شهید سرافراز علیرضا صالحی

شهید سرافراز علیرضا صالحی
نام : علیرضا
نام خانوادگی: صالحی
نام پدر: عباس
تاریخ تولد: 1345/01/23
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت ترکش خمپاره به شکم در حمله گروهک کومله به مقر
تاریخ شهادت: 1362/08/14
شهرشهادت: دیواندره
محل شهادت: دره دوزان(دره دزدان)
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: بسیج
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
گزیده ای از زندگینامه شهیدان
سرافراز علیرضا و علی صالحی
علیرضا 23 فروردینماه 1345 در محله قدیمی خوراسگان با مردمانی مذهبی، خونگرم و مهربان به دنیا آمد. او که فرزند سوم و سومین پسر خانواده حاج عباس و صدیقه خانم بود، تنها سه سال با برادر بزرگترش علی(علیاکبر) فاصله داشت. حال آن که تقدیر، سرنوشت این دو عضو خانواده را طور دیگری رقم زده بود.
فاصله کم سنی، بین علیرضا و علی پیوندی ناگسستنی ایجاد کرده بود. سالهای کودکی را کنار همسالانشان در میان کوچهپسکوچههای باریک و پیچدرپیچ محله با دیوارهای کاهگلی و بوی مطبوع نان تازه، سرگرم بازیهای کودکانه بودند. علی چون بزرگتر بود، مدیریت گروه همبازی ها را به عهده داشت و هر چه او میگفت بقیه اجرا میکردند. روزهایشان گاه با خنده و گاه با گریههای کودکانه یکییکی سپری شد، اما هیچگاه هیچکدام باعث آزار و ناراحتی مادر نشدند.
برای شروع علمآموزی به دبستان اتحاد وارد شدند؛ ابتدا علی و بعد علیرضا. علی دانشآموز درسخوان و زرنگی بود. اما علیرضا بیشتر دوست داشت کار کند تا این که درس بخواند؛ از همان ابتدای ورود به مدرسه، هم درس میخواندند و هم کار میکردند. آنها نزد استادکاری ماهر، فنون برقکشی و لولهکشی را به طور عملی آموختند. هر دو بسیار مسئولیتپذیر و دقیق بودند و هر کاری را به نیکوترین شکل ممکن به انجام میرساندند.
علیرضا با پایان دوره راهنمایی درس را رها کرد و تمام وقت مشغول کار شد. نصب موتور پمپهای آب برای چاههای کشاورزی شغل او بود و برای این کار، هفتهای 20 تومان دستمزد میگرفت که همه را به مادرش میداد تا برای خانه خرج کند. علی اما درسش را ادامه داد، وارد دبیرستان شهید کمالی شد و در رشته اقتصاد درس خواند.
در روزهای اوج انقلاب اگر چه هر دو نوجوان و کم سن و سال بودند، اما روحیهای انقلابی داشتند و در تظاهرات ضد رژیم پهلوی حاضر میشدند. عاشق حضرت امام بودند؛ تصویری از ایشان را به دیوار صندوقخانه چسبانده و با گلهای لاله تزئین کرده بودند. بازگشت امام به کشور را از قاب تلویزیون تماشا کردند و با شور و شعف وصف ناپذیری وارد گذر جدیدی از زندگی زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی شدند.
علیرضا که صدایی گیرا و دلنشین داشت؛ به مناسبت های مختلف به ویژه ماه محرم در مسجدالعباد به مداحی میپرداخت. هر دو از اعضای فعال بسیج محل بودند و در اوقات فراغت، دوش به دوش یکدیگر به حراست از محل میپرداختند.
با شروع جنگ تحمیلی، علی که دانش آموز سال سوم دبیرستان بود، درس را رها کرد و از طریق بسیج راهی جبهه شد. فضای معنوی جبهه علی را مجذوب و بیقرار شهادت ساخته بود و در دومین اعزام خود به منطقه در بیست و چهارمین روز از تیرماه 1361 در جریان عملیات رمضان شهادت را در آغوش کشید و پانزده سال نشان در گمنامی گرفت.
رفتن علی؛ رفیق و همراه دیرین علیرضا، او را در اندوهی سنگین فرو برد. هر گاه نام علی بر زبانش جاری میشد، اشک در چشمانش حلقه میزد، اما سریع بغضش را فرو میخورد و با افتخار میگفت: «اکبر راه خودش را رفت، او به بهترین وجه ممکن دنیا را ترک کرد و باعث افتخار ما شد.»
علیرضا که بعد از رفتن برادر، دل از این دنیا کَنده و بیتاب جبههها شده بود، با گرفتن رضایت از پدر و مادری که به تازگی داغ سنگین فراغ و چشم به راهی علی را به جان خریده بودند، همراه دوست صمیمیاش علیرضا اعتباریان برای اعزام ثبت نام کرد و بعد از گذراندن دوره آموزش نظامی در پادگان امام حسین(علیهالسلام) خمینیشهر، در اولین روز از مردادماه سا ل1362 در میان بدرقه گرم مردم، از گلستان شهدا به سمت جبهه حرکت کرد.
علیرضا و همرزمانش که به جبهههای غرب مأمور شده بودند، در اعزام نیرویِ سنندج، به دیواندره و از آنجا به پایگاه درهدوزان (درهدزدان) منتقل و مشغول خدمت شدند تا این که شامگاه چهاردهم آبانماه هزار و سیصد و شصت و دو، وقتی تنها ساعاتی به پایان مأموریت سه ماههشان مانده بود با هجوم وحشیانه گروهک کومله به پایگاه مواجه شدند و علیرضا صالحی و علیرضا اعتباریان پس از مقاومتی دلاورانه و جانانه در کنار دیگر همرزمانشان به شهادت رسیدند.
پیکر پاک این دو شهید و یار صمیمی پس از انتقال به اصفهان، بیست و سوم آبان ماه به همراه تعدادی از شهدای عملیات غرور آفرین والفجر4 تشییع و در گلستان شهدا به خاک سپرده شد تا آرامبخش دل عاشقان و الهام بخش راهِ پویندگان حق باشند.
«روحشان شاد و یادشان گرامی باد»
فرازهایی از وصیتنامه شهید سرافراز علی صالحی
درخت انقلاب اسلامى براى سيراب شدن احتيا ج به خون دارد. همان هل من ناصر ينصرنى صدا مىزند، بر ملت مسلمان ايران واجب است كه بر اين پيام امام لبيك بگويد و اين درخت را با خون خود سيراب كنند و اميدوارم كه اين انقلاب زمينه ساز انقلاب مهدى(عجالله تعالی فرجه) باشد.
اى پدر و مادر داغدارم! چگونه من مىتوانستم مشاهده كنم كه هر روز بهترين جوانان ما كشته مىشوند و من به كارهاى روزمره مشغول باشم. مىدانم كه از دست دادن من شايد غمى سنگين باشد، ولى [آیا] غم از دست دادن حسين بر زينبِ زهرا(سلامالله) سنگين نبود؟ مگر آنها نبودند كه كشته شدند كه دين اسلام پا برجا باشد؟ من هم به نوبه خود از آقا و سرورم حسينبنعلى(علیهالسلام) درس مبارزه و جهاد و درس شهادت را ياد گرفتم. من آموختم كه زندگى مادى نكبتبار است و نبايد منتظر باشيم كه مرگ ما فرا برسد، بلكه بايد سراغ مرگ برويم. مگر انسان يك دفعه بيشتر مىميرد؟ پس چه بهتر كه آن يك دفعه هم در راه خدا باشد و بدانيد كه راه سعادت و خير و بركت شهادت است و ديگر راهها به بيراهه مىانجامد و شهادت حد نهايى تكامل انسان است.
وصيت من به پدر و مادر و خواهر و برادرانم اين است كه بعد از شهادتم سياه نپوشند و عزا نگيرند، چون شب دامادى من است و خوب مىدانيد كه قلب و روحم هميشه پيش معبودى بود كه از همه كس به او نزديكترم و اين آرزوى من بود و مىخواهم كه شيرينى و نقل و ميوه بدهيد و افتخار كنيد كه براى اسلام و براى مردم به جهاد رفتم، براى يارى نائب صاحبالزمان(عجلالله تعالی) امام و حق و حقيقت و مبارزه با كفار. چون خداوند گفته: هيچ قطرهاى در مقياس حقيقت در نزد خدا از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود، بهتر نيست و من مىخواهم كه با اين قطره خون به عشقم برسم كه راه خداست.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0