شهید سرافراز عباس مومنی

نام: عباس
نام خانوادگی: مؤمنی
نام پدر: حسن
تاریخ تولد: 1339/1/6
محل تولد: اصفهان
تاریخ شهادت: 1360/11/28
عضویت: جهادسازندگی(راننده آمبولانس)
محل شهادت: تته مریوان
نحوه شهادت: یخ زدگی
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
زندگي نامه شهيد عباس مؤمني
عباس در ششمين روز از فروردينماه سال 1339، هم زمان با آغاز طراوت و سرسبزي بهار طبيعت در خانوادهاي مذهبي و زحمتكش در روستاي «مشگنان» كوهپايه، چشم به جهان گشود. شكفتن گل وجود عباس كه اولين ثمرهي زندگي خانوادهي مؤمني بود، روحي تازه به آنها بخشيد. عطر وجود عباس، مشام همگان را به بوي خوش ولايت و حب اهل بيت(سلام الله عليهم) معطر ساخت، چرا كه او نظر كردهي مادر سادات، زهراي مرضيه(سلام الله عليه) بود.
مادر عباس كه از سادات و ذريهي زهراي اطهر(س) بود، در زمان بارداري، يك شب در عالم رؤيا ديد، خانمي كه صورتش را پوشانده بود، «حضرت قاسم»، «حضرت علياصغر» و «حضرت علي اكبر»(عليهمصلواتالله) را به او نشان دادند و پرسيدند، ميخواهي پسرت شبيه به كدام يك از اينها باشد؟ نگاهي به هر سه كرد و رو به آسمان گفت، خدايا! من يك بچه مثل اينها ميخواهم.
چهرهي معصوم و نوراني، هوش سرشار و استعداد و نبوغ ذاتي عباس، از همان ابتدا متفاوت بودنش را نشان ميداد. از همان كودكي با قرآن و دعا مأنوس بود. دعا و توسل به ائمه(ع) را خيلي دوست داشت. نماز خواندن را از پنج سالگي آموخته بود و با علاقه در نمازهاي جماعت روستا كه سالي يك ماه، در ماه مبارك رمضان برگزار ميشد، شركت ميكرد. نسبت به ديگران بسيار دلسوز و مهربان بود، به حدي كه حتي مسافت زيادي را طي ميكرد تا وسايل پيرمرد يا پيرزني را به مقصد برساند. به پدر و مادر، به خصوص مادرش كه از سادات بود، احترام زيادي ميگذاشت.
شش ساله كه شد قدم به مدرسهي چند پايهي روستاي مشگنان گذاشت. هوش سرشار و علاقهي وافرش به فراگيري علم، موجب شد كه دورهي ابتدايي را در سه سال پشت سر بگذارد. زماني كه به مدرسه رفت و خواندن و نوشتن را آموخت، روي آورد به مطالعه، به خصوص خواندن كتابهاي استاد شهيد مطهري را خيلي دوست داشت.
ادامهي تحصيل در آن دوران سخت كه مردم در فقر و محروميت بودند، براي همه ميسر نبود، اما پدر و مادر عباس كه علاقهي بيحد و ذكاوت فوقالعادهاش را ميديدند، او را به مدرسهي راهنمايي «تودشك» كه شش كيلومتري با روستاي خودشان فاصله داشت، فرستادند. با وجودي كه عباس دو سال، هر صبح و عصر مجبور بود با پاي پياده اين مسير شش كيلومتري را در سوز و سرماي جانكاه پاييز و زمستان طي كند، اما حتي يك بار هم لب به شكوه و گلايه باز نكرد و با جدّيت و علاقه اين دوران سخت را هم پشت سرگذاشت.
پس از آن همراه خانواده به اصفهان مهاجرت كرد. در اصفهان به خاطر كمي سن در مدرسه پذيرفته نشد، به همين خاطر دوباره به مشگنان بازگشت و تحت سرپرستي پدربزرگش، سال هشتم را هم در مدرسهي تودشك به پايان رساند در حالي كه فقط يازده سال داشت.
پس از آن دوباره به اصفهان بازگشت، ولي اين بار هم نتوانست وارد كلاس نهم شود، براي همين روزها در يك مغازهي قنادي به شاگردي مشغول شد، اما در اين شرايط هم از كسب علم و تحصيل باز نماند و درسش را شبانه در مدرسهي شهيد نمنبات (نهم آبان سابق) ادامه داد.
مدير مدرسهي عباس كه از شرايط زندگي او آگاهي داشت و ميدانست كه او با موفقيت و كسب نمرات عالي دوران تحصيل را پشت سر گذاشته، به او كمك كرد كه در آزمون ورودي دانشسراي مقدماتي تربيت معلم نجفآباد شركت كند. عباس شانزده ساله بود كه توانست پايان نامهي (ديپلم) دانشسرا را دريافت كند.
از دانشسرا كه فارغالتحصيل شد، باز هم كمي سنش، مانع استخدام رسمياش در آموزش و پرورش شد، به همين دليل يك سال به صورت داوطلب و بدون دريافت حقالزحمه در يكي از روستاهاي منطقهي كوهپايه به تدريس مشغول شد تا اين كه استخدام شد و در يكي ديگر از روستاهاي دور افتادهي منطقه مشغول به كار گرديد. عباس طي اين مدت در روستا ساكن بود و همهي اهالي را شيفتهي اخلاق و رفتار نيكو و شايستهي خودش كرده بود.
در اين زمان حركت توفندهي ملت ايران براي سرنگوني رژيم سفاك پهلوي آغاز شده بود و عباس با بنيهي ديني و مذهبي و نفوذي كه در ميان جوانان و مردم روستاهاي منطقه داشت، نقش مؤثري در آگاهي بخشي و هدايت آن جريان عظيم داشت تا اين كه به حول قوهي الهي و رهبري بي بديل حضرت امام(ره)، انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد.
بعد از آن عباس به روستاي ديگري منتقل شد كه 50 كيلومتر با اصفهان فاصله داشت و مجبور بود اين مسير را هر روز طي كند. در همين اثنا جزء داوطلبين ديپلم ادبي نام نويسي كرد و در سال 59 توانست ديپلم ادبيات را نيز كسب كند. يك سال بعد هم با مطالعهي شبانه موفق به كسب مدرك ديپلم در رشتهي اقتصاد آن هم با معدل بالا شد.
عباس در سنگر آموزش و پرورش به خدمت مشغول بود تا اين كه ارتش متجاوز بعث عراق به ميهن اسلامي ما حملهور شد. از اين رو عباس براي اداي تكليف و حضور در صفوف رزمندگان مدافع حريم كشور، بارها به اداره مراجعه و درخواست اعزام به جبهه نمود كه هر بار با مخالفت مسئولين مواجه ميشد تا اين كه بالأخره در سال 1360 با مراجعه به «هلال احمر» اصفهان و دريافت حكم رانندگي آمبولانس، به عنوان «امدادگر» به جبهههاي جنگ در غرب كشور اعزام و در مريوان مستقر گرديد.
اگر چه مدت حضور عباس در جبهه بيش از هيجده روز به طول نيانجاميد، لكن در اين مدت كوتاه، هيچ گاه آرام ننشست و ضمن امداد به رزمندگان، به همراه پزشك همراه خود بارها مردم محروم و ستمديدهي روستاهاي منطقه را نيز مورد مداوا و رسيدگي قرار ميدادند تا اين كه در 28/11/1360 در هنگام امدادرساني به چند رزمنده، آمبولانس آنان بر اثر سقوط بهمن، چندين روز زير انبوهي از برف مدفون ميگردد و تلاشهاي آنها براي نجات خود به نتيجه نميرسد و همگي در حالتي مظلومانه دعوت حق را لبيك گفته و به شهادت نائل ميگردند.
«روحش شاد و يادش گرامي باد»
فرازهایی از وصیتنامه شهید
از آنجا كه زندگى صحنه پيكارها و ميدان مبارزههاست . و با اين پيكارها و مبارزات است كه انسان بارور مىشود و شكل مىگيرد و استعدادهايش را بيرون مىريزد و آزاديش را مىیابد و راهش را مىشناسد و خودش، در راه خودش و براى مقصد خودش گام بر مىدارد وبه زندگيش ارزش مىبخشند در اين ميان و دراين صحنه پر پيكار و مبارزه، شهيد نيز حاضر مىشود و بر اساس انتخابش و هدفش حركت و پيكار و مبارزه ويژه خويش را آغاز مىكند و پيوسته آغاز حركت، پيكار و مبارزه خويش را از درون شروع مىكند؛ پيكار و مبارزه عليه تمام زشتىها و پليدیها، اميال و خواهشهاى نفسانى، كج روي ها و انحرافات اخلاقى خويش تا بتواند براى پيكار و مبارزه نهائى عليه كج انديشان، منحرفين، مفسدين، زورگويان و استعمارگرانحاضر دراين صحنه خود را مهيا سازد و پيروزمندانه از صحنه بيرون مىآيد حال چه كشته شود يا بكشد در هر دو صورت شهيد و گواه موفق صحنه زندگى ويژه خويش خواهدبود زيرا اگر كشته شود شهيد افقى و اگر بكشد شهيد قائم خواهدبود…
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0