شهید سرافراز سیدابوالقاسم نوربخش
*در اولین روزهای فررودین 1344، با تولد ابوالقاسم، جمع چهار نفری خانواده ی سید هادی، پنج نفره شد. سید هادی روحانی بود. زندگی شان متوسط بود. نه خیلی مُرفه بودند، نه خیلی فقیر. از خانواده های سادات ورنوسفادران خمینی شهر بودند و مورد احترام همه. ابوالقاسم پسربچه ای آرام و با حیا بود که همه

شهید سرافراز سیدابوالقاسم نوربخش
نام : سیدابوالقاسم
نام خانوادگی: نوربخش
نام پدر: سیدهادی
تاریخ تولد: 1344/07/23
محل تولد: خمینی شهر
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت گلوله به صورت در کمین ضدانقلاب هنگام انتقال مهمات به پایگاه سلیمان کندی
تاریخ شهادت: 1364/09/05
شهرشهادت: سقز
محل شهادت: سلیمان کندی
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: سپاه پاسداران
محل دفن: گلزارشهدای امام زاده سیدمحمدخمینی شهر
فرازهایی از وصیتنامه شهید:
… در منطق امام حسین(ع)، فداکاری مرز نمیشناسد. حتی اگر به قیمت فدا کردن همه جوانان و عزیزان، خراب شدن و سوختن خانهها، اسارتها، آواره شدنها و خلاصه از دست دادن همه هستی باشد. منطق حسین(ع) به ما میآموزد که اگر دین دارید و به خدا و راه او معتقدید، پس به حکم او و فرمان دینش، در مقابل متجاوز بایستید و از ناموس الهی خود دفاع کنید و هرگز تن به ذلت ندهید. زیستن و زنده بودن انسان در این دنیا اگر با آزادی و انسانیت و شرف و عزت همراه نباشد، اساساً نتیجهای ندارد و مرگ از آن بهتر است. من گام نهادن در این مسیر خدایی را یک فرضیه میدانم و تا زمانی که جنگ ما با عوامل استکبار جهانی ادامه داشته باشد، در جبهه خواهم ماند و به قدری کوههای کردستان را زیر پا میگذارم تا گناهانم بخشیده شود…
*در اولین روزهای فررودین 1344، با تولد ابوالقاسم، جمع چهار نفری خانواده ی سید هادی، پنج نفره شد. سید هادی روحانی بود. زندگی شان متوسط بود. نه خیلی مُرفه بودند، نه خیلی فقیر. از خانواده های سادات ورنوسفادران خمینی شهر بودند و مورد احترام همه.
ابوالقاسم پسربچه ای آرام و با حیا بود که همه دوستش داشتند. همه ی محله با هم فامیل بودند. ابوالقاسم با همه شان مأنوس بود و بیشتر از همه با مادربزرگ هایش. خیلی به آنها سر می زد و هر کاری از دستش بر می آمد، برای شان می کرد. بچه ای نبود که به کسی ظلم کند، اما زیر بار حرف زور هم نمی رفت. خیلی شجاع بود و سر نترسی داشت. هر غذایی جلویش می گذاشتند می خورد و بعد هم خدا را شکر می کرد.
*سن و سالش که به درس و مدرسه رسید، در دبستان بابک ثبت نامش کردند. بچه ی درس خوانی بود و هوش و استعداد عجیبی داشت. دوره ی شش ساله ی دبستان را با علاقه ی زیادی که به درس خواندن داشت با موفقیت تمام کرد.
برای ادامه ی تحصیل وارد مدرسه ی راهنمایی مهرگان شد. سال دوم راهنمایی که بود، مبارزات انقلابی مردم به اوج خودش رسیده بود. اعتصابات سرتاسر ایران را گرفته بود. مدرسه ها هم همان اوایل پاییز سال 57 تعطیل شد. ابوالقاسم هم با بقیه ی بچه ها در مبارزات گروهی شرکت می کرد. شیشه های مغازه های مشروب فروشی را می شکستند. در تظاهرات و اعتصابات شرکت می کردند، شعار می دادند و اعلامیه پخش می کردند. يك بار موقع حكومت نظامي با سنگ يكي از مأموران ساواك را زخمي كرده بود. برای همین ساواکی ها دنبالش کرده بودند. اما توانسته بود از بین باغ های ميوه، فرار کند.
* انقلاب که پیروز شد، در یک نانوانی مشغول کار شد. چند سالی آنجا کار می کرد. نانوای ماهری شده بود. اوقات فراغتش را هم در بسیج محل می گذراند. بانی تشکیل جلسات عقیدتی شده بود. می خواست فرهنگ انقلابی را رواج بدهد. خودش پول زیادی برای کمک نداشت، برای همین با سرمایه داران دوست می شد و از آنها کمک می گرفت. برای بچه ها اردوهای کوهنوردی می گذاشت.
* به کوهنوردی و شنا خیلی علاقه داشت. تيراندازي، اسب سواري، كاراته و تكواندو و بدن سازي هم می رفت. برای همین قوی و ورزیده شده بود. همیشه سر وقت نماز می خواند. موقع نماز که می شد اذان می گفت و می ایستاد به نماز. دائم الذکر بود، ذکر صلواتش ترک نمی شد. هر جا منبر فلسفی و کافی بود می رفت. خودش مراسم دعا برگزار می کرد. بلندگو دست می گرفت و دعا می خواند.
*20 آبان ماه 1361 بود که اولین دوره ی آموزشی اش را در پادگان شهيد مؤذني خمینی شهر پشت سر گذاشت. دوره ی آموزشی اش یک ماهه بود و 20 آذرماه تمام شد.
سید هادی نوربخش: برای اولین بار که می خواست رضایت ما را بگیرد، می گفت می روم یک دوره ی آموزشی می بینیم و بر می گردم. برای حفظ اسلام و برای این که خدا ما را خلق کرده باید، برای یاری دینش ما هم خدا را یاری کنیم. اگر ما نرویم جبهه، آن وقت دشمن می آید و ناموس ما را از بین می برد.
سید رسول نوربخش: پدرم برای رفتنش به جبهه هیچ مخالفتی نکرد. چون روحانی محل بود و دیگران را هم برای رفتن به جبهه تشویق می کرد.
* بزرگ ترین آرزویش پیروزی اسلام بود. برای رفتن به جبهه سر از پا نمی شناخت. برای همین فردای روزی که دوره ی آموزشی اش تمام شد رفت کردستان. به خاطر جثه ی قوي و قدرت بدنی فوق العاده اش بود که در سازماندهي نيروها، به پادگان توحيد سنندج منتقل شد و از آنجا هم به دكل هَلتوشان. ایستگاه مخابراتی هَلتوشان در 25 کیلومتری شمال کامیاران و در شرق جاده ی کامیاران – سنندج بود. این ایستگاه ارتباط مخابراتی جنوب کردستان را با مرکز استان و سایر نقاط کشور برقرار می کرد. اردیبهشت ماه 59 گروه های ضدانقلاب هَلتوشان را با مواد منفجره منهدم کرده بودند. اما بعد از تأمین نسبی امنیت جاده، با تلاش های نیروهای مخابرات و کمک جهادسازندگی، ایستگاه دوباره راه اندزی شد. سپاه برای حفاظت از ایستگاه، در هَلتوشان پایگاه زده بود.
ابوالقاسم با گروهی از بچه ها برای حفاظت از دکل رفته بودند. چهل روزی را هَلتوشان بود. آنجا برودت هوا و كولاك برف بيداد مي كرد. آنها در این مدت، حتی یک وعده هم غذای گرم نخورده بودند. 13 فروردین ماه 1362، ابوالقاسم بعد از اولین اعزامش به کردستان، به مرخصی آمد.
سید رسول نوربخش: هر 45 روز یک بار یا 2 ماه یک بار می آمد مرخصی. همان چند روزی که می آمد، کار می کرد و پولش را خرج خانواده می کرد. فعالیت های رزمی، ورزشی اش هم ترک نمی شد. هر شب نزدیک سحر کوله پشتی اش را برمی داشت و می رفت کوه. می گفتم: حالا که آمدی مرخصی استراحت کن. می گفت: مشکلات جبهه واجب تر است. یک رزمنده باید در همه حال آماده ی رزم باشد. بدنش نباید به راحتی عادت کند و تنبل شود.
سر زدن به خانواده ی شهدا هم یکی از برنامه های همیشگی اش در روزهای مرخصی اش بود. اگر جایی مراسمی برای شهیدی بود، می رفت. به روستاها می رفت و به پدران شهدا در کارهای کشاورزی کمک می کرد. به بچه های پایگاه بسیج هم تأکید می کرد که سرکشی به خانواده ی شهدا را فراموش نکنند. سراغ کارخانه داران و سرمایه داران می رفت، پول جمع می کرد و احتیاجات جبهه را تأمین می کرد.
* سه ماهی خمینی شهر بود و دوباره به کردستان رفت، اما این بار به عنوان نیروی گردان ویژه ی ضربت سنندج. کار نیروهای گردان ضربت، مقابلهي احتمالي در برابر حملهي ضدانقلاب به مقرها و پاسگاه ها و حضور مستمر در روستاها برای جلوگيري از تماس ضدانقلاب با مردم بود. ابوالقاسم با گروهان کربلا، در محورهای دیواندره، کامیاران و حسن آباد فعالیت می کرد.
سید رسول نوربخش: در گرفتن اطلاعات، بسیار قوی بود. وقتی برای سرکشی به پایگاه تحت امرش می رفت، داخل روستا هم می رفت. با کُردها گرم می گرفت. بچه های روستا خیلی دوستش داشتند. همین باعث شده بود بتواند به راحتی اطلاعات بگیرد. زیاد صحبت نمی کرد، همین که به خانواده ها سر می زد، از حالت و برخوردهای آنها سریع متوجه می شد که کومله آنها را تهدید کرده یا نه. هیچ وقت هم در این مورد اشتباه نمی کرد. 90 درصد ارزیابی هایش درست از آب در می آمد. اگر متوجه می شد که مثلاً امشب کومله و دمکرات می خواهند به پایگاه حمله کنند. پایگاه را سریع تجهیز می کرد. مسئول پایگاه را توجیه می کرد. نیرو می آورد و تمام امکانات را مجهز می کرد. شب که دشمن تک می زد، با هوشیاری که بچه ها پیدا کرده بودند، به راحتی با ضدانقلاب مقابله می کردند.
نیروهای دشمن به قدری از دستش به ستوه آمده بودند که به فرمانده هان شان پیغام می دادند «تا وقتی این اصفهانی اینجاست، ما نمی توانیم کاری انجام بدهیم.»
* آبان ماه 1362 بود. یک سالی می شد که ابوالقاسم به کردستان آمده بود. در همین روزها بود که رسماً عضو سپاه شد. با این که پاسدار شده بود، اما لباس سپاه را نمی پوشید.
علیرضا رفیعی: یک روز از او سئوال کردم شما که رسمی هستید چرا لباس فُرم نمی پوشید؟ چرا آرم سپاه نمی زنید؟ در جوابم گفت: ما هنوز فاصله ی زیادی داریم تا این آیه را روی سینه نصب کنیم. ما هنوز مطمئن نیستیم که تمام قوای خود را در مبارزه با دشمن به کار گرفته ایم.
* اواخر سال 1362 مسئولیت تیم ادوات یگان ضربت را به عهده گرفت. ابوالقاسم فرمانده ی 60،70 نفر نیرو بود، اما خانواده اش هیچ وقت این را نفهمیدند.
سید رسول نوربخش: ویژه نامه هایی که برای فرماندهان کردستان می آمد، برای او هم می آمد، آنها را به دقت مطالعه می کرد، اما در این مورد به کسی چیزی نمی گفت. تا قبل از این که بروم سقز و از کارش خبردار شوم. وقتی می گفتم شما آنجا چه کار می کنی؟ می گفت: یک نگهبانی دادن و یک نیروی عادی بودن که دیگر گفتن ندارد.
علیرضا رفیعی: کومله نیمه شب به یکی از پایگاه ها حمله کرده بود. برادر نوربخش با شجاعت کامل تا صبح پایگاه را حفظ کرد. مرتب از داخل سه تا سنگر اطراف پایگاه تیراندازی می کرد تا دشمن فکر کند پایگاه نیروی زیادی دارد. او توانست پایگاه را تا صبح حفظ کند. صبح با آمدن نیروی کمکی پایگاه تجهیز شد.
سید هادی نوربخش: یک بار که از کردستان آمده بود برای من تعریف کرد، من در یک شب تنهایی هزار و دویست فشنگ به طرف دشمن شلیک کردم. نیروهای دشمن دویست متر با ما فاصله داشت و اگر این برنامه را پیاده نمی کردم، آنها سنگرهای ما را گرفته بودند و پایگاه مان را تصرف کرده بودند.
سید رسول نوربخش: سال 63 که در گردان ضربت جندالله سنندج بود، رفتم آنجا سری بزنم. مجتبی کمالی مسئول گردان بود. شهید عبدالرسول فخاری هم آنجا بود. از 48 ساعتی که آنجا بودم، چند ساعتی بیشتر نتوانستم با برادرم باشم. چون گردان مرتب مأموریت ضربتی می رفت. وقتی می آمدند دوباره بی سیم زده می شد که درگیری است و آنها باید سریع به محل درگیری می رفتند.
همان روزها، عملیات مهمی در پیش بود و نیروی زیادی به منطقه آمده بودند. برای این که عملیات لو نرود و کسی متوجه جا به جایی نیروها نشود، آنها را مخفیانه داخل کمپرسی ها سوار می کردند، روی آن را می پوشاندند و به منطقه ی عملیاتی می بردند. وقتی اهالی می پرسیدند این ها چیست که می برید؟ می گفتند: مهمات است. به این ترتیب توانسته بودند، عملیات بسیار مهمی را با موفقیت انجام دهند.
* تیرماه سال 1363 بود که به خاطر توانمندی های بالایی که در پاکسازی ها به دست آورده بود، فرمانده ی گروهان در گردان ضربت شد.
سید رسول نوربخش: وقتی در عملیات شرکت می کرد حالا چه پاکسازی، چه کمین و چه گرفتن ارتفاع، هر جایی که احساس می کرد ضعف بچه ها بیشتر است، سریع خودش را به آن قسمت می رساند. حتی اگر در آن عملیات فرمانده هم نبود، سریع عکس العمل نشان می داد و نیروها را به نحو احسنت مدیریت و هدایت می کرد.
* مردادماه 1363، در یکی از مأموریت ها، مجروح شده بود. پایش زخمی شده بود. ده، سیزده روز هم در بیمارستان صدوقی بستری بود. اما خانواده اش خبر نداشتند. وقتی آمد خانه، آنها تازه متوجه شدند. جراحت پایش که خوب شد، رفت دیدار امام. روز دوشنبه 28 شهریورماه 1363، اولین دیدار ابوالقاسم با حضرت امام بود.
* اردیبهشت ماه 1364، با توجه به نیازی که به نیروهای ورزیده و با تجربه ی عملیاتی در سقز بود، فرماندهی گردان ثارالله سقز به ابوالقاسم پیشنهاد شد. قبول نکرد. معتقد بود، اگر هدف خدمت باشد، به عنوان یک نیروی ساده هم می شود خدمت کرد. اما مسئولان بر روی فرمانده شدنش اصرار داشتند. به اجبار معاونت گردان را پذیرفت. در سقز کارش خیلی بیشتر شده بود. دو محور با حدود 45 پایگاه زیر نظر گردان ثارالله بود و ابوالقاسم به عنوان معاون گردان، باید به همه ی این پایگاه ها رسیدگی می کرد.
سید رسول نوربخش: برای دیدن برادرم، روز جمعه 18 مردادماه 1364، از بیت حضرت امام به طرف سنندج رفتم. روز شنبه به ستاد ناحیه ی کردستان رسیدم. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که همراه ابوالقاسم از سنندج راه افتادیم. از جاده ی دیواندره حرکت کردیم. در سپاه دیواندره توقف کوتاهی داشتیم. ساعت 3:45 رسیدیم سقز. از آنجا رفتیم به مقر گردان ثارالله در محور سَرا. یک ساعتی استراحت کردیم بعد رفتیم برای سرکشی به یکی از پایگاه ها به نام مرخز. تا صبح آنجا بودیم و مسائل و مشکلات پایگاه را پیگیری می کرد. صبح به محور سَرا برگشتیم.
روز یکشنبه 20 مردادماه، برای انجام مأموریتی به کرمانشاه رفتیم. در مسیر برگشت از کامیاران به سنندج، به پایگاه های حسن آباد، سراب قامیش و دویسه سری زدیم. شب را هم در پادگان 7 تیر، مقر تیپ شهید افیونی در خدمت شهید محمدتقی ابراهیمی، مسئول تیپ بودیم. پس از انجام مأموریت، صبح به ستاد ناحیه آمدیم و از آنجا به سقز رفتیم.
از روز سه شنبه 22 مردادماه تا پنج شنبه 24 مردادماه، به حدود 45 پایگاه سرکشی کردیم. دو محور زیر نظر گردان ثارالله بود.
در این مدت هر جا برای سرکشی می رفتیم، از ماشین که پیاده می شد، بسیجی ها با ذوق و شوق اطرافش جمع می شدند. من خودم از برخورد با عطوفت ابوالقاسم با آنها، به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودم.
آنها برای ما میوه یا کمپوت می آوردند، اما ابوالقاسم نمی خورد، می گفت: این ها سهمیه ی شماست. ما در مقر همه چیز داریم. در صورتی که امکانات مقر خیلی کم تر از پایگاه ها بود. ابوالقاسم معتقد بود نیروهای عملیاتی در پایگاه ها خیلی سختی می کشند و باید امکانات بهتری داشته باشند. می گفت ما با همین امکانات کم هم می توانیم، بگذرانیم.
یکی از پایگاه هایی که آن روز سر زدیم، پایگاه روستای هَبَکی بود. رفت سراغ بچه ها و شروع کرد به صحبت کردن با آنها. همیشه همین کار را می کرد. هیچ وقت به صحبت مسئولین پایگاه اکتفا نمی کرد. در سرکشی به پایگاه، اول از همه می رفت سراغ نیروهای عادی. مشکلات رزمی، مشکلات خانوادگی، مشکلات مرخصی، تمام این ها را می پرسید. می خواست بداند نیروها روحیه شان در چه سطحی است. آیا از نظر روحیه مشکل دارند یا نه. اگر مشکلی بود تا آنجایی که می توانست حل می کرد. معتقد بود نیروها باید خاطرشان از هر جهت آسوده باشد تا تمام همّ و غم شان، حفظ کردن منطقه باشد.
وقتی شروع به صحبت کرد بچه ها گفتند آقای نوربخش ما آب نداریم. آب ما تمام شده است. دبه ها خالی است. به تدارکات بگویید برای ما آب بیاورد. آب را باید با دبه از چشمه می آوردند پایگاه. چشمه هم تا پایگاه مقداری فاصله داشت. برادرم گفت: مشکلی نیست. حالا که من اینجا هستم می روم دبه ها را برای تان آب می کنم. هر چه اصرار کردند که شما مسئول هستید این کار شما نیست، گفت: نه من هم یک نیروی عادی هستم و باید تا می شود مشکلات شما را پی گیری و رفع کنم. کار خاصی هم که ندارم می روم و دبه ها را آب می کنم. با هم سوار ماشین شدیم و رفتیم کنار چشمه. من به زحمت یکی از دبه ها را آب کردم و تا ماشین آوردم، اما ابوالقاسم به راحتی دو تا از دبه ها را پر از آب کرد و آورد. دبه های آب را به پایگاه هبکی تحویل دادیم و رفتیم.
* 13 شهریورماه 1364، عید غدیر بود. ابوالقاسم برای دومین بار به دیدن حضرت امام رفت.
* 30 آبان ماه 1364 بود که آمد مرخصی. روز جمعه بود که ساعت 9 صبح آمد خانه. همان روز به همه ی فامیل و دوستانش سر زد. به هر خانه ای سر می زد به رسم یاد بود، هدیه ای هم می داد.
سید رسول نوربخش: من در بیت حضرت امام پاسدار بودم. مرخصی گرفتم و آمدم. صبح جمعه رسیدم خانه. برادرم حدود ساعت 9 صبح بعد از دعای ندبه آمد. موتور یکی از دوستانم را گرفتم و با هم رفتیم گلزار شهدا. وقتی برگشتیم ابوالقاسم گفت اشکال ندارد که گاهی مادر را هم ببری گلزار شهدا تا زیاد ناراحتی نکند. من آن موقع متوجه اصل حرفش نشدم. مادر و خواهرم را هم بردم گلزار.
تمام آن روز را با هم بودیم. با هم رفتیم نماز جمعه. عصر هم با برادر بزرگ مان سید رضا سه نفری رفتیم کوه. اسلحه اش را آورده بود. هدف گذاشتیم و تیراندازی کردیم. در تیراندازی از همه ماهرتر بود. دقیق نشانه گیری می کرد و درست به هدف می زد.
سید رضا نوربخش: روز جمعه بود. به من گفت با سید رسول می خواهیم برویم چشمه لادور تفریح، شما هم بیا. مسلح بود به من گفت یک تیر بزن. نشانه گیری کن ببینم چه طور می زنی؟ یک تیر من شلیک کردم، یکی هم سید رسول. بعد خودش نشست، نقطه ای را نشان کرد و مستقیم زد به هدف. همان طور که داشت می زد من نگاهش می کردم، غم بزرگی توی دلم نشست، انگار که این آخرین باری است که برادرم را می بینم.
سید رسول نوربخش: شب برای خداحافظی آمد خانه. مقداری قند از بیت حضرت امام با خودم آورده بودم، برای تبرک دادم ببرد برای بچه ها. با همه خداحافظی کرد. فقط برادرم نبود که برای خداحافظی به محل کارش رفت. دوباره برگشت پیش من، خندید و گفت بیا یک بار دیگر خداحافظی کنیم. صورتم را بوسید و رفت. با یکی از بسیجی ها رفت. برادرش شهید شده بود، برای همین اجازه نمی دادند، به جبهه برود. مادرش به ابوالقاسم اصرار کرده بود که او را هم با خودش ببرد.
علیرضا رفیعی: ما روز جمعه اول آذرماه 1364، با سید ابوالقاسم نوربخش عازم سنندج شدیم. ساعت 9 شب بود که رسیدیم دلیجان. شام مان را خوردیم و سوار اتوبوس شدیم. 4:30 صبح رسیدیم سنندج. رفتیم باشگاه افسران. دو ساعتی را آنجا بودیم. ساعت 6:30 صبح حرکت کردیم به طرف سقز.
* سه، چهار روزی از آمدنش به منطقه نگذشته بود. روز سه شنبه 5 آذرماه بود. به دلش الهام شده بود به پایگاه سُلیمان کِندی حمله می شود. باید پایگاه را تجهیز می کرد. این کارش بود. 90 درصد احتمالاتش درست از آب در می آورد. مقداری اسلحه و مهمات برداشت با ده، یازده نفر نیرو راه افتاد به طرف سلیمان کندی. یک مهندس و پسر ده ساله اش هم با آنها همراه شدند. قرار بود مهندس در روستا حمام بسازد.
علیرضا رفیعی: نوربخش حدث زده بود که ممکن است پایگاه سلیمان کندی درگیری شود. ساعت 12 ظهر بود. باید مهمات و نیروی کمکی به پایگاه رسانده می شد. هیچ کس عهده دار این کار نشد. نوربخش گفت: من می روم. ساعت 12:30 بود که ما راه افتادیم. 12 نفر بودیم. یک مهندس هم که می خواست در روستا حمام بسازد با بچه ی 10 ساله اش با ما آمدند. بعد از خداحافظی با برادران گردان ثارالله راه افتادیم. ساعت 1 بعدازظهر به کمین نیروهای کومله برخوردیم. نوربخش خیلی شجاع و مقاوم بود. بیشتر بچه ها موقع پایین آمدن از ماشین شهید شدند. نوربخش به تمام شان سر می زد و به آنها روحیه می داد. از 12 تا نیرو فقط من، نوربخش و یک سرباز زنده مانده بودیم. مهندس هم که بچه اش را بغل کرده بود و به طرف تخته سنگی می دوید با رگبار گلوله ی ضدانقلاب هر دو شهید شدند.
نوربخش تا آخرین گلوله مقاومت کرد. نیروهای ضدانقلاب می خواستند ماشین مهمات را آتش بزنند، نوربخش اورکتش را در آورد و آتش را خاموش کرد. در همین موقع دستش تیر خورد. نوربخش یا امام حسین گفت. تیر دوم خورد به گردنش. یک تیر هم به پایش خورده بود. نیمه جان روی زمین افتاد. کومله ها آرام آرام به ما نزدیک شدند. 160 نفری می شدند. دور تا دور ما را محاصره کردند و داد می زدند نوربخش کیه! به همه ی شهدا تیر خلاص زدند به قلب و سر نوربخش هم شلیک کردند. من و سرباز را هم با خودشان بردند.
* خبر کمین به نوربخش به سقز رسید. نیروهای پایگاه نزدیک محل درگیری هم سریع اعزام شدند. اما کومله برای آنها هم کمین گذاشته بود و 14 نفرشان را شهید کرده بود. یک ساعت بعد نیروها از سقز رسیدند. اما دیگر کار از کار گذشته بود. کومله نوربخش و نیروهایش را شهید کرده بود.
اصغر خداداد: آن روز حاج آقا موسوي، نماينده ی حضرت امام آمده بود سقز. مردم استقبال عجيبي كردند. برای نماز ظهر، همه توي مسجد جامع شهر جمع شدند و قرار شد حاج آقا براي مردم سخنراني كوتاهي داشته باشند. در همين بين خبر آوردند كه هفت، هشت تا از بچهها از جمله نوربخش، جانشين فرمانده ی گردان در كمين كومله گرفتار شدهاند. حاج محسن زهتاب، فرمانده ی سپاه سقز به من گفت: سريع يك گروهان نیرو جمع كن با چند قبضه اسلحه با حمايل، بيسيم و دوشيكا و جلوي مسجد منتظرش باش. بچهها جلوی مسجد به ستون شدند. من سريع خودم را به داخل اطاق عمليات آسايشگاه رساندم و دو تا اسلحه با بند حمايل آنها داخل ماشين گذاشتم. در راه حاج حسين روح الامین، جانشین عملیات سپاه کردستان كه مرا در جنب و جوش ديد، پرسيد چه خبر شده؟ من كه به دستور اكيد حاج محسن بايد سكوت ميكردم تا كسي از اين عمليات بویي نبرد، گفتم: خبري نشده و به راهم ادامه دادم.
حاج محسن نشست پشت فرمان و جلوی ستون حركت كرديم. به پاسگاه ژاندارمري سَرا رسيديم، از درگيري خبري نبود. غافل از آن كه بچهها 500 متري پاسگاه كمين خورده بودند و ما اطلاع نداشتيم. نیروهای عقبي 600 الي 700 متر از ما فاصله داشتند. در راه که می آمدیم باران نم نم می بارید و كم كم داشت شديدتر ميشد. از پاسگاه كه رد شديم هنوز وارد جاده ی فرعي نشده بوديم كه متوجه شديم يك شبهي قرمز، بدون سر و صدا به طرف ما ميآيد اما به ماشين نخورد و 2 متري جلوتر از ما به مانعي گير كرد. حاج محسن گفت: اصغر آر.پي.جي را بردار. خودش هم به سرعت از ماشين پياده شد. در حين بيرون پريدن كلت كمري اش افتاد توی ماشين ولی متوجه نشد. من كه حول كرده بودم، به زحمت در را باز كردم. ماشين به طرف دره انحراف پيدا كرده بود و داشت می رفت تَهِ دره که در آخرين لحظه خودم را پرت كردم بيرون. آمدم توي دهنه ی پل سَرا. حاج محسن 30 متري با من فاصله داشت. آمد طرف من سؤال كرد اصغر، زخمي كه نشدي؟ گفتم : نه، حالم خوب است. گفت: من اسلحهام را پيدا نميكنم ببين داخل ماشين است. آمدم بگویم كه ماشين رفت تَهِ دره که ديدم كه ماشين با حالتي نا متعادل لبه ی پرتگاه گير كرده است. تا رفتم كلت حاج محسن را بياورم، تعدادي از نيروهاي كومله كه از مسير جلويِ سَرا، جاده را ترك كرده بودند، شروع به تیراندازی به طرف حاج محسن کردند، اما خوشبختانه تيرها به حاجی نخورده بود.
بقيه ی نيروها که آمدند، آتش دشمن كمي سبك تر شد. به هر زحمتي اسلحه را به حاج محسن رساندم و خودم گوشه اي پناه گرفتم. از داخل دهنه ی پل صداي تك تير ميآمد. از آبگيري كه رو به رویم بود رد شدم و خودم را از پشت به کسی که تیراندازی می کرد، رساندم. تیراندازها دختر و پسري بودند که کنار یک تک درخت پناه گرفته بودند و به طرف مكان نامعلومي شليك می کردند. آنها را هدف گرفتم. اما همین که خواستم شليك كنم، دستگيره ی آتشگير كرد. به طرف عقب حركت نميكرد. عصباني شدم و اسلحه را محکم به تخته سنگي كوبيدم كه تيري از آن شليك شد. اميدوار شدم. اسلحه را به طرف دختر كه در تيررسم بود گرفتم و او را زدم. تیرانداز پسر، سریع دختر را از آنجا دور كرد و هر دو فرار کردند. كمكم نيروهاي كومله عقب نشيني كردند، اما هنوز از نوربخش و گروهش خبري نبود.
در همين موقع، حاج حسين روح الامین با یک پاترول خودش را به ما رساند. نگاه تندي به من كرد و گفت: چرا به من نگفتي كه بچهها توی كمين گير كردهاند؟ سرم را پایين انداختم و گفتم: دستور حاج محسن بود. حاج حسين نگاه معني داري به حاج محسن كرد و گفت: بچهها را جمع كنيد و يك بررسي روي منطقه بكنيد، ببينيد گروه نوربخش كجا گيركرده است. خودش هم سوار ماشين شد و رفت.
به حاج محسن گفتم: انگار از توي دهانه ی پل صداي تيراندازی ميآمد. رفتیم به طرف پل. ديدیم ماشين نوربخش به كناري افتاده و خودش و نفراتش در كنار ديگري افتاده بودند. از اين حادثه ی دلخراش خیلی ناراحت شديم.
* شهادت مظلومانه ی نوربخش، یارانش را در اندوهی سنگین فرو برده بود. حاج حسین روح الامین فردای همان روز عملیات گسترده ای را ترتیب داد. می خواست انتقام خون نوربخش را از ضدانقلاب بگیرد.
6 آذرماه 1364، یک گردان از نیروهای سپاه، از محور سلیمان کِندی به ارتفاعات پیریونس و روستای سرا حمله کرد. یک گردان دیگر هم از الکالو حرکت کرد تا منطقه را آزاد کنند. بعد از نماز صبح، تقریباً همه ی کوه های منطقه در اختیار سپاه بود. هوا که روشن شد، کومله های مسلح هم آماده ی جنگ شدند. تعدادشان زیاد بود. خبردار شده بودند جنگ است از سقز و بوکان و مهاباد آمده بودند برای کمک. درگیری اول صبح شروع شد. آفتاب که رسید وسط آسمان، کومله ها با شش کشته عقب نشینی کردند. همان موقع نیروهای تازه نفس گردان نبی اکرم(ص) هم از سقز رسیدند. تعقیب شان کردند و تا 6 بعدازظهر با آن ها درگیر بودند. پیریونس که آزاد شد، کومله ها رفتند به مناطق عمقی بوکان. نیروهای سپاه بوکان و شاهین دژ و میاندوآب هم آن قدر تعقیب شان کردند تا بالأخره هجده نفرشان را کشتند و چند نفرشان را اسیر کردند.
علیرضا رفیعی: ما یک هفته در اسارت بودیم. در 24 ساعت، 3 الی 4 ساعت استراحت داشتیم. یک عملیات شده بود با نام شهید نوربخش. ما را صبح زود حرکت دادند و 30 کیلومتر دیگر بردند. نیروها که نزدیک تر شدند، مجبور شدند ما را رها کنند و خودشان فرار کنند. آن روز تلفات سنگینی به کومله وارد شده بود. اجساد زیادی هم جا گذاشته بودند. هنگام اسارت به ما گفتند، ما نوربخش را سالم می خواستیم، ولی چون زخمی شده بود، کشتیمش. شما به خانواده اش تسلیت بگویید.
اصغر خداداد: بعد از قضيه ی شهادت نوربخش، ما روي اين محور 17 عمليات ترتيب داديم كه با سركوبي كامل نيروهاي كومله در مناطق مهاباد و سقز همراه بود. به اين ترتيب تا حدودي انتقام خون عزيزان مان را كه در جريان درگيري ملكوتي شده بودند، گرفتیم.
* روز سه شنبه 13 آذرماه 1364، پیکر شهید نوربخش بعد از تشییع در خیابان های مملو از جمعیت خمینی شهر، در گلزار شهدای امام زاده سید محمد به خاک سپرده شد.
شهادت سید ابوالقاسم بیشتر از همه دل پدر پیرش را سوزاند. ساعت ها بر سر مزارش می نشست و در فراقش گریه می کرد.
سید هادی نوربخش: این قدر بعد از شهادتش برای ما ناراحتی ایجاد شد. شهادتش برای من خیلی سنگین بود. می توانم بگویم در حد نابودی من را شکست. یک نفر آمد به من گفت تو بیشتر از همه سر این قبر گریه کردی! گفتم: چاره ای ندارم. برای این که شهید شده، گریه نمی کنم، برای این که دلم می سوزد، گریه می کنم. پیغمبر هم یک بچه ی 18 ماهه داشت که از دنیا رفت. در تشییع جنازه اش گریه می کرد. اصحاب عرض کردند یا رسول الله(ص) شما همه را دعوت به صبر می کنید، آن وقت خودتان گریه می کنید. حضرت فرمودند من هم انسانم. دلم می سوزد و اشکم جاری می شود.
* 19 آذرماه، هفتمین روز شهادت سید ابوالقاسم بود. هم رزمان برای مراسم آمده بودند. سید حسین روح الامین و محسن زهتاب که خودشان هم بعدها به خیل عظیم شهدا پیوستند، آمده بودند.
حاج حسین روح الامین: هر کسی که در کردستان شهید شود بالاترین اجر را دارد، چون هر لحظه انتظار شهادت را می کشد و هر لحظه ممکن است شهید یا معلول شود. هر کسی که در کردستان بیاید و بماند واقعاً صبور است. برادر نوربخش کسی بود که واقعاً درد و رنج و غم کردستان مظلوم را حس کرده بود و وقتی که دید واقعاً از هر نظر مظلومند ایستاد و فعالیت کرد تا جان خود را فدا نمود.
حاج محسن زهتاب: نوربخش فردی فهمیده بود و کارهایش حساب شده بود. سر حرف را شروع نمی کرد و اگر می دید وسیله ای مورد نیاز محور هست و در سقز نیست، نمی گفت. درد و رنج کردستان و نیروها را حس کرده بود. مظلومیت آنها را از عمق جان درک کرده بود و اخلاقی بسیار پسندیده داشت. فردی شجاع، نترس و دلیر بود.
ناگفته ها
همه چیز را ارزیابی می کرد
قبل از این که به منطقه ای وارد شود، همه چیز را ارزیابی می کرد. راه های نفوذ دشمن، راه های خروجی منطقه، مناطقی که باید برای تأمین نیرو بگذارد و … تمام این راه ها را بررسی می کرد. بعد از بررسی، نتیجه گیری می کرد که از چه سمتی عمل کند و چه طوری نیروها را به طرف هدف حرکت بدهد. هیچ وقت بی گدار به آب نمی زد.
کم ترین تلفات
قبل از عملیات نیروها را کاملاً توجیه می کرد. در رابطه با طرح عملیات یک سری از مسائل را می گفت. این که باید از کجا عمل کنیم و چه طوری باید برویم. اگر داخل کمین افتادیم چه کار باید کنیم یا چه طوری از کمین خارج شویم. همیشه طوری طرح ریزی می کرد که نیروها داخل کمین نیفتند، اما اگر هم این اتفاق می افتاد، به هر طریقی که بود نیرو را با کم ترین تلفات از کمین خارج می کرد. همیشه در کم ترین زمان ممکن به نتیجه می رسید.
همیشه جلودار بود
موقع عملیات، همیشه دوست داشت صف اول باشد و با دشمن رو در رو بجنگند. همیشه جلودار بود. همین روحیه اش باعث می شد بچه ها تشویق بشوند و روحیه بگیرند.
متواضع بود
خیلی خاکی و متواضع بود. برای همین بچه های گردان خیلی دوستش داشتند. آنها با سید ابوالقاسم به حدی مأنوس بودند که درد و دل های شان را در مورد مسائل گردان و یا حتی مسائل شخصی شان به راحتی و بدون دغدغه به او می گفتند. سید هم تا آنجایی که امکان داشت، مشکلات شان را پی گیری می کرد تا حل شود.
در هر پایگاهی که برای سرکشی می رفت، 2 ساعت نگهبانی می داد. به بچه ها می گفت: من با شما هیچ فرقی ندارم.
جای من اینجاست
یک هفته قبل از شهادتش با یکی از دوستانش به مزار شهدای خمینی شهر رفته بود. برای شهدا و اموات قرآن و فاتحه می خواندن که چشم ابوالقاسم به دوتا قبر که تازه کَنده شده بود، می افتد. به قبرها اشاره کرده بود و به دوستش گفته بود جای من یا اینجاست یا آنجا.
فقط برای رضایت بابا
هفته ی آخری که آمده بود مرخصی، یک ماشین خاک ریخته بودیم بیرون خانه. می خواستیم خاک ها را ببریم داخل. آستین هایش را بالا زد و خاک ها را جابه جا کرد. کارش که تمام شد گفت: این خاک ها را که بردم، نه این که دلم به این دنیا و این خانه خوش باشد، این کار را فقط برای رضایت بابا کردم.
آجرها را جا به جا می کرد
ابوالقاسم تازه شهید شده بود. یکی از همسایه ها آمد پیش من. گریه می کرد و می گفت: ما بنایی داشتیم. آمد دید کار ما لنگ است. سریع فرقون را برداشت و شروع کرد آجرها را جا به جا کند. یک ماشین آجر را جا به جا کرد. هر کاری کردیم مانعش بشویم، قبول نکرد. کارش که تمام شد، خواستیم مزدش را بدهیم این را هم قبول نکرد.
حالا موقع لبیک گفتن است
همه می گویند، ای کاش در زمان امامان و پیغمران بودیم و در رکاب آنها می جنگیدیم. حالا آن زمان فرا رسیده است. حالا موقع لبیک گفتن است. این حق است و آن باطل. الان شما می توانید جوابگوی هَل مِن ناصر حضرت سیدالشهدا(ع) باشید.
شما با صبرتان می توانید تمامی دشمنان را خوار و ذلیل کنید. فکرش را بکنید، ببینید که تمامی ملت ایران فرزندان شان را به جبهه های جنگ فرستاده اند. عده ای از آنها شهید شده اند و عده ای معلول. خوب مگر آنها امید و آرزو های فراوان نداشتند؟ چرا. پس مسئله ی این که به جبهه اعزام شدند و از زن و فرزند و پدر و مادر جدا گشتند، چه بود؟ فقط و فقط مسئله ی اسلام، پشتیبانی از قرآن و امام عزیز بود. پس ادامه دهنده ی راه شهدا و صلحا باشید. من امیدوارم که شما مثل همیشه زیر پرچم توحید و زیر سایه ی امام زمان و رهبر انقلاب به زندگی روزمره ی خودتان ادامه دهید.
هرگز تن به ذلت ندهید
در منطق امام حسین(ع)، فداکاری مرز نمی شناسد. حتی اگر به قیمت فدا کردن همه ی جوانان و عزیزان، خراب شدن و سوختن خانه ها، اسارت ها، آواره شدن ها و خلاصه از دست دادن همه ی هستی باشد. منطق حسین(ع) به ما می آموزد که اگر دین دارید و به خدا و راه او معتقدید، پس به حکم او و فرمان دینش، در مقابل متجاوز بایستید و از ناموس الهی خود دفاع کنید و هرگز تن به ذلت ندهید.
زیستن و زنده بودن انسان در این دنیا اگر با آزادی و انسانیت و شرف و عزت همراه نباشد، اساساً نتیجه ای ندارد و مرگ از آن بهتر است.
گوش به فرمان ولایت فقیه
اطاعت از ولایت فقیه اطاعت ناآگاهانه و کورکورانه نیست، بلکه اطاعت آگاهانه و عالمانه است. پس از امام اطاعت کنید که عصاره ی اسلام است و او را شما نگهدارید که نماینده ی حجه ابن الحسین(عج) است. ما همه باید با پیروی از اولی الامر که همان ولی فقیه است، رابطه ی خود را گرداگرد این محور، قوی تر سازیم و از اختلافات و تک روی ها بپرهیزیم. ای مردم شهید پرور و مسلمان ایران گوش به فرمان ولایت فقیه باشید که کشتی نجات شماست.
شکر کنید از این چنین رهبری، با این بینش عظیم و این همه درک و شعور. این نعمتی که نمونه اش به جز در صدر اسلام در هیچ کجای تاریخ اسلام نبوده است.
در جبهه خواهم ماند
من گام نهادن در این مسیر خدایی را یک فرضیه می دانم . تا زمانی که جنگ ما با عوامل استکبار جهانی ادامه داشته باشد، در جبهه خواهم ماند. به قدری کوه های کردستان را زیر پا می گذارم تا گناهانم بخشیده شود.
به خاطر احیا دینم و تداوم انقلابم
خدایا! این که به یاد تو و به منظور احیای دینم و تداوم انقلابم به جبهه می روم، نه به خاطر انتقام یا نام و مقام است. پای در چکمه می کنم و قدم در راهی می گذارم که مشتاقان آزادی قدم نهادند و اسماعیل وار به قربانگاه عشق الهی جان باختند. من می روم به خاطر احیا دینم و تداوم انقلابم.
خدایا، به بهشتی بگو ما همچنان راست قامتیم. به رجایی بگو که هرگز قرار داد صلح را امضا نخواهیم کرد و به شهیدان محراب بگو که بلندترین فریادمان نماز است.
می میرند تا چراغ توحید نمیرد
خدایا! تو خود بنگر که کدامین از ما نیکوکارتر است. ببین که فرزندان ابراهیم چگونه اسماعیل وار به قربانگاه آزمایش می شتابند و پیروزمندانه از جان می گذرند. می سوزند تا با کفر نسازند. می روند تا ایمان نرود. می میرند تا چراغ توحید نمیرد.
آری! این دلباختگان شهادت که این گونه حیات را به بازی گرفته اند و مرگ را به اسارت خود در آورده اند، سرمست مینای عشقند، عشقی خدایی. آنها با پرتاب آیه آیه ی وجودشان در بستر جاری زمان، حیات را چه نیکوتر می کنند.
آنها که سرودشان: واعتصمو بحبل الله، تسلیت شان: إنا لله و إنا إلیه راجعون، فریادشان: نصرمن الله، امیدشان: فتح قریب، مکتب شان: توحید، کتاب شان: قرآن، آوای شان: لاإله إلاالله، سلاح شان: الله اکبر، صلاح شان: عملو الصالحات، سفرشان: فبای الا ربکما تکذبان، پیام شان: ایمان، جرم شان: قیام، راه شان: اسلام، پیوند شان: امام، وصیت شان: وحدت، درس شان: جهاد و مقصدشان: شهادت بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0