تاریخ انتشار : سهشنبه 2 دی 1404 - 13:41 - سهشنبه 23 دسامبر 2025 - 13:41
23 بازدید
کد خبر : 24607
شهید سرافراز اصغر چراغی
گزیده ای از زندگینامه شهید سرافراز اصغر چراغی اصغر دومین فرزند مشهدی باقر در دومین روز از فروردین ماه سال هزار و سیصد و سی و نه هجری شمسی مطابق با بیست و چهارم رمضان المبارک هزار و سیصد و هفتاد و نه هجری قمری در محله درباغشاه اصفهان به دنیا آمد . مادرش عصمت

شهید سرافراز اصغر چراغی
نام : اصغر
نام خانوادگی: چراغی
نام پدر: باقر
تاریخ تولد: 1339/01/02
محل تولد: اصفهان
وضعیت تأهل: مجرد
نحوه شهادت: توسط ضدانقلاب
کیفیت شهادت: اصابت گلوله به صورت در حمله ضدانقلاب به روستای دولاب
تاریخ شهادت: 1360/12/25
شهرشهادت: سنندج
محل شهادت: دولاب
گروه اعزام: سپاه پاسداران
واحد اعزام: بسیج
محل دفن: گلستان شهدای اصفهان
گزیده ای از زندگینامه
شهید سرافراز اصغر چراغی
اصغر دومین فرزند مشهدی باقر در دومین روز از فروردین ماه سال هزار و سیصد و سی و نه هجری شمسی مطابق با بیست و چهارم رمضان المبارک هزار و سیصد و هفتاد و نه هجری قمری در محله درباغشاه اصفهان به دنیا آمد . مادرش عصمت خانم که زن مومنه ای بود با دسترنج ناچیز پدر خانواده که از راه جا به جایی و حمل و نقل بار و مصالح ساختمانی با اسب و گاری به دست می آورد ، سعی در تهیه قوت حلالی بود تا با آن خانواده را که در کنار چند خانواده دیگر در آن منزل قدیمی با هم زندگی می کردند ، اداره نماید.
دوران کودکی اصغر با فراز و نشیب های زیادی همراه بود شیرین زبانی و جنب و جوش کودکانه ، بیماری حصبه و افتادن در چاه آب خانه ، ابتلاعاتی بود که رهایی از هر کدام با نذر و نیاز خانواده و عنایت الهی برای او رقم خورد . زمانی که به سن هفت سالگی رسید با شور و شوق فراوان وارد محیط تحصیل شد و در دبستان محل دوران ابتدایی را در کنار کمک به پدر در اوقات فراغت پشت سر گذاشت و علی رغم علاقه به تحصیل برای کمک به پدر و برادر به منظور تأمین مخارج خانواده هشت نفره خود ، مدرسه را رها کرد و مدتی همراه پدر کار کرد . پس از آن مدتی را در یک مغازه لوله کشی به کار مشغول شد.
اصغر ذهن فعال ، کنجکاو و خلاقی داشت ، دوست داشت از هر چیزی سر در بیاورد . هر وسیله ای در اختیار داشت می خواست از عملکرد آن با خبر شود . در خانواده همراه و کمک حال پدر و مادر بود به آنان بسیار احترام می گذاشت . نسبت به دیگران نیز دل رحم و دست گیر بود .
پس از حرفه ی لوله کشی به جوشکاری مشغول شد و پس از مدتی ، در جوشکاری اسکلت بندی ساختمان مهارت زیادی به دست آورد . از این جهت بیشتر برای کار در شهرستان ها و مناطق جنوب کشور به کار مشغول بود و به حدی در این حرفه تلاش و پشتکار و جدیت داشت که به دلیل فشار کار و تحمل گرمای جنوب و تابش آفتاب به سرش دچار مشکلی حاد گردید و به بیماری اعصاب و روان مبتلا شد . پس از مدتی درمان و مداوا حالش رو به بهبودی رفت و به زندگی عادی بازگشت . لکن دیگر کار در شهرستان را ادامه نداد و گاه گاهی به مقنی گری و حفر چاه مشغول می شد . تا حدی که برای کسانی که توان مالی نداشتند به طور رایگان کار می کرد.
اصغر علی رغم قدرت بدنی ، روح نرم و لطیفی داشت به کاشت و پرورش گل و گیاه و نگه داری پرندگان خانگی علاقه داشت تحمل دیدن و شنیدن ناراحتی هیچکس را نداشت . نسبت به مادر و خواهران غیور و با تعصب بود . خودش نیز بسیار چشم پاک و با حیا بود . روحیه ایثار و فداکاری در او موج می زد . در همین ایام جوانی روزی در خانه نشسته بودند که صدای ضجه و ناله و سر و صدا از خانه همسایه بلند شد. مادر و خواهران برای کمک از خانه بیرون رفتند و پس از چند دقیقه خبر آوردند که دختر همسایه به درون چاه آب افتاده است و کسی نیست به او کمک کند و از اصغر استمداد می خواستند . او بدون فوت وقت به آن خانه مراجعه کرد و درون چاه رفت و دختر همسایه را از چاه بیرون آورد .
با شروع زمزمه های اعتراضی و شعارهای حق طلبانه و استقلال خواهی مردم مبارز و انقلابی ایران در شهرهای مختلف کشور به ویژه اصفهان ، فطرت پاک اصغر که سالها با تحمل فقر و محرومیت و مشاهده ی تبعیض و نابرابری ها را با همه وجود درک کرده بود ، او را با این جریان همراه کرد
و به خیل انقلابیون پیوست و به مبارزه با مأموران رژیم ستمشاهی پرداخت. و در این مسیر شب و روز نمیشناخت. در یکی از این ایام که برای دیدار خانواده به محل آمده بود، به او خبر دادند که خانوادهای نیاز ضروری به نفت دارد. شب هنگام در حالی که حلب نفت به دست، به طرف آن خانواده میرفت با مأموران حکومت نظامی مواجه می شود و متأسفانه این برخورد منجر به درگیری مأموران با او میشود که در این حین یکی از مأموران با قنداقه تفنگ به پهلوی او ضربه وارد میکند که تا مدتها او از ناحیه دندهها در رنج بود. علیرغم این آسیبدیدگی اصغر شبها را در بیت آیتالله خادمی(رحمهالله علیه) برای حفاظت و حراست از این پایگاه مهم و روزها با شرکت در راهپیماییها و تظاهرات سپری میکرد. در تسخیر مراکز نظامی و امنیتی رژیم منحوس پهلوی شرکت فعال داشت. در حمله به زندان اصفهان و خلعسلاح و مهمات آنجا نقش بسزایی داشت و با در اختیار گرفتن سلاح از آن محل در گشتهای شبانه و پاسداری از مراکز حساس تا پیروزی انقلاب از هیچ کوششی دریغ نکرد. با ورود حضرت امام خمینی(ره) به میهن و پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری معظم له و فرمان تحویل سلاحها به مراکز و نهادهای انقلابی، اصغرنیز سلاح خود را تحویل و همچنان گوش به فرمان امام در خدمت انقلاب بود.
با تشکیل بسیج مردمی به عضویت بسیج درآمد و همراه با دیگر دوستان به پاسداری از محل میپرداختند. در ایام و مناسبتها در حسینه آفاران و در دستهجات عزاداری و زنجیرزنی و کمک به اعضای هیئت و حسینه مشغول میشد.
در سال پنجاه و نه به خدمت وظیفه سربازی احضار شد. پس از معرفی خود و شروع خدمت در حالی که جنگ تحمیلی رژیم بعثی عراق علیه ایران آغاز شده بود. با مشاهده کارشکنیهای بنیصدر که فرماندهی کل قوا را بر عهده داشت و دست ارتش نیز به واسطه رعایت سلسله مراتب بسته بود. خدمت سربازی را رها کرد و به اصفهان بازگشت. و خود را به بسیج معرفی کرد و پس از طی مراحل مقدماتی در نیمه سال شصت به کردستان اعزام شد.
در کردستان مدتی را در مقرها و پایگاههای عملیاتی سنندج خدمت کرد. او در این مدت با مشاهده فقر و محرومیت مردم مظلوم کردستان که ناشی از عدم توجه رژیم گذشته و پس از آن تسلط گروهکهای ضدانقلاب و تجزیهطلب بر منطقه بود، خود را که طعم تلخ فقر و محرومیت چشیده بود با آنها همدرد دید و با تمام وجود برای خدمت به آنها و مبارزه با ضدانقلاب تلاش و کوشش میکرد.
از طرفی ظلم و ستم گروهکهای ضدانقلاب مردم آن دیار را به ستوه آورده بود و هر کجا آزادمردی از میان آنها به پا میخاست مردم گرد او جمع میشدند و او را حمایت میکردند و با پشتیبانی نیروهای سپاه امنیت روستای خود را تأمین میکردند. یکی از نمونههای بارز این موضوع مردم روستای نشور با محوریت حاج میکائیل محمد گلانی در محور سنندج، کامیاران بود. در این بین مردم روستای دولاب ضمن اعتراض به حضور ضدانقلاب در روستای خود به سمت جاده سنندج حرکت کردند و از نیروهای انقلابی درخواست کمک و تحویل سلاح و مهمات از سپاه کردند که این موضوع طی فرآیندی بررسی و اقدام شد و برای تقویت آنان، تعدادی از پیشمرگان مسلمان کرد قدیمی و تعدادی از نیروهای بسیجی اعزامی که اصغر هم در جمع آنان بود تحت امر یکی از نیروهای رسمی با سابقه به منظور تأمین امنیت روستای دولاب به آن روستا اعزام شدند. بدین صورت مردم در برقراری امنیت روستای خود و اطراف آن نقش فعالی داشتند. این موضوع برای گروهکهای ضدانقلاب بسیار گران آمد و برای پیشگیری از این اقدام و نشان دادن زهر چشم به آنان طی یک بسیج عمومی و طراحی تصرف و سرکوب آن پایگاه وارد عمل شدند.
سرانجام ضدانقلاب که تعداد آنها را بین 400 تا 700 نفر برآورد کرده بودند، در شامگاه بیست و چهارم اسفندماه سال شصت با تصرف ارتفاعات اطراف روستا و روشن کردن آتش بر روی آنها برای ایجاد ترس و وحشت و محاصره روستا و خمپاره باران خانههای مردم و درخواست تسلیم شدن مدافعین روستا، به منازل نزدیک شده و ضمن درگیری با مدافعین تعدادی از منازل روستا را به آتش کشیدند. درگیریها در بعضی نقاط به جنگ تنبهتن رسیده بود، تمام طول شب درگیریها ادامه داشت. با روشن شدن هوا نیروهای مدافع روستا در صدد بازپسگیری ارتفاعات از دشمن برآمدند و در اغلب موارد توانستند آنها را به عقب برانند.
اصغر و تعدادی از نیروهای اعزامی نیز که حسن چراغی هم با آنان همراه بود، در حال تصرف یکی از همین نقاط مشرف به روستا بودند که توسط تکتیراندازهای دشمن که بر این نیروها دید و تیر داشتند، مورد هدف قرار گرفتند. ابتدا حسن به شهادت رسید و سپس اصغر از ناحیه دست مجروح، ولی با همین جراحت به پیشروی ادامه میداد تا این که سرانجام از ناحیه صورت مورد اصابت قرار گرفت و جسم خسته و رنجورش بر زمین پوشیده از برف قرار گرفت و روح شیفته و عاشق شهادت او چون پرندهای سبکبال به سوی عرش الهی به پرواز درآمد. با رسیدن نیروهای کمکی و قلع و قمع ضدانقلابیون، پیکر پاک اصغر و همرزمش حسن چراغی پس از انتقال به اصفهان طی تشییعی باشکوه بر روی دوش امت حزبالله در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.
«روحشان شاد و راهشان مستدام باد»
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0