ساعت 8 شب ادامه داشت. از نیروها 13 نفر شهید و 15 نفر مجروح شدند. حاج ابراهیم یکی از شهدای درگیری های بوکان بود.
صدیقه نصر آزادانی: آخرهای ماه رمضان بود. ظهر بود که در خانه را زدند. مادرشوهرم خواب بود. من رفتم در را باز کردم. دو تا سرباز دم در بودند. سلام کردند و گفتند: منزل ابراهیم شجاع. گفتم: بله. گفتند: ایشان از کردستان یک بسته دادند ما برای تان بیاوریم. رفتم مادرشوهرم را بیدار کردم گفتم دو تا سرباز از طرف ابراهیم آمدند دم در بروید ببینید چه کار دارند. مادرشوهرم رفت دم در بسته را گرفت و گفت هر وقت خواستید برگردید بیاید تا مقداری گز و پولکی بدهم ببرید برای ابراهیم. در را بست و آمد داخل. توی بسته تعدادی نعلبکی بود. مادر شوهرم گفت: همین حالا داشتم خواب ابراهیم را می دیدم. انشاءالله که خیر است. خودم هم شب قبل خواب دیده بودم دسته دسته زن هایی که چادر مشکی سر کرده بودند می آمدند خانه ی ما.
عصر که شد رفت و آمدها به خانه مان زیاد شده بود. همه با هم در گوشی حرف می زدند. شک کردم پرسیدم خبری شده به ما نمی گویید. یک برادر شوهر داشتم که سرباز بود، گفتند محمدرضا زخمی شده.
اما من از رفتارهای پدر شوهرم و بقیه فهمیدم برای ابراهیم اتفاقی افتاده است. گفتم: تو را خدا به من بگویید چه طور شده؟ ابراهیم شهید شده؟ بعد آنها گفتند: بله، ابراهیم شهید شده. جنازه اش را آوردن توی سردخانه، فردا هم تشییع جنازه اش است.
ناگفته ها
آخرین خداحافظی
بار آخری که آمده بود مرخصی، 16 تیرماه 1361 بود. موقع خداحافظی گفت: شاید من این دفعه که می روم دیگر بر نگردم. عمویم آنجا بود، ضبط صوت داشت، شروع کرد، صدایش را ضبط کرد. آن روز به پدربزرگم گفت: تنها خواهشی که از شما دارم این است، اسلام به راحتی به دست نیامده است، به این راحتی ما حفظش نکردیم. دوست دارم همان طور که خدا خواست و من برای وطن و دینم رفتم جبهه، شما هم بچه هایم را مثل خودم بزرگ کنید. می خواهم طوری باشد که بچه هایم محافظ دین شان باشند. محافظ وطن شان باشند. برای من گریه نکنید. این تقدیر الهی بوده است که بروم از ناموس و وطنم دفاع کنم و شهید شوم.
اشتباه کردی
پنج، شش ماهی از شهادت ابراهیم می گذشت. من هم از سپاه آمده بودم بیرون. یک شب خواب دیدم، حاج ابراهیم، شهید غلام احمدی و شهید احمد احمدی که برادر بودند، شهید هشتمردی و شهید کیاصادق دور هم نشسته بودند. من هم کنارشان نشسته بودم. حاج ابراهیم آمد، دست من را گرفت و برد کنار خودش نشاند. بعد با کنایه گفت: تو از سپاه آمدی بیرون. گفتم: بله، آمدم سر شغل خودم. گفت: اشتباه کردی. بای همان جا می ماندی.
زندگی مادی نکبت بار است
من آموختم که زندگی مادی نکبت بار است و باید منتظر باشیم که مرگ ما را فرا گیرد، بلکه ما باید سراغ مرگ برویم. مگر انسان یک دفعه بیشتر می میرد. پس چه بهتر که آن یک دفعه در راه خدا باشد.

حسین زمان تنهاست
زمان، زمان امام حسین(ع) است و ایام، ایام عاشورا است. امروز حسین زمان تنهاست. امروز فرزند حضرت زهرا (س) در برابر سپاهیان کفر و ابرقدرت های پَست، بی یاور است. امروز کربلای انقلاب مان خون می خواهد. من می روم تا به یزیدیان زمان بفهمانم که شهادت بالاترین آرزوی ماست. می روم، شاید در عاشورای دوران مان، هدیه ی ناقابلی در راه پیروزی حق بر باطل و اسلام بر کفر در پیشگاه مولای مان حضرت مهدی(عج) تقدیم نمائیم و به پروانگان جاوید شمع ولایت بپیوندم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.