تاریخ انتشار : سه‌شنبه 9 تیر 1405 - 8:19 - سه‌شنبه 30 ژوئن 2026 - 8:19
18 بازدید
کد خبر : 31395

شهید علی مصدق فر

شهید علی مصدق فر

شهید علی مصدق فر

علی مصدق‌فر 6 تیرماه 1361 در جریان پاکسازی روستای طای بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. طای و سرچین از روستاهایِ همسایه دولاب بودند. کومله بین دولاب و سرچین سنگر داشت. در روستای طای هم، سه مقر متعلق به کومله و دمکرات وجود داشت و این برای دولاب یک تهدید به حساب می‌آمد، هم برای نیروهایی که در محور کامیاران ـ سنندج رفت و آمد داشتند. برای همین فرماندهان عملیاتی را برای پاکسازی ارتفاعات روستاهایِ نجف‌آباد، كوله‌ساره، سرچین، طاء، اندیمن، فارس‌آباد و فرج‌آباد طراحی کردند. مصدق‌فر نیروهایش را جمع کرد و به آنها گفت: آماده باشید، عملیات پاکسازی است. از سمت کامیاران، می‌خواهند قله‌های رو‌به‌رو را پاکسازی کنند. عملیات شروع شد. سرچین تقریباً بدون درگیری پاکسازی شد. در طاي نيروها با هدف انهدام 3 مقر آشكار ضدانقلاب وارد عمل شدند. با ورود آنها به روستا، ضدانقلاب به طرف جنگل عقب‌نشيني كرد. در جنگل درگیری شروع شد. جنگل بین طای و کوله‌ساره بود. ارتفاعات کوله‌ساره آخرین جایی بود که باید پاکسازی می‌شد. مصدق‌فر و نیروهای دولاب در ارتفاعی مسلط به این منطقه مستقر بودند.


خاطرات : محمود محمدی

خاطرات : محمود محمدی
بعدازظهر بود که هلی‌کوپترهای کُبرا آمدند برای پاک‌سازی. ما با شهید مصدق‌فر روی قله ارتفاع چمرگاه که به دولاب، کوله‌ساره و اندیمن مسلط بود، مستقر بودیم و عملیات هلی‌کوپترها را تماشا می‌کردیم. مصدق‌فر شروع کرد به درد و دل کردن؛ گفت: خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد یک باغ سرسبز بزرگ داشته باشم. اینجایی هم که ما نشسته بودیم، چون مسلط به منطقه بود، منظره خیلی خوبی داشت. همه‌جا سرسبز و زیبا بود. با خودم گفتم علی این منظره را دیده است، آرزویِ باغ می‌کند. صحبت به این‌‌جا که رسید پیشمرگ‌ها صدا زدند، آقای مصدق‌فر مین پیدا کردیم. مصدق‌فر شروع کرد به دویدن من هم پشت سرش می‌دویدم. وقتی به مین رسیدیم به من گفت‌: جلوتر نیا و خودش راه افتاد، ولی من حرفش را گوش ندادم. یک مقدار که رفت، دوباه برگشت پشت سرش را نگاه کرد. وقتی دید من هنوز دارم دنبالش می‌روم، فریاد زد: مگر نگفتم نیا؟ من برگشتم عقب‌تر و در یک گودال خوابیدم. به کُردها هم گفت مراقب باشید. مین یک حلب روغن بود که از چند جهت کار گذاشته شده بود. دور آن را خالی کرد.


خاطرات : محمود محمدی

خاطرات : محمود محمدی
دو تا از چاشنی‌ها را خنثی کرده بود که یکی از پیشمرگ‌ها از همه جا بیخبر جلو آمد و پایش روی تله‌ای که گذاشته بودند، رفت و مین منفجر شد. مصدق‌فر پشت به من ایستاده بود. مین که منفجر شد به آسمان پرتاب شد. تمام بدنش از هم جدا شده بود. سرش کاملاً متلاشی شده بود. یکی از دستانش به پوست بند بود. دست دیگرش هم جراحت شدیدی دیده بود، ولی به بدنش وصل بود. من فقط گریه می‌کردم، کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. مصدق‌فر و آن پیشمرگ شهید شده بودند. خیلی‌ها هم زخمی شدند. درخواست هلی‌کوپتر شد تا شهدا و زخمی‌ها را تخلیه کنیم. هلی‌کوپتر آمد؛ اما ما را پیدا نمی‌کرد. هر چه لباس در آوردیم و علامت دادیم فایده‌ای نداشت. هوا داشت تاریک می‌شد و ما نگران بودیم که خلبان جای ما را پیدا نکند. هلی‌کوپتر رفت و دوباره برگشت. این بار ما را پیدا کرد. بعد از شهید شدن شهید مصدق‌فر، عملیات متوقف شد و نقطه‌ای که علی در آن به شهادت رسید، خط بین نیروهای بسیج و سپاه با کومله و دمکرات شد.


خاطرات: محمود مرغوبی

خاطرات: محمود مرغوبی
ما پنج نفر گروه مين‌ياب بوديم؛ يك برادر بسيجي اصفهانی، علي مصدق‌فر، يكي از روستای نشور، من و برادرم. تقريباً 60 عدد مين پيدا كرديم. ما بين خاك دولاب و طای به اسم كوه چمرگاه وقتي مين را پيدا كرديم. علي خدا بيامرز گفت: شما دست نزنيد و زمين‌‌گير شويد. من خنثي مي‌كنم، بعد دستور مي‌دهم، شما آن موقع حركت كنيد. علی فكر كرد این يك مين است. مین را خنثی کرد، توي دستش گرفت و گفت حركت كنيد. ما از روي زمين بلند شديم که حرکت کنیم، اول يك صدايي مثل صدايِ انفجار نارنجك تخم‌مرغي بلند شد و بلافاصله بعد از آن صدايي بلند شد كه تمام منطقه را لرزاند؛ يعني علي يك مين 5 كيلويي زير پايش بود، يك مين 5 كيلويي هم دستش. 10 كيلو تي.‌ان.‌تي كه آن موقع، تی.ان.تی خالی نبود، تكه‌هاي شيشه و آهن هم داخلش مي‌گذاشتند.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.