سردار شهید علی اکبر جزی

نام پدر: امرالله
تاریخ تولد¬: 12 آبان ماه 1340
محل تولد: اصفهان
میزان تحصیلات¬: سیکل
تاریخ شهادت: 2 فروردین ماه 1361
محل شهادت: عین خوش – عملیات فتح المبین
نحوه ی شهادت: نبرد با متجاوزین بعثی
* علی اکبر، دوازدهم آبان ماه 1340، در محله ی دردشت در خیابان ابن سینای اصفهان به دنیا آمد. پدرش کارگر کارخانه ی بافناز بود. وضع مالی شان بد نبود و زندگی معمولی داشتند. علی اکبر اولین فرزند خانواده بود. یک ساله که بود، خواهرش هم به جمع شان اضافه شد. بچه ی زرنگ و باهوشی بود.
* تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواند. سیکلش را که گرفت رفت سر کار. کارگری می کرد. سال 1356 بود که با جریان های انقلابی آشنا شد. این آشنایی مسیر زندگی اش را عوض کرد. از دوستان قبلی اش فاصله گرفت و رفقای جدیدی پیدا کرد. نشست و برخاست با دوستان انقلابی، خلق و خوی اش را هم عوض کرده بود. در واقع علی اکبر اول از همه در درون خودش انقلاب کرد و بعد انقلابی شد.
ناصر پیرانشی: سال 56 من با یکی از دوستان قبلی اکبر درگیری داشتم. عکس شاه و فرح را چسبانده بود به ماشین باباش و آورده بود جلوی مغازه. من و اکبر رفتیم و عکس را از روی ماشینش برداشتیم. گفت: گزارش کاری که کردید را به ساواک می دهم. گفتیم: هر کاری دوست داری بکن.
البته اکبر قبلاً هم چندباری از این کارها کرده بود. توی مدرسه عکس های شاه را پاره می کرد، یا شیشه های مدرسه را می شکست. برای همین سه بار از مدرسه اخراج شده بود. خیلی شجاع بود و سر نترسی داشت. از این تهدیدهای تو خالی هم نمی ترسید.
* کارش شده بود راهپیمایی و پخش اعلامیه. روزها تظاهرات بود و شعار می داد. شب ها مواد آتش زا درست می کرد و اعلامیه های امام را داخل خانه ها می انداخت. با این که زرنگ بود، اما چندبار به دست عوامل ساواک دستگیر شد و حسابی کتک خورد. اما اکبر دست بردار نبود و هرگز میدان مبارزه را خالی نکرد.
اواخر سال 1357 بود. انقلاب تا پیروزی، چند قدم بیشتر فاصله نداشت. همه جا اعتصاب بود. مردم به خیابان ها ریخته بودند. مراکز نظامی شهرها، یکی یکی به دست انقلابی ها تسخیر می شد و اصفهان جلوتر از همه بود. اولین شهری بود که در آن حکومت نظامی شد. مردم هم مقابله کردند و هم شهر و هم ساواک را تصرف کردند.
ناصر پیرانشی: روزی که مردم می خواستند ساواک را بگیرند. ما از در ساواک بالا رفتیم. نفر اول که رفت بالای در، با تیر زدن. نفر دوم اکبر بود. خیلی فرض رفت بالا و در را روی جمعیت باز کرد.
اکبر اندامی ورزشکاری داشت. زرنگ و نترس بود. هر وقت احتیاج بود از دیواری، درختی، تیر برقی بالا برویم، اکبر را می فرستادیم. از روی ساختمان های 3 متری، 4 متری می پرید. بدون این که شکستگی برایش پیش بیاید. انگار برای این کارها آموزش دیده بود.
* سال 1358، کردستان ناآرام شد. عده ای فریب خورده اسلحه دست گرفته بودند و جان، مال و ناموس مردم را تهدید می کردند. نیت شان شوم بود. می خواستند کردستان را به آشوب بکشند تا نظام را به زانو در بیاورند. این بار هم اما، جوانان انقلابی وارد میدان شدند. یک دست شان اسلحه بود و دست دیگرشان قرآن. برادری شان را به کُردها ثابت کردند. برای مردم خانه ی بهداشت می ساختند، حمام می ساختند، جاده می کشیدند، حتی جیره ی غذایی خودشان را به آنها می دادند. اما با ضدانقلاب می جنگیدند.
ناصر پیرانشی: اکبر می خواست برود کردستان. آمد به من گفت یک نامه برای من بنویس تا من را ببرند جبهه. به شوخی گفتم: شما کوچولو هستید. شما را نمی برند. حالا اگر گریه کنی، شاید بفرستمت جبهه. گفت: باشه گریه هم می کنم، اما جلوی بچه ها نه، برویم یک جای خلوت تا گریه کنم. گفتم: شوخی کردم. نمی خواهد گریه کنی. بعد معرفی اش کردم به بسیج منطقه ی سه. از آنجا رفت جبهه.
* 15 مهرماه 1358، اکبر با یک ستون از نیروهای سپاه، از شهرک ربط سردشت به طرف بانه حرکت کردند. پاسداران مدتی بود که در ربط مستقر بودند. قرار بود یک واحد از ژاندارمری به جای آنها بیاید. آنها حوالی روستای دارساوین، به كمين ضدانقلاب افتادند. دارساوین 22 کیومتری سردشت است و به خاطر موقعیت خاص اقلیمی و جغرافیایی اش، محل بسیار مناسبی برای کمین عناصر ضد انقلاب بود. 48 ساعت در یک دره ی عمیق با با دمکرات ها درگیر بودند. بی سیم شان قطع شده بود، برای همین نتوانستند درخواست نیروی کمکی کنند. تا وقتی که مهمات داشتند، جنگیدند. مهمات شان که تمام شد، درگیری هم تمام شد. بیشترشان شهید شده بودند. تعدادی هم مجروح بودند. دمکرات ها که آمدند، پایین. آنهایی را که زنده مانده بودند با خودشان بردند. اکبر هم که به شدت مجروح شده بود، اسیر شد. آنها را بعد از روزها راهپیمایی در کوه ها، به زندان دوله تو در سردشت بردند.
شهيد علي اكبر جزي: دستهايم را از پشت با طناب بسته بودند. چشمهايم جایی را نمی ديد. درد شديدي پاهايم را آزار ميداد. ساعتها با پاي برهنه روي سنگلاخها، راه رفتن را برايم غيرممكن ميساخت. يكي از همراهانم كه فقط صداي او را ميشنيدم، پايش تركش خورده بود و استخوانش خورد شده بود. با اين حال بايد به دنبال ما ميآمد. بارها افتادن او را روي زمين شنيده بودم كه با ضربات قنداقه تفنگ او را از زمين بلند ميكردند. اين بار كه روي زمين افتاد، ديگر بلند شدن برايش ممكن نبود. خون ريزي شديد، رمقي برايش نگذاشته بود و چند نفر از جانيان به جانش افتادند. صداي ضرباتي را كه بر پيكرش وارد ميشد، ميشنيديم. رمق فرياد كشيدن هم نداشت. صداي مسلح تفنگ را شنيديم. همه جا را سكوت فرا گرفت. ناگهان صداي آشنايي به گوش رسيد. لا اله الاالله و اشهد و ان محمد رسول الله و صدای رگبار گلوله.
ناگهان قنداقه ی تفنگ به كمرم خورد و من را روي زمين پرت كرد. احساس كردم روي بدن شهید افتادم. بدنش هنوز گرم بود. صورتش را بوسيدم. اما لگدهای پيدرپي ضدانقلاب که به سر و صورتم ميخورد. مجبورم کرد بايستم. راه افتاديم. در سراشيبي تندي قرار گرفتيم. با دست ها و چشم های بسته و پاهاي برهنه و مجروح پايين آمديم. سعي كرديم در كنار هم ديگر حركت كنيم تا اگر كسي لغزيد به ديگران برخورد كند و داخل دره سقوط نکند.
یکی از بچه ها که سن و سالی ازش گذشته بود، زمين خورد. شيب تند تپه او را چندمتر به پايين پرت كرد. شانس آورد و به درختچهاي گير كرد. یکی از بچه ها که چشم بندش کمی کنار رفته بود، می گفت: صورتش روي زمين کشیده شده بود و از پيشانياش خون می آمد. یک تکه از شاخهی درختچه هم زير چشم راستش فرو رفته بود. چشمش ورم کرده بود و كبود شده بود. از زور درد گريه ميكرد. اما ما دست های مان بسته بود و نمی توانستیم به او کمک کنیم. وقتي رسيديم پايين. دستور توقف دادند. ظاهراً راه را درست بلد نبودند. از فرصت استفاده كرديم و دور پيرمرد جمع شدیم. برادري كه ميتوانست ببينيد، با دندانهايش چوب را از زیر چشمش بيرون آورد.
هوا داشت تاريك ميشد و ضدانقلاب برای این که زودتر به مقصد برسند، بيشتر ما را می زدند تا سریع تر حرکت کنیم.
بالأخره رسیدیم. يك ساختمان متروك در ميان يك دره كه سيمهاي خاردار آن را احاطه كرده بودند. در ضلع جنوبي آن درختهاي انبوهي قرار داشت.
وارد اردوگاه شديم. در راهروي باريكی با شلاق و لگد از ما پذيرايي كردند. بعد همه ی ما را در سالني تاريك جا دادند. با همان پاهاي مجروح و دستهاي بسته، نماز خوانديم و خوابیدیم.
اکبر هفت، هشت ماهی در دوله تو اسیر دمکرات ها بود تا این که اردیبهشت ماه 1359، با تعدادی از اسرای ضدانقلاب مبادله و آزاد شد.
دکتر نریمان: من آن سال در بهداری سپاه بانه بودم. ایشان وقتی آزاد شدند، آمدند بانه. شب آمد داخل اتاق ما. من یک کلت استار 9 م.م داشتم. این را برداشت و گفت: چه خوش دست است. گفتم: دوستان این را از اشرار غنیمت گرفتند، دادند به من. گفتند این کلت خوش دستی است به تیپ دکتری شما می خورد، پس مال شما باشه. اکبر همین طور که کلت را بررسی می کرد. نمی دانست اسلحه پر است، ماشه را کشید. تیر خورد به دیوار، کمانه کرد و در برگشت خورد کف دستش و مجروح شد. دستش را پانسمان کردیم و با یک جیپ، همراه عباس کاظمی مسئول اطلاعات سپاه بانه، خود من و شهید علی عباسی اعزامش کردیم سنندج، بیمارستان الله اکبر.
* اوایل خردادماه 1359، رسماً پاسدار شد و 31 تیرماه 1359 برگشت کردستان و شد مسئول عملیات سپاه کامیاران. تقریباً یک سال بعد، فرمانده ی سپاه بانه شد. شجاعت و جسارتش در عملیات ها باعث شد، در مدت زمان كوتاهی آوازه اش به گوش سران ضدانقلاب برسد. با شناختی كه از او در دوران اسارت پیدا كرده بودند. نامش را در لیست ترور کومله و دمکرات ثبت کردند و برای سرش جایزه گذشتند. به همین خاطر، بارها در كمين ضدانقلاب افتاد، اما به خواست خدا، جان سالم به در برد.
محمدرضا شریعتی: آذرماه سال 1360 قرار بود جاده ی بانه – سردشت پاکسازی شود. مرحله ی دوم یا سوم عملیات بود. 12 کیلومتر از جاده پاکسازی شده بود و در این مرحله باید ارتفاعات استراتژیک زروار بالا و زروار پایین پاکسازی می شد. ما رفتیم برای عملیات. من بی سیم چی سردار جواد استکی بودم. عملیات انجام شد و تقریباً درگیری ها فروکش کرده بود. محسن قادری و رشیدنیا می خواستند برگردند بانه و از آنجا بروند سقز. محسن قادری از بچه هایی بود که سال های 58-59 کردستان بود. بعد رفته بود اصفهان و در زندان دستگرد مشغول به کار شده بود. از زندان مرخصی گرفته بود رفته مشهد. از مشهد که بر می گشت، آمده بود سنندج سری به بچه ها بزند. همان موقع ما می خواستیم برای عملیات بانه – سردشت برویم. ایشان هم گفت من هم می آیم عملیات و با ما همراه شد. شهید رشیدنیا هم چند روزه آمده بود تا تلفن های مقر سپاه را تعمیر کند. ایشان هم وقتی فهمید عملیات است . اعلام آمادگی کرد و با ما آمد.
سردار استکی هدایت عملیات را به عهده داشت. من گفتم حاج آقا اجازه می دهید این دو نفر برگردند بانه، ایشان گفتند یک مقدار تعمل کنید، تعمل کردیم تا نزدیکی های غروب. کمی دیر شده بود. اما ما حرکت کردیم. چهار نفر بودیم. من، رشیدنیا، محسن قادری و اکبر جزی. نشستیم توی یک تویوتا. اکبر جزی راننده بود. قادری کنار دست راننده نشسته بود. من و رشید نیا هم عقب نشستیم. یک کیسه خواب آمریکایی هم زیر پای مان گذاشته بودیم تا داخل دست اندازها کمتر اذیت بشویم. احتمال این را می دادیم که به ما کمین بزنند. برای همین اسلحه های مان را در حالت آماده نگه داشتیم. احساس خطر می کردیم، چون ما تازه عملیات کرده بودیم و جاده ناامن بود. سر یک پیچ به نام میرآباد، کمین خوردیم. ضدانقلاب شروع کرد به تیراندازی. همان ابتدای کار، یک تیر خورد به سر قادری. یکی هم خورد به کمر رشیدنیا. ماشین از جاده منحرف شد و ما افتادیم پایین جاده.
من از ماشین پریدم پایین، اما قادری، رشیدنیا و جزی توی ماشین بودند. قادری وضعیت بسیار بدی داشت اما هنوز نفس می کشید. رشیدنیا هم در آن حالت قرآن می خواند. رفتم آن سمت جاده. شیشه های جلوی ماشین هم خورد شده بود و پاشیده بود توی صورت جزی. چشم هایش درست نمی دید. او هم از ماشین آمد پایین و رفت شانه ی سمت راست جاده. من آمدم به سمت ایشان. چون چشم هایش نمی دید، می خواست من را با تیر بزند، داد زدم گفتم: من شریعتی ام.
در همین حین هشتمردی و احمدی که مسئول گردان ضربت بودند با کالیبر رسیدند. آنها چند دقیقه بعد از ما حرکت کرده بودند به طرف بانه. فریاد زدم، برادر احمدی سمت روستای میرآباد را زیر رگبار بگیر و بیا جلو. یک منبع آب بود که احمدی و هشتمردی می خواستند آن را بگیرند. چون مسلط به منطقه بود. هوا تاریک شده بود. دیگر چشم های مان جایی را نمی دید. این بچه هایی که می خواستند به صورت دشتبانی بروند به سمت منبع آب، من فکر کردم این ها ضدانقلاب هستند که دارند می آیند به سمت ما. می خواستم تیراندازی کنم که فهمیدم بچه های خودمان هستند.
کم کم تیراندازی ها قطع شد. برادر احمدی و این ها آمدند کمک ما. موفق شدیم ماشین را در بیاوریم. قادری هنوز نفس می کشید، اما رشیدنیا شهید شده بود. به هر حال خودمان را جمع و جور کردیم و با همان ماشینی که خسارت دیده بود، حرکت کردیم به طرف بانه و قادری و جزی را رساندیم بیمارستان. جزی صورت و چشم هایش به شدت زخمی شده بود. همه می گفتند شهید می شود، اما به لطف خدا زنده ماند. اما قادری شهید شد.
* بعد از این جراحت به اصفهان منتقل شد و پس از بهبودی نسبی به توصیهی مسئولین و همرزمان قدیمی اش به لشگر امام حسین(ع) پیوست و راهی جنوب شد. اکبر توانست با به كارگیری تجارب نظامی که در جنگهای نامنظم کردستان به دست آورده بود، به عنوان فرمانده ی گردان امام محمدباقر(ع)، یکی از افراد لایق و مورد اعتماد حسین خرازی، فرمانده ی لشگر امام حسین(ع)، شود.
آقای نجف: ایشان فرمانده ی گردان بودند و بنده هم فرمانده ی دسته ی یکی از این گروهان هابود. ایشان یکی از فرماندهان شجاع جنگ بود در لشکر و جزء افرادی بود که می شود گفت خیلی ورزیده بود. از فنون جنگی و از توانایی های بالایی برخوردار بود. در تاکتیک های قبل از عملیات فتح المبین در خدمت ایشان بودیم. در انجام فعالیت های رزمی به شدت جدی بود. واقعاً از افراد کار می خواست و به این صورت بود که شهید خرازی خیلی به ایشان اعتماد داشتند و می دانستند که ایشان فردی طراح و رزمی هستند. از ایشان برای عملیات های سنگین استفاده می کردند.
مصطفی دافعیان: قبل از عملیات نیروهایش را از نظر روحی و جسمی آماده می کرد. از نظر رزمی و رزم شبانه خیلی با بچه ها کار می کرد و در حد یک تکاور آن ها را آماده می کرد. بچه ها وقتی می دیدند که فرمانده شان پا به پای آنها کار می کند، انرژی می گرفتند. هر کسی دوست داشت در گردان جزی باشد.
* اول فروردین ماه سال 1361 بود. عملیات مهم فتح المبین برای آزادسازی منطقه ی وسیع غرب دزفول و جاده ی دزفول – دهلران و خارج کردن شهرهای اندیمشک، شوش، دزفول و جاده ی اندیمشک – اهواز از زیر آتش دور برد دشمن اجرا شد. اکبر جزی هم با لشکر 14 امام حسین(ع)، به عنوان فرمانده ی گردان امام محمد باقر در این عملیات شرک داشت.
آقای نجف: شب دوم عملیات بود. با ما گفتند پیشروی می کنیم. وقتی وارد دشت عباس شدیم. میدان مین باز شده بود. اولین گردانی که قرار بود وارد بشود، گردان اکبر جزی بود. دستور آمده بود 500 متری عراقی ها توقف کنیم. هیچ عکس العملی نشان ندهیم و مراقب باشیم سر و صدایی نشود. گردان ما 300 نفر بودند. قبل از این که وارد شویم، آقای جزی گفت همه آیه ی وجعلنا را بخوانید تا از دید دشمن مخفی بمانید. به همین صورت وارد شدیم و 500 متری عراقی ها همگی دراز کش شدیم. من کنار جزی بودم. با حاج حسین خرازی تماس گرفته بود و دستوراتش را یکی یکی اجرا می کرد. عراقی ها یکی، دو تا دیده بان روی خاک ریز داشتند و مرتب منور می زدند. ولی هنوز متوجه حضور ما نشده بودند. دستور آمد جلوتر بروید و حدود 200 متری عراقی ها مستقر بشوید. ما همین طور سینه خیز رفتیم تا 200 متری عراقی ها.
ساعت 4 صبح بود که یکی از عراقی ها منور زد و متوجه حضور گردان شد. شروع کرد رفقایش را صدا کردن که ایرانی ها می خواهند حمله کنند. یک نفر به نام آقای نجفی که عربی اش خیلی خوب بود، هم کنار ما بود. همین طور که این ها عربی صحبت می کردند، ایشان هم شروع کردند برای اکبر ترجمه کردن که عراقی ها بی سیم زدند و الآن هست که همه را به آتش ببندند. آقای جزی همان موقع پیام داد به حاج حسین که عراقی ها بیدار شدند دستور چی هست؟
حاج حسین گفت منتظر بمانید. چون می خواستند محور را یکی کنند. 5 دقیقه بعد عراقی ها نشستند پشت تیربار و شروع کردند به تیراندازی. از آن طرف هم با خمپاره ی60 منطقه را زیر آتش گرفتند. دستور شروع حمله داده شد. اما همه زمین گیر شده بودند.
محمد احمدیان: هیچ کس توان نشستن نداشت، چه برسد به ایستادن و حرکت به سمت دشمن. تنها راه فرار به شکل سینه خیز به طرف عقب بود و دور شدن از جلوی دهانه ی کالیبری که همه چیز را به هم می دوخت. لحظه به لحظه صدای ناله ها بیش تر می شد. به راحتی می شد، صدای برخورد تیر با بدن بچه ها را شنید. از دست امدادگرها هم کاری ساخته نبود. معبر دیگر جای پا هم نداشت. انفجارهای سمت چپ و راست معبر گویای این بود که تعدادی از بچه ها برای خلاص شدن از آن شرایط، از معبر خارج شده و انفجار مین، آنها را به خاک و خون کشیده است. حالا دیگر برای خلاصی از این شرایط، فقط به یک معجزه نیاز داشتیم. که در اوج ناباوری، اتفاق افتاد. سر کالیبر که قاتل بچه ها شده بود به آسمان رفت و دیگر کاری با ما نداشت.
جزی وقتی شرایط را این گونه دید، سریع بلند شد و رفت طرف تیربار عراقی ها. نزدیک تیربار شد. دستش را گذاشت زیر تیر بار و تیر بار را بلند کرد طرف آسمان. بعد با پرتاب نارنجك، تیربار را از كار انداخت. بچه هایی که هنوز سالم مانده بودند و پشت پیکرهای مطهر شهدا پناه گرفته بودند، منتظر چنین لحظه ای بودند و با فریاد الله اکبر روی خاکریز عراقی ها رفتند. ما خط را فتح کردیم و بقیه محور ها هم توسط بقیه دوستان فتح شد و عملیات با موفقیت به پایان رسید.
درگیری که خوابید، پیکر جزی پیدا شد. شدت حرارت لوله ی کالیبر، به قدری زیاد بود که دستش را مثل یک تکه ذغال کرده بود. اما دست دیگرش روی شکمش بود. شکمش هم تیر خورده بود.
مصطفی دافعیان: فردا صبح از آنجا رد می شدیم که جنازه ی شهید اکبر جزی را دیدیم. بچه ها گفتند: جزی اولین شهیدی است که این طرف دپو شهید شده است. سریع پیکر پاک این شهید را به عقب باز گرداندیم و حرکت کردیم به طرف عملیاتی که داشتیم. در آن منطقه یک باغی بود که به نام شهید اکبر جزی نام گذاری شد.
* اکبر دوم فروردین ماه شهید شد، اما پیکرش 12 فروردین به دست خانواده اش رسید. ضدانقلاب برای سر اکبر جایزه گذاشته بود. فرماندهانش می ترسیدند خدایی نکرده، تعرضی به بدن مطهر شهید بشود. برای همین پیکرش را برای رد گم کردن به چند شهر دیگر فرستادند، بعد آوردند، اصفهان.
ناگفته ها
فن را همان دفعه ی اول یاد می گرفت
زمانی که امام فرموده بود، ارتشی ها از ارتش بیایند بیرون، مأموریان هم که استوار ارتش بود، از ارتش آمد بیرون. ایشان شده بود مربی ما. آموزش رزمی و نظامی می داد. هر فن رزمی را یک بار بیشتر نمی گفت. اکبر از معدود افرادی بود که فن را همان دفعه ی اول خیلی خوب یاد می گرفت. طوری که دفعه ی دوم می توانست به بقیه آموزش بدهد.
با حضورشان در محل مخالف بود
چند تایی از همسایه های شان جود بودند. محله شان معروف به محله ی جودها بود. کوچه شان هم همین طور. اکبر با حضور این ها در محل مخالف بود. می گفت قبل از انقلاب با این که ما همه مسلمان بودیم و شیعه، وقتی اسم مبارک حضرت علی(ع) را می آوردیم، این ها ناسزا می گفتند. چون این ها با حضرت علی(ع) مخالف بودند، اکبر هم با حضورشان در محل مخالف بود.
در کارهای سخت نمره ی بیست می گرفت
اکبر در خطرناک ترین عملیات های کردستان پیش قدم بود. از یک ساعت قبل از عملیات پیاده روی می کرد. موقع عملیات، اگر ضدانقلاب می فهمید، اکبر و نیروهایش عملیات را انجام می دهند، روحیه شان خراب می شد. در تضعیف روحیه ی نیروهای ضدانقلاب خیلی مهارت داشت. به صورتی که اسم اکبر را که می شنیدند یا عقب نشینی می کردند و یا گرفتار می شدند. اعتماد به نفس زیادی داشت و همین اعتماد به نفس باعث شده بود که در کارهای سخت همیشه نمره ی بیست را بگیرد.
عاشق شهادت بود
علی اکبر عاشق شهادت بود. از مرگ هیچ ترسی نداشت. همیشه از شهید و شهادت برای بچه ها ی گردان صحبت می کرد و می گفت از هیچ چیز نترسید به جز خدا.
بروید سراغ آقای جزی
شهید جزی فرد بسیار آرامی بود. سعی می کرد از نظر نظامی فرمانده ی گروهان ها و گردان ها را راهنمایی کند. آنها بیشتر وقت ها از تاکتیک های اکبر استفاده می کردند. حاج حسین خرازی خودش به فرمانده گردان ها می گفت اگر کمک خواستید، بروید سراغ آقای جزی.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0